توی تاکسی، دارم sms  را می نویسم درباره جلسه دفاع پایان نامه ام که به یک آدم هایی بفرستم. این دخترک هم یکی از ان آدم هاست.

هنوز نفرستاده ام که sms  می رسد. می فرستم و بعد می روم که بخوانمش.

نوشته : "مامانجون توی آنژیو حالش بد شده براش دستگاه شوک آوردن فائزه ..."

جواب می دهم و حرف می زند و باز جواب می دهم و حرف می زند ...

از تاکسی پیاده می شوم. می روم بالای پل عابر و دستم پر است و موبایلم توی دستم جا نمی شود.

از پل می آیم پایین. یک کمی وسایلم را جمع و جور می کنم. موبایلم را نگاه می کنم. نوشته : " مامانجونم رفت..."

دلم می ریزد.

زنگ می زنم. که نمی دانم چه بگویم. چه باید گفت آخر؟ بگویم : " تسلیت می گم صفورا" ؟  بگویم : " خدا رحمتش کنه" ؟ چه باید گفت آخر؟

تلفنش را بر می دارد. می گویم :" سلام . خوبی صفورا؟ ..." و حرف می زنیم کمی. با همان صدای لرزانش. که کم می شنود آدم از صفورا. کم می شنود این صدای لرزان را.

نمی دانم چه ها گفتیم . نمی دانم آن طرف تلفن، چهره ی دخترک چه طور بود. نمی دانم دور و برش آدم ها چه ها می گفتند. نمی دانم توی دلش چه می گذشت.  تمام امروز،اماُ، تصویر آن بعد از ظهر را ذهنم مرور می کرد. تصویر بم، انجمن، و صندلی عقب آژانس که دو نفری نشسته بودیم و دخترک مدام تلفنش زنگ می زد و بغضش را می خواست که نگذارد جاری شود انگار. آن روز هم نمی دانستم چه باید بگویم. و همان صدای لرزان صفورا که : " مامانجونم مثل دخترش شد..."