عصر، حافظ باز می کنم که یک فالی گرفته باشم. مثل همیشه بی نیت.
و برای بار هزار و یکم ، از روی شعر هم می خوانم!
ما ز یاران، چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم.
تا درخت دوستی بر کی دهد،
حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم...
گفتگو آیین درویشی نبود؛
ور نه با تو ماجراها داشتیم...
شیوه ی چشمت فریب جنگ داشت،
ما ندانستیم و صلح انگاشتیم
گلبن حسنت نه خود شد دل فروز
ما دم همت بر او بگماشتیم
نکته ها رفت و شکایت کس نکرد ،
جانب حرمت فرو نگذاشتیم
گفت خود دادی به ما دل حافظا!
ما محصل بر کسی نگماشتیم...
دلم می خواست تا ابد توی آن فضایی که به قول منصوره فقط ۳ ساعت و نیم اکسیژن دارد، بمانم. و لذت چشم دوختن و لبخند زدن به صداقت خالص دخترک های دبیرستانی را به خورد تک تک سلول هایم بدهم.
سر کلاس به بچه هایم گفتم : "راضی بودن با قانع شدن خیلی فرق داره. توی شهرسازی هدف اینه که مردم راضی باشن، نه قانع."
بچه هایم سر تکان دادند و آن یکی که در خیالش کلاهش با رضایت در هم رفته بود، به نشانه ی تایید تکرار کرد که :" راضی باشن. " و ایده اش را دوباره گفت. لبخند زدند و بحث را ادامه دادند وخیال هایشان را ریختند وسط گود کلاس.
کلاس تمام شد و در صف تاکسی، به حرف هایشان و حرف هایمان فکر کردم، sms هایم را جواب دادم. ته دلم لرزید . که آدم، گاهی، شاید لجبازانه، رضایتی را به خودش حرام می کند. بعد یک روزی شاید، به قناعتی ناگزیر شود. یا به حسرت رضایتی ...
پ.ن: به حس نمی دانم و نباید این روزهایم می خندی و من که عاشق خنده هایت هستم، توی چشم هایت نگاه می کنم و می گویم :نخند... و بعد ته دلم از نخندیدنت می ترسم. نگاهت می کنم و خنده هایت انگار با همیشه فرق دارد...
صد هزار جمله ی بی سر و ته تلخ و شیرین ساختم این روزها و خیال هر کدام یک جایی وسط آشفتگی هایم گم شد.
صبر کردم که عید شود. که برکتش تلخی ها را شاید ببرد. یک جایی که دیگر با هر نفسم طعمشان را حس نکنم.
.
امااین تلخ ترین عید زندگی ام بود .
کاش که تلخ ترین بوده باشد.
یعنی که به برکت هر عیدی امیدوارم هنوز.
نشسته ام طرح درس دفعه ی بعد را مرتب می کنم که این بار قبل از قزوین رفتن با همکار گرام هماهنگ کنم که باز شرمنده ی مهربانی اش نشوم که بی هیچ حرفی با همان لبخندش با طرح درس نپخته ی از امتحان ها و خستگی و خفگی روزگار برگشته ی من هماهنگ شد.
و از بین روش هایی که نوشته بودم، دنبال چیزی می گردم که اندازه ی جلسه ی دوم بچه های مشتاق با نشاط خیال پردازم بشود.
لا به لای کاغذ هایم ، چشمم می خورد به قصه ای که دفعه ی پیش ساخته اند. دوباره می خوانمش و باز از کشف شان کیف می کنم. که خواستند قصه آن جا تمام نشود و با همان نشاط و همیاری شان همگی گشتند و کشف کردند که : "اما " ...
حواسم می رود پیش "اما" هایم . پیش قصه هایی که دلم می خواهد یک " اما " خرجشان کنم.
نشاط و همیاری می خواهد این اما نوشتن اما!
پ.ن : کمی کنکوری شده ام! دو نقطه. دی!
در چارت درسی مهندسی شهرسازی، یک عنوان درس 5 واحدی هست که در 5 ترم متوالی، تکرار می شود. : "طرح شهرسازی"
در طول این 5 ترم، در هر کدام این طرح ها ، قرار است که بخشی از مهارت های کار حرفه ای شهرسازی آموخته شوند.
یک ترم به آشنایی با مفاهیم اولیه ای که می شود در وضع موجود شهر ها بررسی کرد، می گذرد.
یک ترم وضع موجود شهر دقیق بررسی می شود و مشکلاتش شناسایی می شود.
یک ترم برای همان شهر شناخته شده ،هدف توسعه تعیین می شود و راهبرد ها ارئه می شوند.
یک ترم یک بخشی از همان شهر شناخته شده ،که مشکلاتش و راهکارهای حل مشکلاتش در نسبت با کل شهر معلوم شده اند، به صورت کامل (تفصیلی) طراحی می شود.
یک ترم هم یک زمین خالی را می دهند دستت طراحی کنی که ببینی اگر مشکلات نباشند، چند مرده حلاجی !
کلاس طرح 1 مان را زیاد دوست نداشتم. استاد لیست نقشه هایی را که باید تهیه می کردیم ،اعلام می کرد و هر گروه برای شهری که انتخاب کرده بود، نقشه می کشید. و سر کلاس هم نقشه هایمان را رنگ می زدیم. بعد مثلا یک نقشه ای را اگر در شهر انتخاب شده ات می ساختی، خالی می ماند. (مثلا نقشه ی پراکندگی کاربری فرهنگی و تفریحی یا گاهی فضای سبز یا ... ) شهر انتخاب شده ی ما هم از همان ها بود که نقشه کم می آورد! (محمود آباد نمونه. با فاصله ی کمی، غرب قزوین) آخر سر هم همان شد. جای نقشه های خالی شهر انتخاب شده ات ، توی نمره خالی ماند!
طرح 2 و حالا طرح 3 مان ، تنها کلاسی است که حس شیرین شاگرد کلاس بودن را باز برایم تداعی می کند. انگار که کلمه های قدیمی باز توی ذهنم نفس می کشند . "حضور موثر" مثلا.
گرچه بعضی هم کلاسی هایم ،راضی تر بودند اگر استاد نقشه های لازم را لیست می کرد، یا مثلا "مبانی برنامه ریزی شهری" یا "مبانی طراحی شهری" درس می داد. (2 درس دیگر ما که از قضا کلاسشان خیلی هم راضی مان نمی کند. )
من اما توی این کلاس خیالم پرواز می کرد.و انگار که دلم به بینش ساختن خوش می شد.
می شد هر چه به ذهنت می رسد بلند بگویی و حس کنی که استادت دلش می خواهد فکرت را تکمیل کند. و بشنوی که بقیه ی هم کلاسی هایت توی ذهنشان چه می گذرد.
گفتم که این درس، به هدف آموزش مهارت هایی از کار حرفه ای گذاشته شده.
هم کلاسی های من ، روزی، هم کارهایم خواهند بود.
و گاهی سر کلاس هم، باورمان می شود.
کارهایمان را که روی میز می گذاریم، یا روی برد، یا روی پرده ی ویدئو پروژکتور، باید خودمان را بگذاریم جای حاضرین جلسه ای جدی در یک جای جدی! شهرداری، وزارت مسکن، سازمان نوسازی، یا هر جای دیگری. شورای عالی معماری و شهرسازی حتی! یک جایی که طرح را قرار است ارائه کنی و نقد شود و تصویب.
یک بازی است. یک بازی شیرین! که باید نقشت را به بهترین شکل اجرا کنی.
(و من هر بار از این حرف استادمان کیف می کنم که با گفتنش همه مان را دخیل می کند. : "بچه ها، حواستون باشه همیشه شما اونی که قراره طرح بده و دفاع کنه نیستین، ممکنه جای کسی باشین که می خواد طرح رو تصویب کنه. باور کنین این هم یه بخشی از رشته تونه. "
و بعد از تک تک بچه ها نظرشان را می پرسد. کیف می کنم که حواسش به همه هست . و صدای بعضی از هم کلاسی هایم را انگار، اولین بار سر این کلاس شنیده ام!
