موفقیت!

1.

توی کلاس کوتاه سر صبحی مان، برای بچه های پیش دبستانی و کلاس اولی، در باره ی "مرز" می گوییم. نقشه را گرفته ایم و نشانشان می دهیم که : ببین! این رنگ ها استان های کشورمان را از هم جدا می کند. این خط ها ، کشورمان را از همسایه هایش جدا می کند. و .... (می خواهیم آخر سر بگوییم که "پوست" مرز میان بدن ما ست با بیرون).می گوییم و مثال می زنیم و حرف های (گاهی بی ربط) شان را می شنویم.

از لابه لای حرف ها یکی از پیش دبستانی ها حرف های دیشب اخبار را درباره ی افغانستان، تعریف می کند. و بحث جنگ این جاست که پا می گیرد : "اگه دستمون ببره، یعنی یه جایی از مرزش پاره شده. اون وقت سربازا چی کار می کنن؟ همه شون جمع می شن اون جا....) نقشه را پای تخته می کشیم و : " مثلا اگه یه جایی از کشور ما جنگ بشه... و برای نقاشی کردن سرباز هایی که جمع شده اند ، یک تکه از مرز را انتخاب می کنیم!  (و حواسمان هم نیست...)

 

توی راه که بدو بدو (برای اینکه مهسایمان یک جایی منتظر ما دوتاست.) ،کتاب فروشی های انقلاب را می گردیم، به مرضیه می گویم که: " منتظر بودم ببینم سرباز ها رو کجا می کشی؟ کجای مملکت رو جنگ اعلام می کنی؟" و دو تایی خنده مان می گیرد و به خودمان ناسزاهای سزا یی (!) می گوییم و چهره ی آقای شکوهی در ذهنمان می آید و احوا پرسی هایش و بی جواب ماندن های هر دو مان! هر کدام به شکلی!

2.

به بهانه ی تولد چشمه و ساغر ، پس از مدت ها، توی یک رستوران ، یک جایی از شهر که هیچ ربطی به هزار جایی که از صبح رفته ایم ندارد، جمع شده ایم و گپ می زنیم. موقع سفارش غذا، پگاه به چشمه می گوید : "نوشابه نخور!" و من منتظرم که در ادامه اش بگوید: "چاق(!) می شی! " یا مثلا :" پوکی استخوان می گیری!" به هر حال هزار دلیل برای نخوردن نوشابه هست! اما، به جای همه ی دلایل معمول، با همان صدای قاطع پگاه می شنویم که: " نوشابه موافق جهانی شدنه! و من 3 ساله که نوشابه نمی خورم!"

می شنویم. و غذایمان را می خوریم .و شلوغ می کنیم. و کیف می کنیم از جمعمان. و... و البته که آخر سر ، برنامه هایمان را بالا و پایین می کنیم و فردا و آخر دوره و سال تحصیلی و .....

و مرضیه که:" من می خوام بچه هام کلاس دومی باشن." و صفورا که: " مطمئنا این سیستم رو نباید رها کرد. اما من، فقط هفته ای یه بار!" و پگاه و ساغر که:" نه! ما سال تحصیلی برنامه مون نمی خوره." و سارا که یک جمله ی اقتصادی می گوید و من یادم  می افتد که اقتصاد خوانده. ...

3.

به این فکر می کنم که من، کجاهای زندگی ام را ، به قدر صدای پگاه ، قاطع بوده ام؟ کجاهای زندگی ام، جواب "برنامه  ی اصلی این روزهایتان چیست" ِ آقای شکوهی را ، به قدر جواب امروز ساغر و پگاه، قاطع، می دانسته ام؟ کجاهای زندگی ام به قدر امروز مرضیه ، قاطع، می دانسته ام که کجای علمم را می خواهم چه قدر ترجمه کنم؟ ...

به این فکر می کنم، که در قاطعانه های زندگی ام، سربازها را کجا ی مرز ها کشیده ام؟ کجای قاطعیت هایم ایستاده ام؟

و باز یاد آن لیست بلند بالای رفقایمان می افتم و زندگی کردن هایشان. و زندگی کردن هایمان. و یاد "یاسمن" که :" خب من معماری دوست دارم. اما نه بیشتر از موسیقی. نه بیشتر از نقاشی. نه بیشتر از...." و من که به همه ی "نه بیشتر از" هایی که یاسمن مان را یاسمن کرده اند ، فکر کردم. و گفتم : "بذارین زندگیش رو بکنه!"

به تک تک آدم های آن لیست فکر می کنم. که همه شان یک چیزی خوانده اند و یک کار (و گاهی، هزار کار ) دیگر می کنند. و قوی هم حتی! به تک تک آدم های آن لیست فکر می کنم که برایم ،عجیب، عزیزند.

به منصوره ی مصطفی زاده. به زهره ی دانایی. به سارای باقری. به پژمان نوروزی. به بابک امین تفرشی. به سودابه ی آشوری. به محمد کشوری. به سارای زنوزی. به رضای گلشن حتی! به پونه ی صبوری. به همین چشمه ی خودمان! ... به همه ی آدم های آن لیست. ..

