پنجشنبه بیست و نهم دی 1390
آن من که می نشیند، آن من که می رود... آن من که می خرامد و آن من که می رمد....
یک وقت هایی،پیدایش می شود.
دست از سرم بر نمی دارد. سرم را به هر طرف می گردانم، ایستاده یک گوشه ای، همین طور بی حرکت نگاهم می کند. یک طور که انگار پلک هم نمی زند. بعد هی می خواهم به رویش نیاورم که می بینم اش. هی چشم می دوزم به مانیتور، کیبورد، کاغذ، دفتر، کتاب، قابلمه ی غذایی که دارم می پزم، پیازی که خورد می کنم، ظرفی که می شویم، هر چیز. هی چشم می دوزم به هر چیزی که مشغولش هستم و گاهی یک اخم هم می اندازم روی صورتم ، چشم هایم را هم گرد می کنم، یک جور که یعنی من حواسم کاملا متوجه کارم است و هیچ وقت ندارم که به نگاه کسی اهمیت بدهم. یا مثلا هی شوخی می کنم با آدم ها ، هی می خندم. هی برای خودم هر چیزی دلم می خواهد می خرم، یعنی که اصلا هیچ طور نیست. بعد ولی باز حس می کنم سنگینی نگاهش را. ایستاده یک گوشه، دست به سینه. همین طور بی حرکت. فقط گاهی، یک دستش را می گذارد زیر چانه اش. یک ابرویش را هم کمی، می برد بالاتر از آن یکی. ایستاده و نگاهم می کند. هر جا که می روم، او انگار زودتر از من رسیده باشد و خودش را با گوشه ای که می خواهد بایستد، وفق داده باشد، نگاهم می کند.
یک وقت هایی پیدایش می شود.
به بهانه های مختلف. با یک کاغذی که یکهو وسط خرت و پرت هایم پیدا می کنم ، با یک کلمه ای که یکهو وسط یک بحث علمی، می آید روی زبانم، با یک حرفی که یکهو یک بچه ای سر کلاس بهم می گوید، با یک مشاهده ی شهری!، با یک سوالی که یکهو همکلاسی ام سر ناهار توی بوفه ی دانشکده می پرسد، با یک نگاه بی دقت توی آینه دم در موقع بیرون رفتن از خانه ، با یک جوابی که یکهو تصمیم می گیرم به حرف کسی بدهم، با یک خواب، با یک خیال،...
با یک خیال، پیدایش می شود.
یعنی یکهو می بینم که هست. یکهو چشم باز می کنم و می بینم که چند روزی است که پیدایش شده. همین جا. همین جایی که هستم، ایستاده یک گوشه و نگاهم می کند. همین طور بی حرکت. انگار که پلک هم نزند. هی نگاه می کند و هی همه ی حرف هایی را که انگار می خواهد بزند، می شنوم. هی نگاه می کند و من هی به روزمره ی خودم می پردازم و نگاهش نمی کنم.
انگار خواب هم ندارد. موقع خواب هم هر چه چشم هایم را بسته نگه می دارم، باز نگاهش حس می شود. بعد انگار که خواب هایم را هم می گیرد زیر نگاهش. توی کنترلش. هر چند هزار باری هم که از خواب بپرم، ایستاده همان جا و دارد نگاهم می کند.
هیچ وقت هم معلوم نیست که کی می رود. کی دست از این طور نگاه کردن بر می دارد. یک وقت هایی زود، یک وقت هایی دیر. اما همیشه یک طوری است که انگار دیگر نمی خواهد برود.
همیشه همین طور است. وقت هایی که پیدایش می شود، یک طوری بی وقفه نگاهم می کند که قدم از قدم نتوانم بردارم بدون خیالش. یک طوری بی وقفه و عمیق نگاهم می کند که حس می کنم تک تک نفس هایم تحت کنترلش است. یک طوری دیوانه ام می کند. همه ی کارهایم برایم سخت می شوند. همه چیز با یک وزنه ای که نمی دانم چیست سنجیده می شود. همه ی سوال های بی جواب زندگی ام رو می شوند. یک جور گفتگوی دائمی راه می افتد توی ذهنم. همه چیز معنی اش عوض می شود. عوض نه. مهم می شود یعنی. انگار وزن همه ی ثانیه ها را حس کنم. اشکم را در می آورد.
کاری هم نمی کند. همین طور ایستاده یک گوشه، نگاه می کند. گاهی فقط دستش را می گذارد زیر چانه اش. مشکل این جاست که من می شنوم. همه ی حرف هایی را که انگار می خواهد بگوید.
همیشه همین طور است. دخترک، حالا 24 سالش کم کم دارد تمام می شود. درست عین من است. عین همینی که توی آینه می بینم. صورتش، دست هایش، قد و قواره اش. چشم هایش. نه. چشم هایش نه. نگاهش با نگاه روزمره ی من فرق دارد دخترک. همیشه فرق دارد. هر بار که پیدایش می شود.
این روزهای سال،نزدیک بهمن ماه، همیشه پیدایش می شود. با یک خیال...
جمعه دوم دی 1390
مدتی است فهمیده ام، آدم وقتی یک رویکرد حد اقلی به زندگی اش داشته باشد، کم کم ناپدید می شود!