بازی جالبی است.
کم کم می شود حدس بزنی که هرکس چه طور نقشش را اجرا می کند. تحلیل هایش را برچه اساسی می گوید؟ ، با چه چیزهایی کلاهش در هم می رود؟ چقدر روی نظرش پافشاری می کند؟ با چه استدلال هایی قانع می شود؟ چه چیزهایی را اولویت می دهد؟ از جواب کدام سوال ها در می رود؟ کدام سوال ها را منتظر است که بپرسی؟ مخاطب اش را چه کسانی می داند؟ ... حتی اینکه از چه رنگی توی نقشه خوشش نمی آید؟
می شود حدس زد که در کدام مفاهیم با کدامشان هم نظری و با کدامشان نه.
و البته، اشتباه های هرکس را هم می شود خوب به خاطر سپرد.
کلاس طرح 2 و طرح 3 ام را دوست دارم. که استاد می گذارد آدم حرفش را تا آخر بگوید. حتی اگر در برابرش موضعی دارد. (که دارد. آخر استاد هم یک جوری هم کار ماست دیگر!) و اگر برای سوال های کلی آدم گاهی جواب مشخصی ندارد، از شنیدنش، و بحث کردنش، و به جریان افتادن حرف های همه، فرار نمی کند. (بعد شاید سوالت اساسا بی جواب بوده باشد)
و البته، کیف می کنم وقتی قاطع، آخر بحث که جواب پیدا نشده، مفاهیم مطمئنی را توی ذهن آدم می کارد. کیف می کنم وقتی سر معنی کلمه ها می گذارد بحث راه بیفتد. و سر شکل حرف زدن هایمان و سر طرز نگاه کردن هایمان به کار و روش هایمان در نقد و ...
کیف می کنم که جلسه ی اول کلاس ، شرح درس مصوب دانشکده را می دهد دستمان و قانون کلاس را جاری می کند.
.....
امشب، دیگر تلویزیون مناظره پخش نمی کند. پاسخ به کارشناسان و گفتگوی ویژه و بقیه ی برنامه های انتخاباتی را هم همین طور.
اگر هم پخش می کرد، شاید، دیگر می شد حدس زد که هر کس قرار است چه بگوید. دیگر روش بازی هر کس معلوم شده بود. اساس تحلیل هایشان، اولویت هایشان، مخاطبشان، معنی کلمه هایشان، و اینکه کلاه هایشان کجا ها گیر می کند! انگار اشتباه های هم را خوب به خاطر سپرده بودند.
امشب دیگر کسی برایمان بازی نمی کند. حالا انگار که نوبت ما باشد . ما که یک نقشی از این بازی را باید اجرا کنیم.
من اما، مدام یاد این حرف استاد طرح شهرسازی ام هستم که :" مردم انتزاعی ترین مفهوم دنیا ست. "
یاد روسای جمهور احتمالی مان هستم که همه شان دوست داشتند باور کنیم که مخاطب شان مردم است.
نوبت بازی ما ست اما، من این بازی را دوست ندارم. شاید نقش قضاوت کردن و تصویب کردن را برای این بازی هنوز خوب یاد نگرفته ام.
آخر توی کلاس طرح، من که قضاوت می کردم و کسی که دفاع می کرد، یک اندازه اطلاعات خام داشتیم. استاد هم همه مان را یک جور نگاه می کرد. فکر همه مان را یک اندازه می خواست که تکمیل کند. نمی گذاشت ایرادی از هم بگیریم که به هیچ درد نخورد. تلافی کردن معنی نمی داد. نمی گذاشت بهانه بیاوریم و عوامل دیگر را موثر تر از واقعیت بدانیم. وضع موجود شهر را نمی گذاشت بیش از اندازه اش جدی بگیریم. این قدر که قانون هایمان را جدی نگیریم. (مثلا در سلسله مراتب راه ها ، یا جای مدرسه که کنار شریانی نباید باشد، یا ...)
آخر یک سری مفهوم خالص بود که بارها توی کلاس درباره شان حرف زدیم. باور کردیم که در دنیا مفاهیمی هست که به هیچ چیز بستگی ندارد. مفاهیمی که تنها مال ما نیستند. زمان ندارند. واقعی اند. . اختیار خدشه دار کردن شان را نداریم. یک چیزهایی مثل حفظ محیط زیست، عدالت، ارزش های تاریخی ...
من این بازی را دوست ندارم. اصلا توی ذوقم خورده. اولش خیال می کردم می شود از شور و نشاط همگانی کیف کرد. خیال می کردم باز می شود لذت همان کلمه ی دوست داشتنی ام را ببرم .(حضور موثر.)
من این بازی را دوست ندارم. دلم می خواست یک استادی حواسش به همه ی نقش های بازی بود و یک جایی بهشان می گفت که :" حرفتان را بزنید ،اما اخلاق نقد داشته باشید. "
دلم می خواست یک استادی توی گوش همه فرو می کرد که :" این همه با نشانه ها جنگیدن به هیچ جا نمی رسد ". دلم می خواست یک استادی بود که همه را یک جور نگاه کند. دلم می خواست آدم ها دوست داشتند فکر هم را تکمیل کنند.
شب های آخر می شد دست آدم ها را خواند. روش بازی هر کدام از آن 4 نفر معلوم شده بود. اما، دلم می گیرد از حدس هایی که برای هر کدامشان می زنم. از این نگاه عجیب و غریب به این واژه ی مظلوم "مردم" ، که انتزاعی ترین مفهوم دنیا ست.
من این بازی نا برابر را دوست ندارم. بلد نیستم نقش قضاوت را با اطمینان اجرا کنم. دلم می خواست یک استادی، این بازی را آرام تر می کرد.
دلم می خواست، آخر بازی که من می مانم و سوال های بی جوابم، یک سری مفهوم بی مکان بی زمان ، دست نخورده مانده بود. یک چیزهایی مثل صداقت. مثل اعتماد. مثل آرامش. مثل ارزش های تاریخی. ...
پ.ن. : رای ام را هدیه داده ام. به ارزش های دیگری که برایم مانده و به هیچ چیزی بستگی ندارد.
پ.ن.2 : وقتی نوشتم، فهمیدم که گویا تلویزیون هنوز کارش تمام نشده.
پ.ن.۳ : این را هم بخوانید. http://maaghdaee.blogfa.com/post-61.aspx
حال این روزهایم را نمی دانم. اما خوش نیست.
انگار که منتظر باشی اما هر چه گشته باشی پیدا نشده باشد که منتظر چه چیزی. و هر لحظه یک جایی از دلت را کنکاش کنی که پیدا شود. و آخر هر بار گشتن از خودت بپرسی مگر منتظری اصلا؟ و یک جایی بخوانی که :" ما آرامش را در دنیا قرار نداده ام و انسان ها در دنیا دنبال آن می گردند..."
حال این روزهایم شاید، حال انتخابات باشد! که هوای سنگین بازی هایش نمی دانم از چه وزنی در من سنگین تر است که نگاه ها و حرف ها و جهت گرفتن های آدم ها این طور توی چشمم می زند و نمی دانم به خنده های عجیب و غریب رئیس جمهور باید خندید یا عصبانی بود یا هر چیز دیگری ؟ و آن آدم های دیگر هم.
حالم این روزها شاید، حال بالا و پایین رفتن جمله هایی است که نمی دانم کجای مغزم می کوبند؟ حال نگاه کردن به بازیگرهای قصه است و بازی کردن و از بازی فرار کردن هایم. که نمی دانم کجای این نوسان ها می ایستم؟
حال این روزهایم حال خستگی هایم باشد شاید. که برای خودم بهانه می گیرم و نمی دانم کجای کارم مانده که متهمش نکرده باشم.
