زندگی!
...می ماند چون ترس از.... فردا....
من می گم ما باورمون نشده!
اون روزی که توی اون همه برف اومدیم مدرسه و برنامه مون رو اجرا کردیم،...بغض خانم نعیمی آخر برنامه...
اون روزی که...بذار توضیح ندم ! تو که می دونی چیا به یادم میاد...
کارگاهمون تموم شده... کارگاه ما....می دونی؟...الان دو سال گذشته!
ما که اول دبیرستان بودیم، آخرین سرود موجود سرود منصوره اینا بود (جاری در لحظه های ناب بودن...) الان یکی از قدیمی ترین سرود هایی که خونده می شه محسوبش باید کرد! می دونی؟... در میان طوفان رو شاید سال بعد نخونن!
انگار این جمله یعنی که چند سال دیگه سرود ما دیگه خونده نمی شه و ما دیگه شاید سرود هایی رو که خونده میشن نشناسیم...می شیم تاریخ!....
باورت شده تو؟من نه!
باورم نشده.خیلی چیزها رو باورم نشده.
هنوز گاهی برنامه که می ریزم برای کارهام، می نویسم : ادبیات...عربی!و تا آخر شیمی می رم! و تازه یادم می افته که دیگه قرار نیست اینها رو بنویسم!
باورت شده که دیگه آقای یزدانی با حرفهاش لبریزت نمی کنه؟باور کردی که دیگه از کلاس آقای صادقی صدای دست زدن و خنده ی ما نیست که شنیده می شه؟تو باور می کنی که دیگه توی کلاس منتظر لبخند آقای کاظمی نیستی که دلت قنج بره!می دونی...دیگه توی دفتر دیفرانسیلت نمی نویسی " جایزه تعلق گرفت!"دیگه دفتر برنامه ریزیت دو هفته نمی مونه پیش آقای کشوری و بعد هم بی این که برنامه برات بریزه توش یه یادداشتی بنویسه و بگه می خواستم که یادت بیفته چیزهایی رو که باید.دیگه سر هر کلاسی که بیکار شدی، نمی تونی بخونی:" یا افضل الاستاذ و یا عالم ذوالفر..."
بذار توضیحش ندم.خودت که همه ش رو می دونی...
می دونی؟جشن فارغ التحصیلی هم تموم شده! و مدتی گذشته!و این آخریش بوده! آخرین باری که تو توی راهرو های مدرسه برای جشن خودت دویدی،حرص خوردی،فریاد کشیدی.باور کردی تو؟من نه!
باورم نشده حرفهایی رو که اون روز با رفقا سر ناهار می زدیم..(۴ شنبه بعد از کارگاه امسال)
می دونی؟....به قول مائده چند وقت دیگه هم رو که می بینیم، از چی بگیم؟
نمی خوام ادامه بدم این نوشته رو... می خوام همه ی چیزایی رو که توی دلم دارم از این ۷ سال برای خودم زمزمه کنم..
می دونی؟...اینا توشه هامونن.خیلی راه باید رفت.
شاید کارگاه!
خیلی چیزها دارم که بگم....خیلی زیاد...
اما مثل همیشه دلم می خواد که یه کم سکوت کنم...حس هام مال خودم باشه...بعدش می گم. بعدش که شاید یه کم تکلیفم با حس هام روشن شه!
شاید هم همین امشب بنویسم!
تا بعد!
وقتی آدم هر چند وقت یه بار سر و کارش با بیمارستان بیفته، حتی اگه همراه بیمار باشه( و شاید درست ترش اینه که : به خصوص اگه همرا بیمار باشه! ) اون وقت به آدما که می خواد بگه " سلامت باشین" حتی در جواب تعارفات معمولی (که من نمی دونم جواب کدومشون چیه و همه شون رو "سلامت باشین" جواب می دم!) محکم تر می گه!
تولد مامانم مبارک!
سلامت باشین!
اطراف هفتم بهمن ماه!
"بهمن بد جوری دل آدم رو تکون می ده..."
باز انگار همه چیز کنار هم ردیف شده... دستم به سیری که ذهنم دارد طی می کند نمی رسد...
"بین یک عالمه صدا و تصویر گم می شوم..." یادت هست؟
گم می کنم خودم را... شاید...
صدای موبایلم در می آید...:
" زاد روزت فرخنده....زاد روز سرود ملی مون هم فرخنده..."
"سرود ملی مون"...آره! بهمن شده! ......شوق آغاز..... یادم می آید روزی را که این قسمت را می گفتیم.
حالا دو سال گذشته.......از ما... از کارگاه ما...
آرزو...بغل دستی ام! دلم تنگ شده..خیلی زیاد...برای آرزو و برای روزگار بغل دستی آرزو بودنم!... برای خودم...
"اگه گفتی امروز تولد کیه؟! هی فا! بزرگ نشو بزرگ بمون!"
سارا ۰ف۰ .... چند وقت می شود که با هم حرفی نزده ایم؟ ... من و بقیه چه طور؟......
"یکی امروز تولدشه... تولدت مبارک!"
سارا زززز... "فا! این دفعه اگه نبینمت، می زنم تو دهنت!!"