یک ماجرایی در بعضی از برنامه ریزی های شهر، وجود دارد به نام : " رویکرد حداقلی" .
رایج ترین و معروف ترین کاربردش هم تعیین "سرانه " های کاربری های شهری است. سطوح کاربری ها را بر جمعیت تقسیم می کنیم و یک عددهایی به دست می آوریم. بعد هم یک جدول 3 ستونی می کشیم و کاربری و سرانه ی موجود و سرانه ی پیشنهادی را جلویش می نویسیم. که خب یعنی حد اقل. واضح ترین اش هم سرانه فضای سبز است. که کاربردش توی شهر، بیش از این که به تفریح و این ها مربوط باشد، مربوط به زنده ماندن آدم هاست. که خب یک حد اقلی باید درخت و چمن و سبزجات(!) داشته باشد یک شهر که آدم ها بتوانند که تویش نفس بکشند. از آن کمترش می شود معادل بیماری و مرگ و این ها. در واقع این سرانه، این طوری وارد بازی برنامه ریزی شهری شد که، تحت هر شرایطی یک حداقل هایی حفظ شوند.
ریشه ی این سرانه حساب کردن ها هم، بر می گردد به دوران مدرنیسم و داستان هایش. نوع آدمیزاد، به عنوان یک موجودی تلقی شد که خب یک قلب دارد، 2 تا شش، نیاز به آب و غذا دارد و خب طبیعتا یک مقداری جا هم اشغال می کند. از روی همین مقدار جایی که آدم اشغال می کند هم، بعد ها، "مسکن حد اقل" سر و کله اش پیدا شد. (همین حداکثر 75 متر زیر بنای مسکن مهر هم از همین جاها پیدایش شده راستش را بخواهید). حساب کردند که یک آدم برای زندگی به حداقل 9 متر جا نیاز دارد.
برای خیلی چیز ها یک حد اقلی حساب شد. مسکن، مدرسه، فضای سبز، معابر،...
مثلا حد اقل مدرسه این طور حساب می شود که هر یک بچه چقدر جا می گیرد و دفتر مدرسه و دستشویی و این ها را هم بهش اضافه می کنند. یا حداقل فضای سبز واقعا یک حساب های زیستی ای دارد که از آن کمترش سلامتی آدم ها تهدید می شود.
بعد یک وقتی، که معلوم نیست دقیقا کی، این کلمه ی سرانه ی حداقل، تبدیل شد به سرانه ی استاندارد. ( شاید مثلا هر چیز پر مصرفی غیر استاندارد است! و خب یک آدم استاندارد، از یک حدی بیشتر نباید نفس بکشد مثلا! )
خلاصه. در یک فرایند نامحسوسی، این کلمه ساخته شد. و خیلی هم جدی گرفته شد. بعد مثلا هر سازمانی برای خودش یک جدول سرانه های استاندارد ارائه داد. آدم های برنامه ریز هم از روی این جدول ها، چه جدول ها و چه نقشه ها که تولید نکرده اند... کدام شهرها را با کدام شهرها که مقایسه نکرده اند...
بعد حتی فراموش شد که اصلا این سرانه ها چه طور حساب شده بودند. "حد اقل" بودن شان، فراموش شد. (یا به فراموشی سپرده شد شاید.)
یک اتفاق جالبی هم می افتد گاهی. مثلا آدم نگاه می کند توی جدول های پیشنهادی یک طرحی، می بیند که سرانه ی یک چیزی را که موجود بوده، با سرانه های استاندارد (همان حد اقل ها ) مقایسه کرده اند و بعد مثلا دیده اند که زیاد تر است و باید کم بشود مثلا! (در مورد مثال واضح فضای سبز فرض کنید که کم کردن فضای سبز موجود چه معنی ای می دهد در عمل . یعنی مثلا یک درخت هایی را قطع کنیم. به طور مثال! ) بعد گاهی حتی این جمله ها را آدم می خواند یا می شنود که مثلا : فلان سرانه ی موجود، با سرانه ی استاندارد فاصله دارد اما خب، کافی است!
توی این سیستم سرانه، به طبقات و این ها هم معمولا کاری ندارند. به عملکرد ها هم کاری ندارند. صرفا نقشه ی کاربری های همکف کفایت می کند معمولا. (مثلا فرقی نمی کند که گل فروشی است یا بقالی یا بانک یا داروخانه. تجاری است! )
و صد البته، خاصیت بعدی این سرانه بازی ها، این است که وقتی کاربری های یک شهری مساوی آن کاربری های استاندارد (حداقل) می شود، دیگر خیال همگان تخت می شود. یعنی یک جورهایی این حد اقل ها به جای هدف قالب می شوند کم کم.
این چرندیات را نوشتم که بگویم، آدم، بعضی وقت ها، توی یک شرایطی، روال زندگی اش، می شود طبق این رویکرد حداقلی. یک حد اقلی را در کارهای مختلفش برای زنده ماندنش ، در نظر می گیرد. بعضی وقت ها یک خبطی هم می کند و این حد اقل را به آدم ها اعلام هم می کند. و آن ها هم به جای خواسته هایش، می شنوند. بعد طولی نمی کشد که یک جور نامحسوسی، این حد اقل، تبدیل می شود به استاندارد! بعد ممکن است بعضی ها حتی از این کلمه ی استاندارد، برداشت " ایده آل" هم بکنند. و خب، قرار نیست که آدم به همه ی ایده آل هایش برسد که! نتیجه اش به گمانم چندان دور از ذهن نیست.
