اول مهرم، صبح، با مدرسه ی جدید شروع شد.
وقتی رسیدم زنگ تفریح بود . یعنی که باید از میان یک عالمه بچه، که هر کدام به یک طرف می روند، رد می شدم و می رسیدم به دفتر. ( این مدرسه، از آنهایی است که از پیش دبستانی تا پیش دانشگاهی دارد. یعنی که از در که وارد می شوی، بچه های از 6 ساله تا 18 ساله را می بینی که هر کدام دنیایی اند)
رسیدم به دفتر. خانم مسئول پژوهش را دیدم و لیستم را داد دستم و گفت :"این زنگ با اولا کلاس دارین. کلاستون تو کارگاه تشکیل می شه."
و توی آن شلوغ و پلوغی ناپدید شد!
از ناظمشان پرسیدم که کارگاه کجاست و گفت توی حیاط و راه افتادم به سمت حیاط. داشتم با چشم هایم دنبال یک ساختمان که شبیه گارگاه باشد می گشتم که یک نفر از مقادیری بالاتر از ارتفاع من صدایم کرد که :"خانم! خانم! سلام!" سرم را بلند کردم، دیدم تا کمر از پنجره آمده است بیرون ! شیطنت از سر و رویش می بارید. سلام کردم. باز از همان جا ادامه داد :"من غزل ام. از این پله ها بیایین بالا"
از پله های فلزی گوشه ی حیاط رفتم بالا . وارد کارگاه که شدم همه شان با صدای بلند سلام کردند. و "غزل" شان هم شروع کرد به شیرین زبانی! و مرا هم مثل بقیه ی هم کلاسی هایش، تا توانست خنداند. انگار که بخواهد یخ مرا بشکند. انگار که صد سال باشد مرا می شناسد...
اسم هایشان را برایم گفتند و برایشان گفتم که قرار است توی این کلاس چه کنیم و به چه دردی بخورد و هر چه که می شد توی جلسه ی اول گفت.
موقع گروه بندی ها ، آن ها بلند بلند و من توی دلم حرص خوردیم که مجبوریم گروه ها را 3 نفره ببندیم. ( مدرسه شان، یعنی خانم مسئول پژوهش، برایمان دقایق زیادی توجیه کرده بود که اگر گروه ها بیشتر از 3 نفر باشد بعدا سر مسابقه ها و خوارزمی و این چیزها،برای مدرسه دردسر می شود و بچه ها دعوایشان می شود و خانواده هایشان می آیند اعتراض می کنند و از این جور حرف ها!
آخر سر هم تعدادشان مضرب 3 نبود و گروه کمتر از 3 نفر هم که گروه نمی شود و همه شان کیف کردند! انگار که یک سپاه عظیم را شکست داده باشند.
درباره موضوع ها حرف زدیم و آنچه که به نظرشان به این علم ربط داشت و مسئله هایی که توی ذهنشان هست.
برایم جالب است باز این تفاوت ها. علاقه هایشان و برخوردشان با علایق هم.
کار جلسه بعدی مان را معلوم کردیم و زنگ خورد و بچه ها رفتند و من هم از پله ها آمدم پایین و رفتم دفتر.
زنگ بعد، دوم ها را قرار بود ببینم. لیستم را گرفتم و رفتم کارگاه. مرتب نشسته بودند روی صندلی هایشان. وارد که شدم، سلام کردیم و منتظر شدند تا من شروع کنم.
اسم هایشان را پرسیدم و کار کلاس را برایشان گفتم و انتظار هایم و ...
کم کم شروع کردند به حرف زدن و در واقع، غر زدن! که "ما پارسال..."
بعد یکی شان بلند شد و از توی کمد ها ماکت هایی را که پارسال ساخته بودند ، نشانم داد (بی آنکه من هنوز حرفی از ماکت زده باشم!) و بقیه در پی اش که "آخه ببینین! ما الکی اینا رو ساختیم و معلممون اصلا ندیدشون. " توی دلم خنده ام گرفته بود! یاد یکی از استاد های دانشکده مان افتادم که بیچاره مان کرد این قدر که کار می ریخت روی سرمان و ندید!
بعد، چند سوال روشن از روند کلاس پرسیدند و من جواب دادم. و بعد هم درباره موضوع ها حرف زدیم. و یک گروهشان حتی، موضوع پروژه شان را همان موقع، انتخاب کردند و یک عالمه درباره اش ایده داند.
کارهای جلسه بعدمان را معلوم کردیم و زنگ خورد .
آخر سر، یکی شان آمد و گفت :" من تجربی ام! شما خیلی ناراحت می شین که من توی این کلاس بمونم؟"
طبق معمول ِ همه ی مدرسه ها که یک دفعه بچه ی تجربی توی این کلاس بی ربط پیدا می شود.
ازش پرسیدم که خب چرا آمدی این کلاس؟ گفت :" آخه واقعا دوست دارم! اصلا اسم این رشته رو می شنوم دلم آب می شه!" گفتم خب بچه جان! پس چرا رفته ای تجربی؟ گفت :" نمی دونم! اصلا هم زیست دوست ندارم! " بعد هم باز ادامه داد که "بذارین بمونم دیگه! " برایش گفتم که انتخاب خودته. برای من مسئله ای نیست. اما به آخر و عاقبتش فکر کن دیگر!
فکر کنم اصلا نشنید جمله ی آخرم را! از ترس این که سرویس جاش بگذارد، سریع رفت و توی هوا تند تند گفت که " مرسی. مرسی."
بچه ها که رفتند فکر کردم که از هفته ی بعد یک مکانیزمی راه می اندازم که زنگ های تفریح لازم نباشد بروم دفتر و همین جا بمانم. دفتر رفتن به نظرم یک بخش دل ناچسب معلمی است.
حس جالبی است که کلاس آدم ، یک گوشه ای از حیاط مدرسه، دور از بقیه کلاس ها باشد و میزان سر و صدای کلاس صرفا تابع ظرفیت تحمل خود آدم و به کار کلاس باشد. و آدم مجبور نباشد به خاطر کلاس های دیگر و دفتر و این ها، مدام بچه هایی را که خیلی هم لازم نیست ساکت باشند،ساکت کند!
توی راه برگشت، به این فکر کردم که واقعا آدم از اول تا دوم دبیرستان این همه فرق می کند؟ قبلا به هر دو تا پایه درس داده ام اما، دو زنگ پشت سرهم بودنشان، بیشتر تفاوتشان را به چشمم می آورد.
به چگالی سال های عمر فکر کردم. که بارها آزموده ام که برابر نیستند.