تابستان
امروز،
درست وقتی موقع رد شدن از خیابان، توی یکی از ماشین هایی که پشت چراغ قرمز ایستاده بود،دخترک 7، 8 ساله ای را دیدم که عجیب شبیه یکی از آن وروجک ها بود، دلم برای دخترک های دبستانی مان تنگ شد.
تابستان،
کنار هزار و یک چیز دیگرش، مرا یاد این دخترک ها هم می اندازد.
یاد هزار و یک سوالی که در من، آن سال ها کنار این آدم ها شکل می گرفت و هزار و یک جوابش.
از خیابان که رد شدم، به خودم گفتم : معلومه که خودش نبود! دخترک حالا باید دبستانش تمام شده باشد و برود راهنمایی.
پ.ن : گاهی کنجکاو می شوم بدانم هر کدامشان حالا کجا هستند. مثلا آنهایی که حالا راهنمایی می روند، یا حتی دبیرستان، کدام مدرسه می روند؟ چه شکلی شده اند؟
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 15:23 توسط فائزه زمانی
|
یاد داشت های گاه و بی گاهی.