"تو اصلا همیشه آدم ایده آل طلبی بودی." " همیشه با خودخواهی سر ایده آل هات پافشاری می کنی." " تو آدم یکدنده ای هستی که حاضر نیستی از خواسته هات کوتاه بیایی." و ...
همین.
شب به خیر!
سه شنبه هشتم آذر 1390
تلویزیون روشن است و طبق معمول من فقط صدایش را دارم. درباره ی مسابقات ورزشی معلولان و جانبازان حرف می زند. بعد با یک آقایی مصاحبه می کند که گویا نفر اول در یکی از رشته هاست. می پرسد نفر دوم کیست؟ آقا جواب می دهد که : عراقی است.
و من _تخیل من_ تصور می کنم صحنه ای را که این دو تا آدم رو به روی هم قرار گرفته باشند. و نمی دانم چرا فرض می کنم که هر دو عارضه ی جنگ دارند. و فکر می کنم که چه حسی دارند حالا این ها؟ این دوتا آدم؟
هنوز هم فکر میکنم که عاقبت جنگ، جنگ است. چه برنده باشی و چه بازنده.
شنبه بیست و سوم مهر 1390
فضای شهری!
کلاسم توی دانشگاه که تمام می شود، سریع یک چیزی می خورم و به سمت کلاسم توی یک مدرسه ای آن سر شهر حرکت می کنم.
تا یک جایی سواره از روی زمین، بعد زیر زمین، بعد دوباره روی زمین و این بار پیاده.
تاکسی پیدا نمی شود و از آن وقت هایی است که معلوم نیست وقتی توی خیابان انقلاب تاکسی ها مستقیم نمی روند، پس کجا می روند؟!
بعد بالاخره یک ون ای می آید و من و چند نفر دیگر با قیافه های عجله دار و شاکی را سوار می کند.
می نشینم، و هنوز نفس عمیق " آخیش بالاخره سوار شدم " را به انتها نرسانده ام که چراغ قرمز 90 ثانیه ای پیدایش می شود. و من و 11 نفر مسافر دیگر، به خودمان قیافه ی " امان از این شهر مزخرف" را می گیریم. (و من و 11 نفر مسافر دیگر البته، احتمالا هیچ جای دیگری حاضر نیستیم زندگی کنیم )
تمام که می شود، کمی جلوتر، آقای جلویی، تصمیم می گیرد یک اسفاده ای از وقتش بکند و کرایه اش را حساب کند ، و آقای راننده تصمیم می گیرد پول را دریافت کند، که باد پول را می برد! و از آقای راننده اصرار که بایستد تا آقای جلویی برود و پولش را از وسط خیابان بردارد و از آقای جلویی، انکار.
بعد آقای جلویی دوباره یک اسکناس دیگری را به سمت آقای راننده می گیرد، که آقای راننده، بازی را شروع می کند:
نه آقا! نمی گیرم به خدا!
این جاست که چشم های من و 10 نفر مسافر دیگر از خیابان و در و دیوار در حال عبور مغازه ها و موبایل هایمان بلند می شود، و بی اینکه چیزی بگوییم ، آرام، منتظر می شویم تا مطمئن شویم که تعارف بوده است که آقای راننده دوباره ادامه می دهد :
نه آقا! نه! نصف نصف! شما یه هزاریتو باد برد، منم این پونصدو نمی گیرم.
این جاست که خانم میانسال کناری، به عنوان اولین کسی که وارد بازی می شود، مرا، که همین کنارش نشسته ام و میتوانم صدایش را بشنوم، انتخاب می کند و لبخند زنان، می گوید که : چه آدم با معرفتی! و من هم از روی نمی دانم چی، لبخند می زنم. و خانم کناری، ادامه می دهد که دوره زمونه ای شده. آدم وقتی آدمای خوب رو میبینه، تعجب می کنه. فکر می کنه همه دارن الکی تعارف می کنن!
چند دقیقه سکوت به محیط برمی گردد. و آقای راننده دوباره شروع می کند و خطاب به آقای جلویی که : " همیشه همین طوری هستی؟ پولو با زحمت در میاری، بعد راحت از دست میدیش؟ "
اما آقای جلویی از این کم حرف ها ست که انگار زیاد هم تمایل ندارد الکی با مردم هم صحبت بشود. و یک اصواتی محض این که بی ادبی نکرده باشد و جواب آقای راننده را داده باشد، از او به گوش می رسد! که نفهمیدیم چه گفت! به هر حال، این بار بازی آقای راننده، نگرفت.