حال من این روزها شاید ، حال یادداشت های ننوشته است. که نمی دانم اگر نوشته می شدند، کجای روزگار بودم و کجای روزگار اگر بودم، حالم این روزها خوش بود؟
حال این روزهای من، شاید، حال خیال های نیمه کاره ام باشد. که خط قطعش را انگار هزار برابر پر رنگ تر از تفاوت ندانسته ی این طرف و آن طرفش کشیده ام و نمی دانم کجا کشیده ام؟
حال این روزهایم شاید، حال طرح درس نوشتن باشد حتی. حال ساده ی همیشگی شک و تلاش. که چه طور و چه قدر یاد دادن هایمان را ترجمه کنیم که اندازه ی کودکی شود که یاد باید بگیرد. که یاد باید بگیرم.
حال من این روز ها شاید، حال دیدن هر لحظه ی ادعاهایم باشد. حال یک شب معمولی و بحث بی سر و ته آدمی که حرف هایش را خیلی هم جدی نگرفته ام هرگز. حال حکم دادن به خودم و بحث تمام شده و دل تنها مانده ی من. که بعد از همان نیمه شب تا هزار روز بعدش، هرلحظه از خودم بپرسم تا کجا دوام می آوری؟ و دلم بخواهد که جواب نداشته باشد.
حال این روزهایم شاید، حال درس خواندن ها و پروژه بستن ها و هدف چیدن های پیاپی است. حال خراب کردن خانه های مردم روی نقشه و تعریض خیابان هایش! حال آخر کلاس های خسته که هنوز سوال دارم و نمی دانم دلم جواب می خواهد یا نه؟ حال خط هایی که صاف کشیدنشان برایم سخت می شود گاهی.
دست هایم که می لرزند، خنده ام می گیرد. و توی دلم می گویم یک روزی آدم 60 سالش می شود و لرزش دست و دلش توی لرزیدن های 60 ساله بودن گم می شود. و دلم می لرزد از خیال گم شدن هایم. دلم می خواهد چشم بدوزم توی چشم های خودم و بشود که باور کنم که می شناسمش.
حال این روزهایم نمی دانم کدام این هاست یا کدام حال ننوشته ام.
حالم این روزها حال دلتنگی است.
با چشم های کدام "من" ام نگاهت کنم که دلم را صاف کنی؟
من هیچ وقت حساب و کتاب یاد نگرفته ام. همیشه کفه های ترازویم با هم جابه جا می شوند. بعضی وقت ها زورم نمی رسد به بلند کردن و توی ترازو گذاشتن.گاهی هم این قدر این تفاوت ها ریزند که ترازویم زورش نمی رسد به عدد گفتن.بعضی وقت ها هم (خیلی وقت ها هم) ، می دانی؟ خنده ام می گیرد از این وزن کردن ! آخرش که من حرف این عددها را نمی فهمم! آخرش که چیزهای دیگری راهم می برند. کی باور می کند حرف آخر را این عدد ها بزنند؟ (توی "سرانه" حساب کردن هم حتی، (مثلا سرانه ی فضای سبز) همیشه یک "خب البته بستگی دارد" ی هست! و اصلا شهرساز خوش خیال! تو عدد اعلام کن! آخرش مگر چیزی که "امکان" دارد عدد خیال تو ست؟ و تازه حساب و کتاب آن امکان را هم بلد نیستم. دست عددها نیست خب! )
اصلا تازگی ها فهمیده ام خیلی از این کلمه هایی که معنی شان را نمی فهمم، زیر سر همین حساب و کتابی است که بلد نیستم.
این قدر این روزها هرچه می شود یاد همین چیزها می افتم که حس یک کاشف بزرگ را دارم! یا از آن نظریه پردازها که یکهو همه چیز را با یک جمله ی گیومه دار(!) تعبیر می کنند و کیف می کنند که حساب و کتاب دنیا آمده توی دستشان.
من هیچ وقت حساب و کتاب یادنگرفته ام.به خاطر همین است که تخمین هایم اشتباه از آب در می آیند.به خاطر همین این دنیای بی در و پیکر همه اش به نظرم بیش از حد کوچک می آید. اصلا من بچه هم که بودم تبدیل مقیاس ها را توی امتحان های آسان، همیشه غلط حساب می کردم.به نظرم خیلی فرقی نمی کرد!! یک صفر بیش تر یا کم تر.اندازه ی دنیا که فرقی نمی کند. کوچک ، یعنی کوچک. دیگر اندازه ندارد که! اصلا مگر از جایی جز ضعف فهم من از عظمت عدد در می آید؟ (یا کیفیت. یا هر صفت دیگری. "غفار" حتی!!)
اصلا انتگرال که بگیری همه ی این عدد های بی متغیر می روند پی کارشان. بعد می شود هی به این "بستگی دارد" ها و "خب،شاید" ها و همه ی این شک های دنیا بها داد . بعد می شود یک دنیا قصه تعریف کرد.بعد می شود وقتی سر تخمینِ اشتباه از آب در آمده فریادت را کشیدی، بلند ترین خنده را بزنی!
من هیچ وقت حساب و کتاب یاد نگرفته ام. که بلد باشم یک کاری کنم حماقت هایم به نظر دنیا واضح نیاید! اصلا باور کن به خاطر همین است که آدم ها بعد از هر چند سالی که بگذرد، باز می شناسندم! بلد نبوده ام حساب و کتاب کنم و سایز خنده ای که تحویل می دهم، با بقیه ی عدد ها (مثلا 22) جور در بیاید.
من حساب و کتاب بلد نیستم. نمی فهمم این واژه ی "منفعت" از کجای دنیا درآمده ؟ که اگر حسابش کنیم،
من، همیشه بازنده ام."چه برسد به دیدن خط های جدید؟ توی این فرصت های کوتاه و دیر به دیر، توی صورت دوست هایت همان خط های آشنای قدیمی را که ببینی و بشناسی هم غنیمت است..."
نشستم و چشم دوختم به خط های آشنای قدیمی.
گفتم. شنیدم. خط به خط زمزمه های قدیمی را دیدم.
سبک . نرم. روان. آرام حتی...
خندید. خندیدم. خط های آشنای چهره اش را هنوز هم می شود دید.
خط های چهره ام گم نشده اند.
دلم تنگ بود.
دیدم : میان شلوغی خط خطی های جدید گم نشده ام.
آینه ام گم شده بود...
از آن روزهایی است که هیچ چیز سر جایش نیست.(جایش؟ هان؟ نمی دانم. ) از همان ها که آدم صبح که بیدار می شود ،ساعت را نمی فهمد و تا شب انگار همه اش از رزگار ِ ساعت گرد ، کمی عقب یا کمی جلو است. از آن ها که آدم به کارهایش نمی رسد و پیش بینی هایش اشتباه از آب در می آید .از آنها که وقتی صدایش می کنند نمی شنود و حواسش معلوم نیست که کجاست و اخلاقش هم بد است!
از همان ها که آدم همه اش دلش می خواهد یک چیزهایی را عوض کند.
....
دلم می خواهد یک جایی بنشینم یا راه بروم یا بدوم یا هر چیز دیگر و نگاه کنم که آفتاب، چون که باید، می تابد. و هوا همان طور است که باید . و زمین هم به اندازه ای که باید سفت یا نرم است. و از آدم ها آن قدر که باید، "سلام" بشنوم.
دلم می خواهد خورشید که غروب کرد، اذان بگویند. و اذانش به همان اندازه ای که باید با اذان هر شب فرق کند.
...
این روزها مدام می شنوم (یا می گویم) که : دعا کن. و یک "امشب" یا "این شب ها" هم به یک جایی از جمله وصل است! دلم می خواهد امشب دعا کنم. و خدا، چون که خدا است، امشب، به قدری که "امشب" است، صدایم را بشنود.
....
من دلم معجزه نمی خواهد ! دلم می خواهد طبیعت باشم.
طبیعت اگر باشم، پیدایش می کنم...
پ ن. تهِ تهِ حال و هوای این روزهایم ، به این فکر می کنم که آدم چقدر کم کاری می کند در قبال خودش.