سارایم....دلم تنگ شده..برای اینکه با سارایم بنشینم و با هم غم هایمان را سکوت کنیم!
تلفن زنگ می زند....:
مهرناز..."فکر کن ... تا ۲۰ سال دیگه که ۴۰ سالت شد، هی بهت زنگ می زنم!"
دلم تنگ شده...برای مهرنازم و برای خودم...
حانیه...." یعنی واقعا الان ۲۰ سالت شد؟..."
حانیه ام را می خواهم.... آخرین بار که دیدمش کی بود؟...
پریچهر..."...راستی هنوزم مرتبی؟..."
و این کلمه ی "هنوز" که مرا دیوانه می کند...
راستی من تا ۲۰ سال دیگر چقدر هنوزم؟
تلفن زنگ می زند...:
از بچه های دانشگاه.. بحث انتخاب واحد (که همه ش می گوییم انتخاب رشته!!)... "درک و بیان رو چه ساعتی بر داشتی؟"...
ته دلم حس می کنم خوشحالم که بچه های دانشگاه تولدم را خبر ندارند! انگار شاهد گذر عمرم نیستند!
نمی دانم، انگار حس می کنم وقتی کسی شاهد گذر عمر آدم باشد ، مسئولیت آدم در مقابل خودش بیشتر می شود!!! (شاید هم وقتی نباشد!)
۱۹ سال تمام! پیر شده ام! حالا انگار یک عالمه خاطره دارم!
تلخ باشد شاید اما می پذیرم که گاهی فقط با خاطره هایم زنده ام..زنده می مانم.. با خاطره های زنده ام!...
"بهمن بد جوری دل آدم رو تکون می ده..."... بهمن شده...و محرم!
شب تاسوعا...
"این جور موقع ها که آدم سعی می کنه خالص بشه، انگار تازه می فهمه که چقدر فرق کرده..."
تفاوت...این همه...
یاد پارسالم...خیلی زیاد...شب تاسوعا ی پارسا را یادت هست؟
چقدر شک داشتم و چقدر مطمئن شدم....
حتی با اینکه سه هفته درس خواندنم به صفر میل می کرد، رفتم مسجد! ..."حتی!"...
دلم تنگ می شود...خیلی..
خنده ام می گیرد گاهی..به تفاوت هایم!...
خنده ام اما سنگینم می کند...بغضم را...سنگین می کند...
شب تاسوعا...
سینه می زنم. با دست راست به طرف چپ! یعنی روی قلبم...فلسفه ی سیه زنی!....
یاد آقای یزدانی می افتم...یادت هست؟
دلم بیدار شده یا نه؟... نمی دانم! می دانم که دلم تنگ شده! خیلی..
"بهمن بد جوری دل آدم رو تکون می ده..."
وبلاگ چشمه..عکس هایش..
همه شان را خودم دارم اما انگار وقتی از جای دیگری ببینی، بیشتر سنگین می شوی...
مثلا توی وبلاگ کسی که دلت برای روزگار "چشمه ی ما " بودنش تنگ شده باشد..خیلی...
"بهمن بد جوری دل آدم رو تکون می ده..."
کارگاه...
اکتفا می کنم گاهی..به دیدن چند تایشان..از دور یا نزدیک...یا شنیدن صدایشان...
گاهی هم به شماره هایی که از برم!
نمی دانم چرا؟... شاید هم خوب می دانم!...
۱۹ سال تمام!
پیر شده ام شاید...چیز دیگری شده باشم ..شاید...تفاوت..این همه...
"آروم تر شدم!"
دلم گرفته؟...نمی دانم! می دانم که دلم تنگ شده....خیلی زیاد.. برای همه ی عزیزانم.. و برای خودم وقتی که با عزیزانم بودم!
"بهمن بد جوری دل آدم رو تکون می ده..."
امروز ۱۲ بهمن است!
تلویزیون تصاویر قشنگ پخش می کند!...من همان ها را هم دوست دارم!
"رهبر بزرگ قابل احترام"...
هنوز هم کسی برایم چیزی نمی گوید! مثل محرم که کسی لباس مشکی مرا دم دست نمی آورد!
هنوز هم کسی این جور علایق مرا جدی نمی گیرد! این جور درگیری های ذهنم را...
۱۹ سال تمام...
انگار هنوز هم روز هایم اسم دارند! یعنی که صبر می کنم هفتم بهمن بیاید تا یادم بیفتد که ۱۹ سالم تمام شده و از خودم بپرسم که توی این ۱۹ سال چه کرده ام؟!...
صبر می کنم شب تاسوعا شود تا خالص شوم...
یعنی که هنوز هم خیلی کم حواسم به خودم هست...
چیز دیگری شده ام شاید...توی این مدت... ۱۹ سال گذشته از من...۲ سال از کارگاهم...یک سال از پیش دانشگاهی ام...
یادم می آید دوستم می خواست سعی کند چیز دیگری شود! می خواست ببیند می شود یا نه؟
دلم می خواهد بگویم که " فقط یادت باشه مطمئن باشی که اون چیز رو دوست داری.."
چون که می شود! اما فقط قالبت...خودت همانی می مانی که قالبش را تحلیل می کند....همان!
........
یاد داشت های گاه و بی گاهی.