کمی جلوتر، دوباره چراغ قرمز می شود. و باز، من و 11 نفر مسافر دیگر، خودمان را مشغول اطراف می کنیم. که آقای راننده باز شروع می کند. و این بار، خانمی که صندلی جلو، کنار راننده نشسته، به عنوان نقش مقابل، انتخاب می شود. خانم، که ما تصویرش را کامل نداریم، سرش پایین است و او هم مثل ما خودش را مشغول کاری کرده است. که جمله ی آقای راننده خطاب به او شنیده می شود : " خانم می شه این لطف رو بکنین و این چیزی رو که دارین می بافین به من یاد بدین؟"
من، و 10 نفر دیگر، باز چشم هایمان، و این بار، کمی سرمان، به سمت بالا حرکت می کند. و من، که تصویر بهتری نسبت به نفرات پشت سری دارم، و از قضا حدس هم می زنم که خانم چه چیزی دارد می بافد، نگاه می کنم، و مطمئن می شوم که از این دستبند/بند کیف/جاکلیدی/ گل سر/( و هزار جور کاربری دیگر هم دارند این موجودات!) ها ست که ما هم وقتی راهنمایی بودیم می بافتیم، و حالا هم، سر کلاس که می روم، دخترک ها از این ها می بافند. (فهمیدید کدام ها؟ از همان هایی که با نخ کاموا بافته می شود عمدتا. البته با بند کفش هم شده! )
بازی آقای راننده این بار حسابی می گیرد!
خانم، استقبال می کند و یک جوری که انگار هزار سال است مربی از این ها بافی است، شروع به تدریس می کند! و آقای راننده، با دقت به دست خانم نگاه می کند و سوال هم می پرسد که : "خب حالا چه طور باید رفت رج بعدی؟ " و خانم هم جواب می دهد.
من و 10 نفر دیگر، این عقب نشسته ایم، و فضا، عالی است! همه ی افراد، ( واقعا همه، حتی آقای کم حرف جلویی) خودشان را به سمت جلو و کمی مایل به چپ، کش داده اند، و نگاه ها، با دقت، دست خانم را نشانه می رود! ( تصور کنید آدم هایی را که صندلی های عقبی نشسته اند ) آن وسط یک آقایی از آقای راننده می پرسد که :"می تونم پیاده شم؟" و "بله آقا" را که می شنود، همچنان سر جایش به صورت تا شده، ایستاده، و چشم از دست خانم بر نمی دارد! که صدای یک آقای دیگری ، از صندلی عقب به گوش می رسد که : " آره آقا. می شه پیاده شی. 80 ثانیه مونده! " و یک آقای دیگر: "می خوای بده پولتو خورد کنم". آن جلو، همچنان آموزش برقرار است و افراد هم به نشانه ی "آها ! پس اینا این جوری بافته می شن!" سر هم تکان می دهند.
چراغ سبز می شود،آقای راننده، تشکر می کند : " ممنون خانم. متوجه شدم. لطف کردین" و سایرین، در یک حرکت تقریبا هم زمان، خودشان را از حالت کشیده شده به جلو و چپ، خارج می کنند. و شروع می کنند به معاشرت بی موضوع با هم. یک طور که انگار آمده اشند پارک!
و من : "ممنون آقا. پیاده می شم."
خواستم یادداشت کوتاهی بنویسم در این باب تخصصی که " وسایل حمل و نقل، در کلان شهری مانند تهران، که مردم مدام در حال جا به جا شدن از این سر تا آن سر شهرند، به لحاظ عملکردی، مانند نوعی فضاهای شهری اند." که این داستان از آب در آمد.
دیگر زیاده گویی است اگر درباره ی دنیای زیر زمین بگویم. نه؟
سه شنبه نوزدهم مهر 1390
دانش گاه
روی پله ها، توی راهرو، دم در بوفه، دخترک را که می بینم، یک جایی ته دلم، حس خوشایندی پیدا می شود. بعد به هر حالی که باشم، یک لبخندی می کشم روی صورتم، و منتظر می شوم که مرا ببیند. بیاید جلو و با همان حالت میان ادب شاگرد و معلمی و صمیمیت هم رشته ای بودن، سلام کند! و فعل های جمله هایش را یکی در میان جمع و مفرد بگوید! و من هم احوالش را بپرسم .
یا که صدایش می کنم که : چطوری شقایق؟
و بعد درباره ی این که دارم چه کار می کنم و چه خوب است که تو هم کمکم کنی و این ها، برایش می گویم.
همین.
از دانشگاه و احوال کارشناسی ارشد، همین را فقط دلم خواست که بگویم.
جز این اش، ملال انگیز می شود!
چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390
بدون شرح
دوباره ...
جمعه بیست و هشتم مرداد 1390
فال.
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود...
سه شنبه یازدهم مرداد 1390
تابستان
امروز،
درست وقتی موقع رد شدن از خیابان، توی یکی از ماشین هایی که پشت چراغ قرمز ایستاده بود،دخترک 7، 8 ساله ای را دیدم که عجیب شبیه یکی از آن وروجک ها بود، دلم برای دخترک های دبستانی مان تنگ شد.
تابستان،
کنار هزار و یک چیز دیگرش، مرا یاد این دخترک ها هم می اندازد.
یاد هزار و یک سوالی که در من، آن سال ها کنار این آدم ها شکل می گرفت و هزار و یک جوابش.
از خیابان که رد شدم، به خودم گفتم : معلومه که خودش نبود! دخترک حالا باید دبستانش تمام شده باشد و برود راهنمایی.