امروز به یک نفر گفتم:" اگر ببینم همه ی تلاشش را می کند و نتیجه از این بیشتر نیست، بلدم تحمل کنم. اما اگر تلاش بیشتری ممکن باشد و نتیجه ی بهتری، تحمل برایم بی معنی است"
عصر، وقتی نگاهم باز ار روی خط های آن کتاب سر می خورد، یادم افتاد که چقدر آدم کم کاری می کند. در قبال خودش. و تمام آنچه که خودش است. و این کلمه ای که تازه این قدر صریح توی ذهنم پیدایش شده: "شیعه بودنش"...
گرمای این روزها و خستگی اش بهانه می شود. بهانه ای برای فکر کردن به "بها" . بهای همین زندگی هر روزه. همین عمری که می رود. همین لحظه هایی که می گذرند و گاهی ساعت ها حرف دارند برای گفتن. یا برای نگفتن...
به "بها" که فکر می کنم، دنبال "شیوه" می گردم. شیوه ی این گذر. این گذشتن.
دنبال چیزی که این هرروزه هایم را به هم وصل کند.و به بهایشان. دنبال چیزی که قانعم کند لابد. که پاهایم را روی زمین محکم نگه دارد.
دنبال شیوه می گردم و چیزی که نمی دانم چیست،که عمرم را پر کند.و مگر چاره ای جز "همین راه رفتن" هرروزه هست؟ که راه بروی و نایستی و بگردی و بهایش را هم بدهی و آخر روز، باز همانی باشی که فردا هم خواهد گشت؟ و خواهد گذشت. و مگر پایان هر سفری همین نیست؟ که رسیده باشی به مبدا . به همان جای اولت.
گرمای این روزها و خستگی و صدالبته سرگردانی اش، بهانه می شود. و من گاهی دلم می خواهد که توی شلوغی آدم ها و زندگی هر روزه شان، وقتی خیالم در دنیای دیگری سِیر می کند، صدای آشنایی نیاید. که از بازی کردن می ترسم.از بازیگر شدن. از خنده ای که به قولی " چشم هایمان را تنگ می کند .برای ندیدن. یا دیده نشدن. "
گاهی دلم می خواهد که صدای خودم را هم نشنوم. که صدای خودم مگر از صداهای آشنا خالی ست؟ گاهی دلم می خواهد سکوت کرده باشم.
نمی دانم اما، کجای سکوت است که لب های آدم را باز ، خندان می کند و چشم هایش را تنگ. نمی دانم چه می شود که گاهی، همین گریز از بازی کردن ،آدم ها را بازیگر می کند. و پاک کن، می شود ابزار اصلی شان. و آدم ها را جا به جا می کند. نه برای بودنشان در جایی تازه. برای نبودنشان در جای آشنا و شاید پر تلاطمِ خودشان.
نمی دانم که از بها می ترسیم یا صداقت را باور نداریم که گاهی، به اختیار، پاک کن دست می گیریم و خاطره پاک می کنیم و خانه مان را در کوچه ی سمت چپی می سازیم. به خیال دنیایی تازه شاید.
اما،مگر دست چپ و راست آدم ها، چقدر برای خودشان ناشناخته است؟ و مگر چقدر طول می کشد تا بشنویم که:" خودت را دریغ کرده ای" ؟ و مگر این دلیل و بهانه که "دست من مگر کجای دنیا را عوض می کند؟" چقدر باور کردنی است؟ برای کسی که جهت یابی اش خیلی هم بد نیست و دست راست و چپش را خوب می شناسد.
از بها می ترسیم یا صداقت را باور نداریم یا همین گذشتن را ، که گاهی خط های به جا مانده ی پاک کن را نادیده می گیریم . و سنگینی شان را. و خیال می کنیم که شیوه ای یافته ایم.
گرمای این روزها و خستگی اش بهانه می شود. و من، گاهی، وسط کوچه ی سمت چپی که نشسته ام، چشم می دوزم به خانه هایش. و انگار که از همان چشم های تنگ شده هم می شود دید که، ساکنان خانه هایش، خیلی هم نا آشنا نیستند...
زندگی در کوچه ی سمت چپی انگار، خیلی هم دوام نمی آورد. که همیشه ، ندیده گرفتن و نشنیده گرفتن، سخت تر از ندیدن و نشنیدن است. و آنکه "خودش" را ندیده و نشنیده می گیرد، ساکن این کوچه می شود ، نه آن "میز و صندلی" هایی که جا به جا یشان می کند.
و مگر آخر کار، آن که "بها" یی پرداخته ، کدام ِ این "آدم" هاست؟
---------------
پ ن : این مطلب را برای وبلاگ یک دوست قدیمی نوشتم.که گویا سرعت عکس العملش پایین آمده! فعلا این جا هم باشد که ... "تا چه قبول افتد و..."
1.
توی کلاس کوتاه سر صبحی مان، برای بچه های پیش دبستانی و کلاس اولی، در باره ی "مرز" می گوییم. نقشه را گرفته ایم و نشانشان می دهیم که : ببین! این رنگ ها استان های کشورمان را از هم جدا می کند. این خط ها ، کشورمان را از همسایه هایش جدا می کند. و .... (می خواهیم آخر سر بگوییم که "پوست" مرز میان بدن ما ست با بیرون).می گوییم و مثال می زنیم و حرف های (گاهی بی ربط) شان را می شنویم.
از لابه لای حرف ها یکی از پیش دبستانی ها حرف های دیشب اخبار را درباره ی افغانستان، تعریف می کند. و بحث جنگ این جاست که پا می گیرد : "اگه دستمون ببره، یعنی یه جایی از مرزش پاره شده. اون وقت سربازا چی کار می کنن؟ همه شون جمع می شن اون جا....) نقشه را پای تخته می کشیم و : " مثلا اگه یه جایی از کشور ما جنگ بشه... و برای نقاشی کردن سرباز هایی که جمع شده اند ، یک تکه از مرز را انتخاب می کنیم! (و حواسمان هم نیست...)
توی راه که بدو بدو (برای اینکه مهسایمان یک جایی منتظر ما دوتاست.) ،کتاب فروشی های انقلاب را می گردیم، به مرضیه می گویم که: " منتظر بودم ببینم سرباز ها رو کجا می کشی؟ کجای مملکت رو جنگ اعلام می کنی؟" و دو تایی خنده مان می گیرد و به خودمان ناسزاهای سزا یی (!) می گوییم و چهره ی آقای شکوهی در ذهنمان می آید و احوا پرسی هایش و بی جواب ماندن های هر دو مان! هر کدام به شکلی!
2.
به بهانه ی تولد چشمه و ساغر ، پس از مدت ها، توی یک رستوران ، یک جایی از شهر که هیچ ربطی به هزار جایی که از صبح رفته ایم ندارد، جمع شده ایم و گپ می زنیم. موقع سفارش غذا، پگاه به چشمه می گوید : "نوشابه نخور!" و من منتظرم که در ادامه اش بگوید: "چاق(!) می شی! " یا مثلا :" پوکی استخوان می گیری!" به هر حال هزار دلیل برای نخوردن نوشابه هست! اما، به جای همه ی دلایل معمول، با همان صدای قاطع پگاه می شنویم که: " نوشابه موافق جهانی شدنه! و من 3 ساله که نوشابه نمی خورم!"
می شنویم. و غذایمان را می خوریم .و شلوغ می کنیم. و کیف می کنیم از جمعمان. و... و البته که آخر سر ، برنامه هایمان را بالا و پایین می کنیم و فردا و آخر دوره و سال تحصیلی و .....
و مرضیه که:" من می خوام بچه هام کلاس دومی باشن." و صفورا که: " مطمئنا این سیستم رو نباید رها کرد. اما من، فقط هفته ای یه بار!" و پگاه و ساغر که:" نه! ما سال تحصیلی برنامه مون نمی خوره." و سارا که یک جمله ی اقتصادی می گوید و من یادم می افتد که اقتصاد خوانده. ...
