فال.

 

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود...

تابستان

امروز،

درست وقتی موقع رد شدن از خیابان، توی یکی از ماشین هایی که پشت چراغ قرمز ایستاده بود،دخترک 7، 8 ساله ای را دیدم که عجیب شبیه یکی از آن وروجک ها بود، دلم برای دخترک های دبستانی مان تنگ شد.

تابستان،

کنار هزار و یک چیز دیگرش، مرا یاد این دخترک ها هم می اندازد.

یاد هزار و یک سوالی که در من، آن سال ها کنار این آدم ها شکل می گرفت و هزار و یک جوابش.

از خیابان که رد شدم، به خودم گفتم : معلومه که خودش نبود! دخترک حالا باید دبستانش تمام شده باشد و برود راهنمایی.


پ.ن : گاهی کنجکاو می شوم بدانم هر کدامشان حالا کجا هستند. مثلا آنهایی که حالا راهنمایی می روند، یا حتی دبیرستان، کدام مدرسه می روند؟ چه شکلی شده اند؟

گوشی ام خراب شده است. روشن می شود اما صفحه اش سیاه است و معلوم نیست کی زنگ می زند. یا اگر من بخواهم به جایی تلفن بزنم، باید از حفظ شماره بگیرم. Sms  که دیگر اصلا معنی نمی دهد در این شرایط.  خلاصه این که به هیچ دردی نمی خورد. چاره ای نیست. به گوشی قدیمی ام متوسل می شوم. و توی دلم می گویم که : صد رحمت به این!

خیال می کردم مشکل این گوشی قدیمی، inbox اش باشد که نباید چشمم بهش بیفتد. ، اما انگار کهmissed call ها وdraft  اش از آن هم بد تر است.

همیشه، مشکل سر تماس های جواب نداده و حرف های نزده است...

پ.ن: از خودم می پرسم که اگر این حرف هایی را که حالا توی draft جا خوش کرده اند، به وقتش، می فرستادم برای صاحبش، اوضاع بهتر بود؟

به خودم جواب می دهم که : بله. بهتر بود. بهتر بود واقعا.

 

پیدا کردن اسم 3 کلمه ای خوب خیلی سخت می باشد.

وسط اسم های پیشنهادی اش برای شرکت، نوشته : "شهرنوش انصاری" ! بعد هم گفته : اسم یکی از هم کلاسی های دبیرستانم بود.

 

سخته خب آقا! سخته.