پ.ن : گاهی کنجکاو می شوم بدانم هر کدامشان حالا کجا هستند. مثلا آنهایی که حالا راهنمایی می روند، یا حتی دبیرستان، کدام مدرسه می روند؟ چه شکلی شده اند؟
دوشنبه سوم مرداد 1390
گوشی ام خراب شده است. روشن می شود اما صفحه اش سیاه است و معلوم نیست کی زنگ می زند. یا اگر من بخواهم به جایی تلفن بزنم، باید از حفظ شماره بگیرم. Sms که دیگر اصلا معنی نمی دهد در این شرایط. خلاصه این که به هیچ دردی نمی خورد. چاره ای نیست. به گوشی قدیمی ام متوسل می شوم. و توی دلم می گویم که : صد رحمت به این!
خیال می کردم مشکل این گوشی قدیمی، inbox اش باشد که نباید چشمم بهش بیفتد. ، اما انگار کهmissed call ها وdraft اش از آن هم بد تر است.
همیشه، مشکل سر تماس های جواب نداده و حرف های نزده است...
پ.ن: از خودم می پرسم که اگر این حرف هایی را که حالا توی draft جا خوش کرده اند، به وقتش، می فرستادم برای صاحبش، اوضاع بهتر بود؟
به خودم جواب می دهم که : بله. بهتر بود. بهتر بود واقعا.
شنبه یکم مرداد 1390
پیدا کردن اسم 3 کلمه ای خوب خیلی سخت می باشد.
سخته خب آقا! سخته.
چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390
بی عنوان
این که راه بیفتی دنبال مدارک مورد نیاز و پیدا کردن اسم و پر کردن اساسنامه و .... این که یک بخشی از آرزوهایت را رو به اجرا ببینی و روزی هزار بار با همکار های احتمالی ات حرف بزنی و از آنچه که می شود انجام داد بگویی و مدام برای خودت یادداشت کنی که فلان کار را تا فلان موقع باید انجام دهیم، فلان اتفاق ، اگر چه بشود، خواهد افتاد، فلان ایده مال کجای کار است و... این که مدام زنگ بزنی به آدم های باتجربه تر و بپرسی که فرایند ثبت چه شکلی است و ... بعد هم توی اینترنت، هر آنچه را که درباره ی این موضوع وجود دارد، از بر شوی.
این چند روزم را پر کرده بود.
شوق راه انداخته بود انگار برایم.
شوقی که با تلفن زدنی، امشب، فروریخت.
بله! انگار که همین قدر تو خالی ست همه ی شوق های این روزهای من.
پ.ن : دخترک، توی کلاس صبح امروزم، می گفت : آرزوهای دیگران و هدفهاشون نمی ذاره آدم به آرزوهاش برسه.
شنبه هجدهم تیر 1390
ای امان ...
" یکی از مخالفان اصلی برنامه ریزی توسعه ملی، که ابتهاج * از سال ۱۳۱۶ مطرح کرده بود، وزیر مالیه بود. او این گونه استدلال می کرد که : شما ایران و ایرانی را نمی شناسید، در ایران باید روزمره زندگی کرد. برنامه ریزی بلندمدت معنایی ندارد. من فکر فردایم را هم نمی توانم بکنم. آن وقت شما می خواهید نقشه بکشید که ۵ سال دیگر در مملکت چه کنیم؟ "
* ابتهاج، رئیس شورای عالی اقتصاد بود آن زمان و در کنفرانس های بین المللی هم مقاله زیاد داشت. بعد ها، در ۱۳۲۷ بالاخره توانست جماعت را به برنامه ریزی داشتن، راضی کند و سازمان برنامه را تاسیس کند. از همان سال هم تهیه برنامه های عمرانی کشور شروع شد. (همان ها که حالا بهشان می گوییم برنامه توسعه ۵ ساله )
پ.ن : داشتم یک ورقی می زدم جزوه های دوره ی کارشناسی ام را ، بلکه به درد آزمون جمعه ام بخورد، رسیدم به این. گفتم این جا هم بنویسمش ، بد نیست!
سه شنبه چهاردهم تیر 1390
عروس
لذت عمیق نشستن روی صندلی، منتظر شدن، و نگاه کردن به رفیق شفیق، که با اولین لباس عروسی که خودمان دو تا می پسندیم و می پوشد، از اتاق پرو بیرون می آید و رو به رویم چرخ می زند که : "چطوره؟ " ،
قابل توصیف نیست.
پ.ن: بخوانید: maaghdaee.blogspot.com/2011/07/blog-post.html
یکشنبه دوازدهم تیر 1390
خواب در بیداری
باز هم وقتی بیدار شدم ، همان قسمت از خواب، توی ذهنم جولان می داد/ می دهد:
لباس هایی به من داده می شد که خودم را بپوشانم. و من توی دلم، می گفتم : این که لباس های خودم است!
پ.ن: معلوم است بیشتر عمرم را این روزها، خواب ام؟
شنبه چهارم تیر 1390
من خواب بد زیاد دیده ام، اما این یکی دیگر تقصیر مختارنامه است! مطمئنم.
تازگی ها، هر وقت این سریال مختارنامه را می بینم، یک سری تصاویر و داستان خون و خون ریزی هم به خواب هایم اضافه می شود! یا یک سری داستان بسیار وحشتناک. که صبح که بیدار می شوم، باورم نمی شود اصلا امکان دیدن این ها حتی در خواب ، وجود داشته باشد.