به این  فکر می کنم که این آدم ها ، انگار، یک جایی از زندگی شان ،قاطع بوده اند که حالا شده اند این آدم ها. یک جایی انگار ،دیر یا زود،جرئت کرده اند. یک جایی انگار حواسشان به سربازهایی که می چینند،بوده. و شاید، قیمتش راهم، پرداخته اند. ...

4.

مرضیه! من هم ، مدت ها ست که به این چیزی که تو اسمش را گذاشتی موفقیت، فکر کرده ام.  و به چیزهایی از جنس حرف های هفته ی پیش مان توی مسیر کتاب فروشی .

من هم  مدت ها ست که به این شکل زندگی کردنم فکر می کنم. به رشته ام. حتی حالا که دکتر ناصر براتی، دیگر این ترم  سؤال هر ترمش را تکرار نکرد! (که : کسی خیال تغییر رشته نداره؟)

و به کارهایم. و به "کار" . و به این کلمه ی "علم" که نمی دانم قاطع است یا ادای قاطع ها را در می آورد؟

من هم مدت هاست که به شیوه ی زندگی کردنم فکر می کنم.حتی وقتی توی لبخند های بچه ها ، کیف دنیا را می کنم! حتی وقتی به جای متخصص ها(!) می رویم یزد و روی بام امیر چخماق، خط آسمان را نشان می دهم. حتی وقتی آن e-mail ِ کذایی مرکز عمران را ، دیگر جواب نمی دهم! حتی وقتی ذهنم خاطره مرور می کند. حتی... همیشه!  حالا انگار،بیش تر از آن شبی (بخوانید نیمه شب!) که انگار عجیب و غریب ترین برگه ی انتخاب رشته ی دنیا را پر می کردم.بیش تر ازآن وقتی که نامه ی منصوره را توی جشن خواندم که گفت: دانشگاه همه چیز آدم را می گیرد ... بیش تر از تمام لحظه هایی که به "انتقالی گرفتن" و "مهمان شدن" و... فکر کرده ام.حتی بیش تر از آن روز که شاد و خندان، ایده می نوشتیم و چسب کاری و ماژیک کاری می کردیم تا 12 جلسه بشود! ... حتی بیش تر از تمام آن لحظه هایی که پروژه ی کارگاهمان را با آرزو، برای خوارزمی حمل (!) می کردیم... بیش تر از همیشه انگار.  

به این فکر کرده ام که کجاهای زندگی ام را جرئت کرده ام؟ و کجاهای این قاطعیت ها را (شاید) به خودم مدال داده ام؟

نمی دانم. این "من" ی که از آن سر در کج و معوج ، که این طرف و آن طرفش خیلی هم در خالی بودن، با هم تفاوتی ندارند، 22 ساله بیرون می آید، کجای دنیا ایستاده؟ و به این فکر کرده ام که اصلا، کجاهای زندگی ام را باید به این طرف یا آن طرف بودن آن سردر ربط بدهم؟ و اصلا کجاهای زندگی ام مگر، معنی از آن جا می گیرد؟ و وقتی با آن دوربین سنگین و از دور، عجیب و غریب نقشه برداری، یک جایی توی دانشگاه را مبدا فرض کردیم تا محاسباتمان ممکن شود، به این فکر کرده ام که کدام محاسبات من مبدا شان یکی است؟ و اگر جواب همه باشد یا هیچ ، مبدا هایم کجاهایند؟ و اصلا مگر ، نقشه ی بدون جهت، چیزی می ارزد؟

من هم گاهی. به "مرز" فکر کرده ام. و گاهی هم از قضا(!) دایرة المعارفم این کلمه را نداشته! ...

و به دوستان از کنکور برگشته مان که انگار، نمود یک "مرز"ند. من هم ، فکر کرده ام به چیزهایی که آب و هوای این طرف و آن طرف مرز به رویمان می آورد. دیر یا زود. مگر فرقی هم می کند؟

و گاهی ، پرده ی اتوبوس را که کنار زده ام ، هر چه نگاه کرده ام ، نفهمیده ام که کجای راهم؟

نمی دانم. کجای دنیایم آخر، قاطعیتی، مرا به کجا می برد؟

نمی دانم. کجای دنیایم "آخر" است؟

پ.ن : خانه که رسیدم، مهتاب را خواندم. و این جمله اش را هنوز یادم مانده که : " خسته ای که همه کاری می کنه و ممکنه یه روز بین کارا بره به سمت حومه ی شهر به دنبال یه بیابون ... ـ"

پ.ن 2 : اسم آن بچه ای که جنگ را شروع کرد، "فاطمه کلاهی " بود. (برای اینکه نگین که این جا را خواند، ذوق کند!)

پ.ن 3 : این همه طولانی شدن این متن، برایم معنی هایی می دهد. وقتی تمام شد فهمیدم!

 

 

حکایت آغاز و انجام...

هوا به قدر کافی گرم است و اوضاع، به قدر کافی آشفته. به قدر کافی از بالا و پایین های این روزها خسته ام. و به قدر کافی (!) هم ،این روزها به دنیا و در و دیوار هایش لعنت فرستاده ام. و... خب! انگار اوضاع برای رفتن مناسب است!