3.
به این فکر می کنم که من، کجاهای زندگی ام را ، به قدر صدای پگاه ، قاطع بوده ام؟ کجاهای زندگی ام، جواب "برنامه ی اصلی این روزهایتان چیست" ِ آقای شکوهی را ، به قدر جواب امروز ساغر و پگاه، قاطع، می دانسته ام؟ کجاهای زندگی ام به قدر امروز مرضیه ، قاطع، می دانسته ام که کجای علمم را می خواهم چه قدر ترجمه کنم؟ ...
به این فکر می کنم، که در قاطعانه های زندگی ام، سربازها را کجا ی مرز ها کشیده ام؟ کجای قاطعیت هایم ایستاده ام؟
و باز یاد آن لیست بلند بالای رفقایمان می افتم و زندگی کردن هایشان. و زندگی کردن هایمان. و یاد "یاسمن" که :" خب من معماری دوست دارم. اما نه بیشتر از موسیقی. نه بیشتر از نقاشی. نه بیشتر از...." و من که به همه ی "نه بیشتر از" هایی که یاسمن مان را یاسمن کرده اند ، فکر کردم. و گفتم : "بذارین زندگیش رو بکنه!"
به تک تک آدم های آن لیست فکر می کنم. که همه شان یک چیزی خوانده اند و یک کار (و گاهی، هزار کار ) دیگر می کنند. و قوی هم حتی! به تک تک آدم های آن لیست فکر می کنم که برایم ،عجیب، عزیزند.
به منصوره ی مصطفی زاده. به زهره ی دانایی. به سارای باقری. به پژمان نوروزی. به بابک امین تفرشی. به سودابه ی آشوری. به محمد کشوری. به سارای زنوزی. به رضای گلشن حتی! به پونه ی صبوری. به همین چشمه ی خودمان! ... به همه ی آدم های آن لیست. ..
به این فکر می کنم که این آدم ها ، انگار، یک جایی از زندگی شان ،قاطع بوده اند که حالا شده اند این آدم ها. یک جایی انگار ،دیر یا زود،جرئت کرده اند. یک جایی انگار حواسشان به سربازهایی که می چینند،بوده. و شاید، قیمتش راهم، پرداخته اند. ...
4.
مرضیه! من هم ، مدت ها ست که به این چیزی که تو اسمش را گذاشتی موفقیت، فکر کرده ام. و به چیزهایی از جنس حرف های هفته ی پیش مان توی مسیر کتاب فروشی .
من هم مدت ها ست که به این شکل زندگی کردنم فکر می کنم. به رشته ام. حتی حالا که دکتر ناصر براتی، دیگر این ترم سؤال هر ترمش را تکرار نکرد! (که : کسی خیال تغییر رشته نداره؟)
و به کارهایم. و به "کار" . و به این کلمه ی "علم" که نمی دانم قاطع است یا ادای قاطع ها را در می آورد؟
من هم مدت هاست که به شیوه ی زندگی کردنم فکر می کنم.حتی وقتی توی لبخند های بچه ها ، کیف دنیا را می کنم! حتی وقتی به جای متخصص ها(!) می رویم یزد و روی بام امیر چخماق، خط آسمان را نشان می دهم. حتی وقتی آن e-mail ِ کذایی مرکز عمران را ، دیگر جواب نمی دهم! حتی وقتی ذهنم خاطره مرور می کند. حتی... همیشه! حالا انگار،بیش تر از آن شبی (بخوانید نیمه شب!) که انگار عجیب و غریب ترین برگه ی انتخاب رشته ی دنیا را پر می کردم.بیش تر ازآن وقتی که نامه ی منصوره را توی جشن خواندم که گفت: دانشگاه همه چیز آدم را می گیرد ... بیش تر از تمام لحظه هایی که به "انتقالی گرفتن" و "مهمان شدن" و... فکر کرده ام.حتی بیش تر از آن روز که شاد و خندان، ایده می نوشتیم و چسب کاری و ماژیک کاری می کردیم تا 12 جلسه بشود! ... حتی بیش تر از تمام آن لحظه هایی که پروژه ی کارگاهمان را با آرزو، برای خوارزمی حمل (!) می کردیم... بیش تر از همیشه انگار.
به این فکر کرده ام که کجاهای زندگی ام را جرئت کرده ام؟ و کجاهای این قاطعیت ها را (شاید) به خودم مدال داده ام؟
نمی دانم. این "من" ی که از آن سر در کج و معوج ، که این طرف و آن طرفش خیلی هم در خالی بودن، با هم تفاوتی ندارند، 22 ساله بیرون می آید، کجای دنیا ایستاده؟ و به این فکر کرده ام که اصلا، کجاهای زندگی ام را باید به این طرف یا آن طرف بودن آن سردر ربط بدهم؟ و اصلا کجاهای زندگی ام مگر، معنی از آن جا می گیرد؟ و وقتی با آن دوربین سنگین و از دور، عجیب و غریب نقشه برداری، یک جایی توی دانشگاه را مبدا فرض کردیم تا محاسباتمان ممکن شود، به این فکر کرده ام که کدام محاسبات من مبدا شان یکی است؟ و اگر جواب همه باشد یا هیچ ، مبدا هایم کجاهایند؟ و اصلا مگر ، نقشه ی بدون جهت، چیزی می ارزد؟
من هم گاهی. به "مرز" فکر کرده ام. و گاهی هم از قضا(!) دایرة المعارفم این کلمه را نداشته! ...
و به دوستان از کنکور برگشته مان که انگار، نمود یک "مرز"ند. من هم ، فکر کرده ام به چیزهایی که آب و هوای این طرف و آن طرف مرز به رویمان می آورد. دیر یا زود. مگر فرقی هم می کند؟
و گاهی ، پرده ی اتوبوس را که کنار زده ام ، هر چه نگاه کرده ام ، نفهمیده ام که کجای راهم؟
نمی دانم. کجای دنیایم آخر، قاطعیتی، مرا به کجا می برد؟
نمی دانم. کجای دنیایم "آخر" است؟
پ.ن : خانه که رسیدم، مهتاب را خواندم. و این جمله اش را هنوز یادم مانده که : " خسته ای که همه کاری می کنه و ممکنه یه روز بین کارا بره به سمت حومه ی شهر به دنبال یه بیابون ... ـ"
پ.ن 2 : اسم آن بچه ای که جنگ را شروع کرد، "فاطمه کلاهی " بود. (برای اینکه نگین که این جا را خواند، ذوق کند!)
پ.ن 3 : این همه طولانی شدن این متن، برایم معنی هایی می دهد. وقتی تمام شد فهمیدم!
بار و بندیلم را جا می دهم توی همان کیف کوچک سفرهای سه روزه ام و راه می افتم.
زود که رسیدم و تا اذان که منتظر ماندم، نامه ی سارا را که خواندم و بعضی کلمه هایش که از جلوی چشمم کنار نمی رفتند، بین آن صداهای بلند که توی مغزم سوت می کشید ،وقتی چیزی برای نوشتن نداشتم، اتمام حجت هایم را گفتم: می بینی که! من آدم تازه ای شده ام!... و یک" فرغنی" محکم تحویلش می دادم...
شب. اوضاع خیلی هم آرام نبود. صداها توی مغزم پیچیدند. سرگردانی ام باز جلوی چشمم آمد.و همه ی آنها که گاهی خیره می مانم به بودنشان. و دلم تنگ شد...
خلوت نبود. و خیال کردم:" اگر یک جایی،برای یک نفر، یک جای خالی بود، همین حالا می رفتم و خودم را خلاص می کردم از این هوای آشنا!"
نیست. و ماندم. و باز خیال کردم:" سحر که بشود همه چیز درست می شود"
سحر که شد، باز اتمام حجت هایم را گفتم: می بینی که! من آدم جدیدی شده ام! و هیـــــــچ خوش ندارم که باز به همیشگی هایم گیر کنم. می بینی که! حتی دیگر می توانم بگویم که "خیلی وقت" است آدم جدیدی شده ام! و هیـــــچ دلم نمی خواهد یادم بیاید که خیلی وقت پیش این روزها، چه بودم و دل نگران چه...