جالب این جاست که قصه ی خواب ها، هیچ ربطی به مختار و دار و دسته اش ندارد. هیچ ربطی به قصه ی امام حسین و خونخواهی و این چیزها هم ندارد. قصه ی خواب ها، مثل خواب هایی است که ممکن است یک آدمی که من ام ببیند. منتها وحشتناک. با خون ریزی. با کشتن. با زجر کشیدن و زجر دادن!
حتی تصویرهای خشونت بار و وحشتناکش هم، شبیه آنچه که در مختارنامه می بینم، نیست. یک سری اتفاق وحشتناکی که انگار از یک جایی در ذهن من پیدایشان می شود! انگار که ذهن من هم در به تصویر کشیدن اتفاقات وحشتناک، قدرت خودش را توی خواب، امتحان می کند!
حالم بد است صبح تا شب شنبه هایی که از دیدن این تصاویر بیدار می شوم.
2. یک آدمی ، که اسمش علامه سید مرتضی عسگری است، یک وقتی، توی زندگی من ، با کتاب هایش، پیدایش شد. یادم هست که 4 سال پیش، رمضان را غرق در خواندن "نقش ائمه در احیای دین" بودم. و برایم تک تک کلمه های آن کتاب ،معنی می داد.
به این فکر می کنم که چرا خواندن کتاب های مرحوم علامه عسگری، که تمام عمرش را برایمان تاریخ اسلام نوشته، و همه ی این ماجرا ها را هم به تفصیل، نوشته، و دردهای عظیم را تشریح کرده، مرا هرگز به این حال دچار نکرده است؟ چرا خواندن کتابهایش، به جای این که عصبانی ام کند از دیدن و دانستن این اتفاقات وحشتناک، و هی فقط به مقوله خشونت ذهنم را مشغول کند، انگار همیشه یک امیدی برایم ایجاد کرده؟ انگار که یک باوری در من ساخته.باوری شاید از جنس امید به آمدن امام معصومی که در پی همه ی این ماجراها ، روزی خواهد آمد.
دردی که علامه ی عسگری، با کتاب هایش در دل من ایجاد کرده است، از جنس دیگری است.
که فکر می کنم،سریال مختارنامه - گرچه در تیتراژش اش در بین منابع، اشاره کرده به آثار علامه عسگری و بزرگان دیگر - انگار با به تصویر کشیدن این مقدار کشتار و این همه تاکید روی نشان دادن جزئیات پاشیدن خون هر یک آدم، از این طرف به آن طرف صحنه جنگ، حواس من را از آن درد عظیم، پرت می کند.
برای من که این طوری است. برای شما نمی دانم.
پ.ن : بگذریم از این که چند میلیون بچه ی طفلک ممکن است این
تصاویر را ببینند و ... همه ی نقدهای دیگری که می شود به این سریال داشت.
من نقد ننوشتم. احساس شخصی بود/
چهارشنبه یکم تیر 1390
روز خوب.
صبح،
بالاخره توانستم که یک وقتی از استاد گرامی بگیرم و بروم درباره ی ایده ی این روزهایم حرف بزنم.
گپ دو ساعته و هزار تا سوال از فکرهایم که ایده به حد ممکن روشن و جزئی شود. به عادت دوست داشتنی همیشه اش.
و بالا و پایین کردن تک تک جمله هایم ، به عادت دوست داشتنی همیشه اش، که همه ی کلمه ها و هدف هایم معلوم شوند.
بعد هم، به عادت دوست داشتنی همیشه اش، شرح جنبه های گوناگون و گزینه های مختلفی که می توانم برای کارم در نظر بگیرم و دفاع استاد از کارم، برای خودم ، در برابر خودم .
آخر سر هم، حرف این که این روزها همه بیکارند و شوخی همیشگی مان با آمار!
ظهر،
با سارای از خارج آمده مان! قرار ناهار گذاشته بودیم. که بعد از تقریبا یک سال،همدیگر را ببینیم و حرف بزنیم و باخبر شویم از حال هم.
گپ 2 ساعته ی توی کافه ی خالی طبقه دوم ساختمان.
حرف از تفاوت ها و تاریخ و شهر و کارهایمان .
حرف از مسیری که احساس می کند اشتباه نمی رود.
حرف از این که برای هم کلاسی هایش در جهان اول! ، حرف دارد برای گفتن.
قرار کار مشترک و مقاله ی مشترک و رد و بدل کردن کتاب و ...
کی واقعا الان احساس می کند این شادی خندان دیدن یک دخترکی که سارا ست را، سارایی که ازسر خیابان که دست تکان می دهد ، تا وقتی به آغوشم می رسد، تا آخر خداحافظی، خندان است و صدایش پر انرژی. کی واقعا احساس می کند لذت شنیدن قهقهه های سارا سر ناهار را؟ کی این لذت دیدن چهره خوش سارا را حس می کند؟ که به قول خودش، مدت ها بود، یادش رفته بود می شود این طور از زندگی رضایت داشت.
این روزها، شادی های عمیق زندگی، همین لذت های کوچکند. و کمیاب.
این قدر کمیاب که وقتی اتفاق می افتد، آدم برایش این جا بنویسد.
به جز گرمای طاقت فرساش، راضی ام از امروز.
شب،
البته،
شام چی باید پخت؟ فعلا اولویت اول است!