بار و بندیلم را جا می دهم توی همان کیف کوچک سفرهای سه روزه ام و راه می افتم.

زود که  رسیدم و تا اذان که منتظر  ماندم، نامه ی سارا را که خواندم و بعضی کلمه هایش  که از جلوی چشمم کنار نمی رفتند، بین آن صداهای بلند که توی مغزم سوت می کشید ،وقتی چیزی برای نوشتن نداشتم، اتمام حجت هایم را گفتم: می بینی که! من آدم تازه ای شده ام!... و یک" فرغنی" محکم تحویلش می دادم...

شب. اوضاع خیلی هم آرام نبود. صداها توی مغزم پیچیدند. سرگردانی ام باز جلوی چشمم آمد.و همه ی آنها که گاهی خیره می مانم به بودنشان. و دلم تنگ شد...

خلوت نبود. و خیال کردم:" اگر یک جایی،برای یک نفر، یک جای خالی بود، همین حالا می رفتم و خودم را خلاص می کردم از این هوای آشنا!"

نیست. و ماندم. و باز خیال کردم:" سحر که بشود  همه چیز درست می شود"

سحر که شد، باز اتمام حجت هایم را گفتم: می بینی که! من آدم جدیدی شده ام! و هیـــــــچ خوش ندارم که باز به همیشگی هایم گیر کنم. می بینی که! حتی دیگر می توانم بگویم که "خیلی وقت" است آدم جدیدی شده ام! و هیـــــچ دلم نمی خواهد یادم بیاید که خیلی وقت پیش این روزها، چه بودم و دل نگران چه...

صبح. همان صبح اول. انگار که حسابم را بگذارند کف دستم... نمی دانم چه چیزی را قرار بود به رخم بکشند ؟ باور نکردم خودش باشد.(خواستم باور نکنم.) صدا نمی آمد و کسی هم نمی شناختش. بعید بود خودش باشد! من اما ، با همان اسمش هم انگار، دنبال دیواری گشتم که تکیه دهم.(و یادم آمد که با همان اسمش هم، برایش، آن روزها، سکوتم را شکستم...

نمی دانم دیگر چه چیزی مانده بود که قرار بود با آمدنش به رخم بکشند...تنم یخ کرد. دست هایم لرزیدند. ته دلم گفتم: این همه آدم توی این مملکت هست.آن هم از این نوع!   ... دست هایم لرزیدند. و باز، دیواری نداشتم... ( صدایش اما توی مغزم نمی پیچید. صدایش آرام بود و انگار آرام... آرام...آرامم کرد.)

نمی دانم آن نیم ساعتی که از هر دو جمله اش یکی را زیادی می دانست، چه طور گذشت. نمی دانم کجای وجودم را سر جایش نشاند؟ نمی دانم کدام حکومت را در من به کدام حکومت تبدیل کرد؟ ...

خودش بود.اما، آرام تر و کم حرف تر از آنچه برایم گفته بودند. و چقدر حق دادم که وسط احوال پرسی های روزانه، توصیف او را شنیده باشم! و باز انگار که یادم آمد آن روزها، دنبال چه می گشتم؟.. دلم خواست بروم نگاهش کنم و بگویم: آن روزهایم را کجا بودید؟  حالا آمدید که چه بشنوم؟ ... و یادم آمد ، چند صفحه کاغذ صورتی با خط من، که شاید هرگز به دستش نرسیده باشد... و دو جلد کتاب سبز قطور که در همان تعریف واژه های اول جلد اولش می مانم...

نمی دانم کجای سرگردانی ام را به رخ کدام اشتباهم می خواهند بکشند که همین صبح اول، از بین این همه آدم، اوست که این جاست... و یادم آمد که :شاید همین بی دیواری را. همین بی راه حلی را. همین سکوت دائمی را...

ترسیدم. ترسیدم باز دستانم بلرزند. ترسیدم از لابه لای امواج صدای آرامش، صدای دیگری بشنوم. ترسیدم که اشتباه آمده باشم...

این همه آدم توی این مملکت بود! او اما انگار از نوع آنها نبود. خودش بود. آرام تر و آرام تر و ...  آرام ترم کرد. و انگار که خلوت شد.

....

سجده ی آخر روز آخر را دلم نمی خواست بلند شوم. سجده ی آخر روز آخر را بلند که می شدم، هنوز دیواری نبود و باید می رفتم...

...

راست می گفت: "خیال برت داشته که رفته ای دور از همه. خلوت که می شود انگار تازه همه چیز را می بینی..."

و تمام این ۳ روز را انگار، به قدر تمام این ۳ سال حرف آشنا شنیدم.انگار که رفته بودم که خودم را ببینم و بی دیواری ام را.نمی دانم کجای وجودم سر جایش نشست؟

این بیرون. هوا به قدر کافی گرم است و اوضاع، به قدر کافی آشفته.

برکت

.......آخرش هم می بینی که فقط همین یک جمله را می توانی بگویی و بنویسی:

"روزت مبارک..."