صبح. همان صبح اول. انگار که حسابم را بگذارند کف دستم... نمی دانم چه چیزی را قرار بود به رخم بکشند ؟ باور نکردم خودش باشد.(خواستم باور نکنم.) صدا نمی آمد و کسی هم نمی شناختش. بعید بود خودش باشد! من اما ، با همان اسمش هم انگار، دنبال دیواری گشتم که تکیه دهم.(و یادم آمد که با همان اسمش هم، برایش، آن روزها، سکوتم را شکستم...
نمی دانم دیگر چه چیزی مانده بود که قرار بود با آمدنش به رخم بکشند...تنم یخ کرد. دست هایم لرزیدند. ته دلم گفتم: این همه آدم توی این مملکت هست.آن هم از این نوع! ... دست هایم لرزیدند. و باز، دیواری نداشتم... ( صدایش اما توی مغزم نمی پیچید. صدایش آرام بود و انگار آرام... آرام...آرامم کرد.)
نمی دانم آن نیم ساعتی که از هر دو جمله اش یکی را زیادی می دانست، چه طور گذشت. نمی دانم کجای وجودم را سر جایش نشاند؟ نمی دانم کدام حکومت را در من به کدام حکومت تبدیل کرد؟ ...
خودش بود.اما، آرام تر و کم حرف تر از آنچه برایم گفته بودند. و چقدر حق دادم که وسط احوال پرسی های روزانه، توصیف او را شنیده باشم! و باز انگار که یادم آمد آن روزها، دنبال چه می گشتم؟.. دلم خواست بروم نگاهش کنم و بگویم: آن روزهایم را کجا بودید؟ حالا آمدید که چه بشنوم؟ ... و یادم آمد ، چند صفحه کاغذ صورتی با خط من، که شاید هرگز به دستش نرسیده باشد... و دو جلد کتاب سبز قطور که در همان تعریف واژه های اول جلد اولش می مانم...
نمی دانم کجای سرگردانی ام را به رخ کدام اشتباهم می خواهند بکشند که همین صبح اول، از بین این همه آدم، اوست که این جاست... و یادم آمد که :شاید همین بی دیواری را. همین بی راه حلی را. همین سکوت دائمی را...
ترسیدم. ترسیدم باز دستانم بلرزند. ترسیدم از لابه لای امواج صدای آرامش، صدای دیگری بشنوم. ترسیدم که اشتباه آمده باشم...
این همه آدم توی این مملکت بود! او اما انگار از نوع آنها نبود. خودش بود. آرام تر و آرام تر و ... آرام ترم کرد. و انگار که خلوت شد.
....
سجده ی آخر روز آخر را دلم نمی خواست بلند شوم. سجده ی آخر روز آخر را بلند که می شدم، هنوز دیواری نبود و باید می رفتم...
...
راست می گفت: "خیال برت داشته که رفته ای دور از همه. خلوت که می شود انگار تازه همه چیز را می بینی..."
و تمام این ۳ روز را انگار، به قدر تمام این ۳ سال حرف آشنا شنیدم.انگار که رفته بودم که خودم را ببینم و بی دیواری ام را.نمی دانم کجای وجودم سر جایش نشست؟
این بیرون. هوا به قدر کافی گرم است و اوضاع، به قدر کافی آشفته.
"روزت مبارک..."
گفتم: من که می دانم از همه چیز خبر داری.اما... بین خودمان که می ماند؟
گفتم: بد بازی می کنم گاهی. اصلا خیلی وقت ها. می دانم که می بینی. تو که بازی را خوب بلدی.پس بین خودمان بماند.
گفتم: دیده ای چقدر بالا و پایین می روم. نه؟ دیده ای گاهی انگار حواسم پرت می شود؟ تو حواست هست.نه؟ بین خودمان بماند این چیزها که می بینی.باشد؟
گفتم: اعتراض هایت واردند. می دانم. اما ،پیش خودمان بماند دیگر...
گفتم: بعضی وقت ها زیادی دور بر می دارم. نه؟ و تو ته دلم را می خوانی! نه؟ می دانم. بخوان! اما بین خودمان بماند ها...
گفتم: همه ی بازی هایم را تو یکی دیگر می شناسی. نه؟ می دانم. اما تو یکی که دیگر می توانی ؟ تو یکی که خوب بلدی ! که بین خودمان بماند.
گفتم: ...........
گفتم:................
گفتم:.......................
گفتم: می دانم . هزار چیز دیگر را هم می دانی و به رویم نمی آوری.به رویم هم اگر خواستی بیاور! اما، بین خودمان... باشد؟
گفتم.............................
.................
گفتم : دلم را خوش کرده ام که بین خودمان می ماند. همه ی این چیز ها که می دانی. همه ی.... همه ی آزمایش هایت را که باخته ام.. همه ی نعمت ها را که قدر ندانسته ام .... همه ی این نشانه ها که هر روز و هر لحظه نشانم می دهی و من....همه ی.... همه ی عذاب ها ....
می ماند.نه؟ بین خودمان دو تا...
حواست باز به من باشد... یک وقت به حال خودم رهایم نکنی....
......
...
گفتم: باشد. قبول! هر چه تو بگویی! می ماند. بین خودمان دو تا می ماند. این شور و شوق و مستی ام هم پیش خودمان می ماند......
نقشه ی مملکت ما را دیده ای؟ خط های کنگره دار (!) و .... یعنی که سر هر یک وجبش جنگی بوده و حقی و ...
زندگی ات را ببین! خط صاف و مرز هندسی شاید ندارد.یک سری مرز کنگره کنگره ی محکم اما هست ...
که سر هر یک وجبش... جنگی شاید... و حقی ....
سهمت را حفاظت کن! زندگی کن! همین طور که هستی...
یک نفر تاریخ می پرسد و جوابش را که دادی، یک دفعه یادت می آید که سال قبل ،این روز،کجا بوده ای و چه حالی...
و بعد آرام آرام حال و هوایش را یادت می آید. خنده ها و دلهره ها و این طرف و آن طرف رفتن ها و ...
و لبخندی روی لبت می نشیند. یا که بغضی در گلویت. یا سکوتی...
خاطره ی آن روز که تمام شد،یادت می اید که از سال قبل تا حالا کجا ها بوده ای و چه حالی و ...
یادت می اید و می گردی و محاسبه می کنی و مواخذه هم قطعا!
...
یک نفر تاریخ می پرسد و می رود.
تو ،انگار داری به کارت ادامه می دهی.(عرض معابر محمود آباد نمونه ! را با قدم های ۲۵ سانتی متری ات متر می کنی!)
و این میان ، تقویم بازی ات می دهد و تو محاسبه می کنی. این یک سال ِ پر از اتفاق را. و این "یک سال" ها را که می گذرند...
محاسبه می کنی و روزت شب می شود.
فردا که بیایذ، روز نو می شود و روزی هم. یک سال دیگر شروع می شود . (بازی ِ تقویم است دیگر! مبداء را می شود هر جایی گذاشت و هی تغییرش داد! و دائم یک سال شروع شود! )
و فردا و فردا ها و آن فردای آخرین که بیاید، میان حساب و کتاب ها و دل تو ، یکی برنده است...
یادت می آید آخر آن روز شنیدی:
من که ره بردم به گنج حسن بی پایان دوست.....
یک سلام گرم و یک آشنایی دور.
یک عبور آرام و آشنا . لبخندی که آرام، به آرامی عبورش بر لبانم می نشیند.
ولبخند ها و سلام های پیاپی .و خنده ها و خاطره هاو...و احوالی که نمی پرسم....
و چشمانم که می گردند ، میان این همه خالی. میان این همه شلوغی... که خیالم مرا ببرد.....
****
آرام نشسته ام و منتظر .