دوشنبه سی ام خرداد 1390
غروب روزهای آخر بهار و ترافیک!
آخر بساط امسال تولد مهسایمان، وقتی منتظر بودیم ترافیک سنگین جاده تمام شود و با آسودگی برگردیم به خانه هایمان، یک نفر پیشنهاد نمایشنامه خواندن را پی گیری کرد و نتیجه اش شد خواندن این .
و توی همان ایوانی که نشسته بودیم، خواندن شروع شد .
از این که این قدر طول کشید که بعد از تمام شدنش برای جمع کردن بساط و شستن
ظرف ها و تمیز کردن اتاق و ... هر 13 نفر در حال دویدن بودیم، که بگذریم،
با حال و احوال این روزهای جمع، عجیب گره می خورد جمله های این نمایشنامه. هر
13 نفرمان را میخکوب کرده بود. جمله های عادی و داستان غریب.
خواندنش پیشنهاد می شود.
پ.ن: به طور جالبی هر نقش کاملا مناسب آدمی شده بود که قرعه به نامش افتاده
بود برای خواندن. حتی یک جایی اواخر نمایشنامه در توصیف یکی از نقش ها، درباره سر
طاسش حرف زده بود! که تطابقش با دوستی که داشت نقش را می خواند، خنده ی جمع
را منفجر کرد!
یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390
خواب ، رویای فراموشی هاست؟؟
دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390
شهرسازی. برنامه ریزی شهری. یا اخبار این مملکت!
و هی توضیح می ده که : این اتفاقا به لحاظ تاریخی مهمه.
بعد همین طور با هم حرف می زنیم و یک چیزهایی تعریف می کند و یک چیزهایی می گویم و ...
خنده اش می گیرد که : ظاهرا به اندازه کافی اخبار بلدی! چه طوری می تونی این رشته رو بخونی؟ چه طوری می تونی هنوز هم این رشته رو بخونی و دیوونه نشی؟
سه شنبه دهم خرداد 1390
novecento.
.... از آن مواردی است که هر چه بیشتر فکر کنی کمتر سر در می آوری. وقتی که تابلویی می افتد؛ زمانی که صبحی از جایت بلند می شوی و دیگر عاشقش نیستی؛ وقتی که روزنامه را باز می کنی و می خوانی که جنگ شروع شده است ؛ زمانی که با دیدن قطاری به خودت می گویی که باید از اینجا بروم؛ زمانی که در آینه نگاه می کنی و به نظرت می رسد پیر شده ای..."
- افسانه ی 1900- الساندرو باریکو-
پ.ن : چند سال پیش فیلمش را دیده بودم و حالا کتابش را. اولین باری است که کتابی را می خوانم که قبلا فیلمش را دیده ام ( برعکسش زیاد شده) . برایم جالب است.
یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390
روز از نو ... یا به عبارتی : ماجرای من و حوضم!
یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390
پلنگ من – دل مغرورم – پرید و پنجه به خالی زد...
خیال خام پلنگ من، به سوی ماه جهیدن بود
و ماه را ز بلندایش، به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من – دل مغرورم – پرید و پنجه به خالی زد...
شنبه بیستم فروردین 1390
محض خالی نبودن عریضه! از لا به لای این روزها
1. آخر شب زنگ می زند که فردا بیا مدرسه ،جلسه و 3 شنبه تا شنبه ی دیگر هم بیا سفر . و بارِ این که تا حالا قرار نبوده که بروم را هم به شکلی که دیگر خاص ِ این آدم شده است انگار، می اندازد روی دوش خودم. که فلان روز چرا زود رفتی و می خواستیم بهت بگوییم و فلان موقع منتظر بودیم بیایی و به خانم فلانی هم گفتم و ...
و من انگار که اصلا نشنوم و نخواهم که یادم بیاید که فلان روز چه چیزی گفت و فلان موقع که زنگ زد چه طور گفت که بیا و فلان وقت چه شد که نرفتم، می گویم که باشه. فردا میام ان شاء الله.
و تلفن را که می گذارم ، مثل یک موجود شرطی، می روم و یک سری کتاب می گذارم که فردا با خودم ببرم.
2. بین فایل های بی سر و سامان کامپیوترم ، یک سری صدای ظبط شده پیدا کردم . یکیش صدای جلسه ی گروه معماری و شهرسازی سفر است در به گمانم 3 سال پیش. که یاسی دارد برای من و زنوزی و پگاه و مینو و یک سری آدم دیگر تعریف می کند که اوضاع از چه قرار است و امسال چه آدم هایی هستند و چه کار کنیم و ...
و یک خاطره هایی آن وسط به روش یاسی بودنش تعریف می کند و زنوزی که قاه قاه می خندد و بقیه یک چیزایی می پرانند و این ها.
آخ. که یاسی شاید فقط تو می توانی بدانی پیدا کردن این صدا و دوباره شنیدنش برای من چه معنی هایی می دهد.
آخ. سارا. سارا. دارم می روم سفر با این دخترک ها امسال که اولین سالی است که تو آن طرف دنیایی.
و یک سری صدای دیگر که تصویرش را یادم میاید که یاسی ایستاده زیر سقف اصطبل توی کاروانسرای خرانق و دارد آواز می خواند.