و یک نارنجی پر رنگ . یک سلام آشنا و دویدنی آشنا تر. که مرا باز با خیالم می برد.به آن صبح های زود و عصر های دیر.
یک گفتگوی نه چندان کوتاه.بعد از خالی ِ این سال ها.
وانگار که... انگار که دستت را خوانده!...
"بیا تا ببرندت به جایی که زبانت فقط یک کلمه بتواند..."
و خیالم که باز مرا می برد. به "بسم الله " هایی که بی ادامه می نویسم. بی حتی یک صفت.
***
چند سلام. چند نگاه. که ته ته دلم را انگار ، با خیالم می برند...
جلسه!حرف،عکس،ایده.... و چند آشنایی تازه.
***
یک بعد از ظهر آرام و شیرین.
مسیری که "می شود از این طرف هم رفت."
یک گفتگوی بلند.... جاری میان همه ی دغذغه های این روزهایم.
و "این روز ها انگار همه چیز از یک چیز بلند می شود..."
***
سفر، کار خودش را می کند. مثل همه ی چیزهایی که این روزها مرا همراه می کنند. مثل همه ی این چیز هایی که از یک چیزند ....
سفر هم، کار خودش را می کند.
در نگاهم که میان خالی ِ دستانم می گردد. در لبخندی که آرام می نشیند. در فاصله ی خنده های آشنای یک نارنجی پر رنگ،که انگار دستت را خوانده!
لا به لا ی کاغذ های کتابی که ورق می زنم. در فاصله ی حرف های علم! (وقتی کفشمان را با هم یکی می کنیم که پای علممان توی کفش هم نباشد!!)
در میان قدم هایم. ..
کار خودش را می کند.
که همه چیز این روزها انگار که از یک چیزند...
خیالم مرا برده. به صفت هایی که نمی نویسم. تا واژه ای، کفایتم کند...
این روزها باز خسته ام از اوضاع. که انگار ماندن،آدم را رقیق می کند. آن قدر رقیق که با خنده هایت می خندم... و رفتن هم...
خسته می شوم از این همه حرف تکراری و قالب بندی شده که خودشان را جای حرف نو قالب می کنند و قدم هایم را کند تر می کنند و خسته تر. از دیدن آدم هایی که می توانم حدسشان بزنم، این روزها باز خسته ام...
از این سلام های روزانه که حتی سرعت راه رفتنم را هم تغییر نمی دهند. (وگاهی حتی یادم نمی ماند و یادشان هم نمی ماند...) این روز ها باز خسته می شوم. و از خیال سلام هایی سریع تر اما تازه تر. از خیال سلام های زنده...
از نشنیده گرفتن و نشنیده گرفته شدن ،باز این روزها خسته ام...
از این تلاش هایم که راهشان نمی دهی..
یادت هست؟ :"گریه های اعتراضی از بغض های تنهایانه سخت تر نیست..."
از این شلوغی خود ساخته خسته ام.که بی فایده هم نیست و انگار که قوی تر و مطمئن تر و جهت دار تر و معلوم تر و نتیجه دار تر (حتی) پیش می روند.اما، یک چیزی انگار که کم است دائم...
یک چیزی کم است و می شناسمش .اما کم است. یک چیزی کم است که قدم هایم استوار نمی شوند.یک چیزی کم است که هر شب،قبل از اینکه از خستگی بدو بدو های این روزها خوابم ببرد، یک فحش ، تنها یک فحش معلوم ،نثار خودم می کنم....
مرد راه که نباشی، چشمت را می دوزی به پیچ و مهره ها و آخر سر هم، مثل همیشه مقصر اصلی پیدا می شود...
از حرف های خودم این روزها خسته ام که مدام مثل پتک توی سرم می کوبند...
از این استهلاک خسته ام باز....
مرد راه که نباشی، یادت می رود و این پتک دائم توی سرت می کوبد....
"راه درست همین راه رفتن است...یعنی طی کردن راه.یعنی نایست.هر جا وایسادی یعنی بن بست. بن بست یعنی اینکه وایسادی! اگه واینستی می تونی حتی از بن بست راه به بیرون بزنی... "
مرد راه که نباشی، یک "باز"، یک "هنوز" ، ته جمله هایت می گذاری و می دانی که "هنوز" یک چیز کم است.....
یک چیزی کم است که رقیق شده ای...
صفحه های آخر دفتر هایم همیشه خالی اند.هنوز به صفحه های آخر نرسیده، دفتر تازه می خرم. و باز از نو. و صفحه های اول، همان چیز های همیشگی اند. که بوی آرزو می دهند و می نویسم تا چرخ دنیایم را تا آخر دفترم با شور آنها بچرخانم! (و گاهی مقایسه هم می کنم صفحه های اول دفتر هایم را...)
صفحه های آخر همیشه خالی اند. هنوز به آخر نرسیده ،دفتر تازه می خرم.
...
این روز های آخر سال،خانه را تکانده ای و یادداشت هایت را هم حتی.عیدی هایت را داده ای و آرزو های پر رنگت را در سر پرورانده ای.تا سال نو شود.تا چرخ سال نویت را بچرخانی!
و این صفحه های آخر خالی است. که هنوز به آخر نرسیده،نو می شوند.
میان "مبارک باشه" هایی که عجولانه می شنوی.و در دلت باور می کنی که "یعنی آرزوی برکت بیشتر!"
میان قدم هایت توی سرمای امام زاده صالح که می روی تا کنار عزیزانت، این روزهای آخر آرام بگذرند.
میان شوق ات که می ریزی اش پای درخت های نقاشی هایت که عیدی بدهی.
توی موج صدای رفیق ات که هنوز به آخر نرسیده نو می کندت.
و بین شماره های نگرفته ی تلفن...
میان واژه هایی که برای دوست روزگار کودکی ات می نویسی تا بگویی که "حلال؟ بدی کدومه؟! دعام کن ." و در دلت این واژه ی سخت و سنگین "کینه" بالا و پایین می رود و یادت می آید که اگر بخواهیی حلالت کنند، باید که بخشیده باشی. (و انگار که ته دلت، خودت را حلال می کنی...)
میان همین خداحافظی هایی که پشتشان،هنوز به رفتن نرسیده، سلام گرم تری است.
میان رنگ تازه که به هفت سین امسال می زنی و "سین" هایی که می شماری تا هفت تا شوند.
بین همین لحظه های آخر ، که انگار هیچ جای تاریخ نیستند! با اینکه تقویم می گوید "اول فروردین" .
...
صفحه های آخر دفتر هایم همیشه خالی است.که هنوز به آخر نرسیده نو می شوند. بین کاغذ هایی که می برم و می چسبانم و ... تا به آنها که تازه ام می کنند،دفتر تازه بدهم.
...
این ساعت های آخر سال ،خالی است. که در سرت خیال سال نو می چرخد. و آرزوهایت را صفحه ی اول دفتر نو می نویسی ، تا چرخ دنیا را که می چرخاند و حواسش که به تو هست،جای دلتنگی های آن صفحه های آخر، آرزوهایت را نشان اش بدهی و آرام بگویی " حوّل..." و بشنود : "اهدنا..."
....
این صفحه های آخر خالی است. که به آخر نرسیده ، نو شوی..
گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار.آن طرف، حیاط خانه ی خدا ست. و آن وقت، هی در می زنم. هی در می زنم. در می زنم و می گویم :"دلم افتاده توی حیاط شما. می شود دلم را پس بدهید؟"
کسی جواب نمی دهد. کسی در را برایم باز نمی کند. اما همیشه ،دستی، دلم را می اندازد این طرف دیوار.همین.
و من این بازی را دوست دارم. همین که دلم پرت می شود این طرف دیوار. همین که...
من این قدر این بازی را ادامه می دهم و آن قدر دلم را پرت می کنم ، آن قدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند. تا دیگر دلم را پس ندهند. تا آن در را باز کنند و بگویند:" بیا خودت دلت را بردار و برو." آن وقت من می روم و دیگر هم بر نمی گردم. من این بازی را ادامه می دهم..."
"عرفان نظر آهاری."
دیوار هایش بلندند.خیلی بلند.
و تو فکر می کنی که می شناسی شان.آن قدر که وقتی دلت را پرت می کنی ،منتظر همان صاحب خانه ای هستی که خودش ساخته توپ بازیگوش کوچک نا آرامت را.
دلت را پرت می کنی و انگار،هر بار،خانه ای تازه می بینی.
انگار که نشناخته ای دیوار ها را.و هر بار با خودت می گویی که :" دیوار خانه ی آن صاحب خانه که دلم را آرام می کند دور تر است...دفعه ی بعد..."
باور نداری اما، که دستی که هر بار دلت را،بی کلام، پس می دهد، صاحب آن خانه های غریبه باشد.باور نکن.
صاحب خانه،همان "یکی" است. که هر بار، دلت را پس می دهد و هر بار چیزی نشانت می دهد تا نمانی.تا پشیمان نباشی.نترسی..
چیزی که دلت نگیرد از این همه اشتباه کردن هایت.که بازی را ادامه بدهی.دلت را باز پرت کنی به امید صاحب خانه ی آن طرف دیوار.
همان "یکی" که خودش ساخته. خودش می داند...
من این بازی را دوست دارم.
همین که دلم را پرت کنم آن طرف دیوار،
همین که دستی،هربار،دلم را برایم از صاحبان خانه های اشتباهی پس بگیرد و به رویم نیاورد و غبار را ببر از نگاه من و...از نگاه همان صاحب خانه ها شاید.
همین که خودم بدانم و باز، دلم بخواهد بازی را ادامه بدهم.
من این بازی را ادامه می دهم.
آن قدر که...
بی توقف. (با احتیاط اما..)
اگر ببینم داشتنش را.
برای دیدنش شاید آتشی را باید خاموش کرد. با نور ی...
نا امیدی از رحمت اش بزرگترین گناه عالمه...نه؟
:" .... ان الانسان لفی خسر...الا الذین آمنوا... ...حق ... و تواصوا بالصبر....."
بعد هم رهام نکرد! : "تو چرا دستات مثل مامانت نیست؟ می خوای من یه کم دستات رو نگه دارم که گرم شی؟!"
یاد یخ فروش معروف می افتم! که نمی فروشد و... "خسران" یعنی این. نه؟
دست هاش گرمند. راست می گوید. همان شبی که صبورانه کلمه هایش را بین نفس های یخ زده ام جا داد هم دست هاش گرم گرم بودند. مثل نگاه امن اش...
بیش از این اش باشد برای خودم!
نیازمند کمی سکوت ام. از خودم. از توصیف آینه ام که هر صبح جمله هایی هست که دیدنشان برقش می اندازد.گرچه در "مهاد امنه و امانه " خوابم نبرده باشد.
نه به خاطر اینکه "کجاست محرم رازی..." ،
برای دیدن و واضح دیدن. برای ایستادن و استوار ایستادن. و حتی شاید این " برای " را هم گفتن زود است.
تا وقتی یک بار کامل بخوانمش. تا عید قربان. کافی ست؟
.......
پ ن . برای مخاطب خاص!! : آرزویم از این طرف طیف فراموش نمی شود که؟ گفتم اش دیگر؟ شنیده شد یا نه،نمی دانم..و دعایی که برایم باید. گفتم اش دیگر؟ گرچه شرمندگی ام از بین رفتنی نیست. ..
پ ن : امروز صبح که بالاخره رکورد خواب این روزهایم را شکستم، بعد از ۴ ساعت تمام خوابیدن که بیدار شدم،شنیدم:
"قل الحمد لله و سلام علی عباده الذین اصطفی" ...
تا عید قربان.
مداد رنگی هایم را می شناسم. چه آنها که آن قدر همه جا را رنگ زده اند انگار رنگ هاشان به چشمم نمی آید.چه آنها که گوشه ی جعبه جا خوش کرده اند و دستم با گرفتنشان آشنا نیست.
چیزی بی رنگ مانده اما.
پل نییست. می دانم. خوب می دانم. خیابان هم نیست. کوچه هم نه. ...
چیزی بی رنگ مانده. چیزی شبیه وزنه ای سنگین .
بی رنگ مانده.
ا ز ... ر ن گ ش ... ش ا ی د ... م ی ت ر س م ...
از بی رنگ ماندن اش بیشتر.
می شناسمش، انگار...
"یه کاری کن آدمای دلت بشینن. توی تلاطم نمی شه نور دید. هزار جور شکست نور هست"...
ننشسته اند. نخواسته ام. این را دائم به گوشم می زند.حتی نایستاده اند.
توان این تلاطم را ندارم. که خودم خواسته ام...
توان نوشتن هم. باور کن. بگذار راه نفسم را که خودم خوب می دانم کجاست پیدا کنم.
دیر شده. خیلی دیر.
برای نمی دانم چه کردن با این فیلم. که خودم خواسته ام.
نه. فیلم نیست. اما خب. من هم باید یک جوری زنده می ماندم.
حالا اما دیگر دیر شده.
پ ن: پس ذهنم جمله ای بیداد می کند. همین است که شب ها تا صبح بیدارم نگه می دارد. شاید همین است.
"faghat havaset bashe band hat o ziad nakoni."
زیاد نشده اند.خودم باور می کنم. وابستگی هایم حتی کم شده اند. اما این بند هایی که محکم شدنشان را این من... یکباره به رخت می کشد، .... نمی توانم.
مثل جانمازی می ماند که گذاشت جلویم و مهر اش به پهنای پیشانی ام خاک بود. انگار که به رخ ات بکشند....
.......
هر بار اما عوض می شوند.
جریان فکرت را یک لحظه از گیر افتادن توی چگونه عوض شدنشان نگه دار. به خاک روی دیوار نشسته و رنگ رفته اش هم فکر نکن.
نگاه کن.
هر بار تازه می شوند.
میترسانندت گاهی.
گاهی فکرت را، دلت را، تا واژه های دور و دیرین می برند...
نترس.نرو. صبر کن...
نگاهشان کن.
هر بار نگاه های تازه ای دنبال خودشان می کشانند. نگاه هایی که تو حتی حدس هم نمی توانی بزنی که از کدام فاصله و با چه پیچ و خمی این جا رسیده اند.
دنبال مسیر آن نگاه ها هم نفرست فکرت را. آن قدر ها هم یکسان نیستند. و نه آن قدر ها هم بی تقاطع. گیجت می کنند.
نگاهشان کن. هر بار تازه می شوند.
می بینی؟
با تو ام.تو که خودت مانده ای و می بینی این عوض شدن ها را.
نگاه کن. هر بار تازه اند.
تو هم تازه تری؟
تو را می گویم ها. خودت را.
نه آن توی سازگار تر شده با محیط.نه آن تو که می گویند خوش اخلاق تر شده ای! نه آن توی حل شده در نقش های ۶ گانه ی هر انسان اجتماعی! نه آن تو که در پاسخ "چه خبر " ها می مانی. نه آن توی موفق معروف صبح تا شب کار. که جای پایت هم اگر محکم تر شود دیگر... نه آن تو که صدم های معدلت را مشتاقانه بالا می بری! نه آن تو که در توصیف های مفرح جمع های روزگار ، چنین و چنانی...
با تو ام. دلت دم دست هست؟
نگاهش کن.
خاک روی دیوار را می بینی و رنگ رفته ی پشت تابلو ها را؟
آن نگاه ها که حدس هم نمی زنی مسیرشان را، از کجا آمده اند؟
کجای تصویر تو را این همه ترسانده؟
تا کجا می بردت "نقش به دیوار" ؟
....
گذر زمان را می بینی؟
تو چگونه گذشته ای؟
حواست هست. اعداد از آن طرف دارند کم می شوند ها.
آن طرفش سوالی هست گویا.
از تو.
چه خبر؟!!.....
یا قدرت تشخیص من بهتر شه...