آخ یاسی... چقدر دلم می خواهد احوالم ، احوال از ته دل خواندن این آوازی باشم که تو آن روز خواندی و صدایت حالا این جاست ...
" جهان گر جمله از من رفت، گو : رو ... ز مشتی خااااک ریزم طرحش از نو.... "
آخ . یاسی... می بینی دنیا رو ؟ ...
3. می گوید گفته اند که هفته ی دیگر آن یکی می آید بیرون و تکلیف آن دیگری هم معلوم می شود. و هر دو، دلمان نمی خواهد هرگز آن یکی ،بی آن دیگری،تنها، بیرون بیاید. دلمان نمی خواهد. کی می فهمد این را ؟
4. راه می افتم بروم مدرسه و توی راه این آواز را هی تکرار می کنم...
"ز مشتی خااااک ریزم طرحش از نو....
پ.ن : بعد از چندین ماه دوباره سعی می کنم پایان نامه ام را آماده ی صحافی و تحویل کنم. همان صفحه های اولش، توی تقدیمی ها، نوشته ام که :
"تقدیم به فلان آدم و آن یکی! که هفت سالی است کودکانی را زندگی می بخشند، و در صبوری و استواری افتخار آفرین اند و امید بخش."
اون آدم، بیرون که بیاد می تونه یعنی بخونه این آواز رو ؟ ...
پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389
عنوان ندارد.
من گمان می کردم
دوستی، همچون سروی سرسبز،
چار فصلش همه آراستگی ست...
یکشنبه پانزدهم اسفند 1389
بود آیا که در میکده ها بگشایند؟ ...
"در روزهای آخرِ اسفند،
در نیم روز روشن،
وقتی بنفشه ها را ،
با برگ و ریشه و پیوند و خاک،
در جعبه های کوچک چوبی ،
جای می دهند،
جوی هزار،
زمزمه ی درد و انتظار...
در سینه می خروشد و بر گونه ها روان .
ای کااااش آدمی ، وطنش را،
همچون بنفشه ها،
می شد با خود ببرد هر کجا که خواست....
ای کااااش آدمی ، وطنش را،
همچون بنفشه ها،
می شد با خود ببرد هر کجا که خواست....
ای کااااش آدمی ، وطنش را،
همچون بنفشه ها،
می شد با خود ببرد هر کجا که خواست....
ای کااااش آدمی ، وطنش را،
همچون بنفشه ها،
می شد با خود ببرد هر کجا که خواست....
ای کااااش آدمی ، وطنش را،
همچون بنفشه ها،
می شد با خود ببرد هر کجا که خوااااااااست...."
می گه بچه ها رو آوردن و اون 3 تا نیششون تا بناگوش باز بوده و اون دو تا رو ولی از یه جای دیگه آوردن.
حدس می زنم که برای باز نگه داشتن نیش(!) کدومشون چه ژانگولری رو روی بقیه و خودش پیاده کرده! حدس می زنم باز دخترک حس کرده که در شرایط بحران باید نقش روی زمین مانده ی دلقک را بردارد و بی رقیب اجرایش کند.
حدس می زنم آن یکی از آن جایی که ما ماه هایت مانده ایم که کجاست؟ انرژی می آورد و خرج خودش و بقیه می کند.
حدس می زنم آن یکی مثل همیشه اش بلند بلند می خندد و خیالش کجاها که نیست...
حدس می زنم آن دو تا که جدا بوده اند از بقیه چه احوالی داشته اند.
می دانم که تمام می شود این بازی درد آور . می دانم.
نمی دانم اما وقتی که تمام شود، توی دل آن 5 تا آدم بی نظیر چه می گذرد.
نمی دانم. حدس می زنم اما....
حدس می زنم.
پ.ن : حافظ می گه : " در میخانه ببستند خدایا مپسند، که در خانه ی تزویر و ریا بگشایند..."
یکشنبه پانزدهم اسفند 1389
این روزهای پر از اتهام دروغ. این روزگار زهر
قرار شده که تا عصر صبر کنیم. بعد زنگ بزنیم ببینیم که...
پ.ن : فکر می کردم می توانم بنویسم. دیدم نمی شود. این را بخوانید :
http://daftaretajrobeha.blogfa.com/post-325.aspx
شنبه هفتم اسفند 1389
این جا.
در یک خانه ی کوچک ِ آرام، ته یک کوچه ی خاکی، یک جایی از یک شهر کوچک و آرام، نشسته ام طرح درس می نویسم!
شنبه هفتم اسفند 1389
از فرداهای روز کنکور
گزارش سومین جشنواره بپز و بخورمان است که سارا فی المجلس (!) می نوشت و به مدد وایمکس، حالا این جا ست.
از شماره صفر تا یازده . و یک شماره هم گزارش تصویری.
دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389
این همه دانشگاه هست آخر!
همان جایی که کنکور کارشناسی را دادم. همان دانشگاه. همان دانشکده.
به نظرم بعید نیست بروم و ببینم روی همان صندلی مزخرفی که کنکور لعنتی کارشناسی را دادم، باید بنشینم.
هیچ بعید نیست.
هیچ چیز بعید نیست اصلا.
کلا!
یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389
5 شنبه 8 صبح
" کنکورتو بده ما راحت شیم دیگه! "
انگیزه ی خوبی است برای خوب امتحان دادن به نظرم!

