پیر مرد آرام دوست داشتنی ما ...
آرام بود،
مثل همیشه اش.

اگر گذرتان افتاد :
بهشت زهرا. قطعه نام آوران ( 255) ردیف 53، شماره 14
آرام بود،
مثل همیشه اش.

اگر گذرتان افتاد :
بهشت زهرا. قطعه نام آوران ( 255) ردیف 53، شماره 14

نوشته ی زهرا را می خوانم، دلم می ریزد...
توی ذهنم می گویم، فردا می روم می بینمش. مثل هزار دفعه ی دیگر...
زنگ می زنم به زهرا که بپرسم اوضاعش چه طور است. reject می کند.باز ترس دلم را پر می کند....
چند دقیقه بعد، زنگ می زند که : " فائزه... آقای غیاثی فوت کردن... الان... به بچه ها خبر بده...."
فردا می روم ...
هر آدمی را که اجیر (!) کرده بودم به جایم برود مدرسه، لحظه های آخر پرید!
یک و هفت دقیقه ی بامداد،به یک آدمی که حد اقل 4 سال است ندیدمش، sms می زنم که : "تو نمی تونی به جای من بری فردا فلان مدرسه؟ دفاع پایان نامه امه."
و توی دلم، فقط به این فکر می کنم که : تو رو خدا بیدار باش!
جواب می دهد. می پرسد که کجا و چه ساعتی باید برود و چه کند و این ها. و برایش توضیح می دهم.
بعد هم کمی قربان- صدقه ی هم می رویم و قرار می شود که صبح زنگ بزنم برایش دقیق توضیح بدهم که باید چه کند سر کلاس من. و با آسودگی خاطر، خوابم می برد.
بیدار که شدم، دیدم sms زده که : وای فائزه من یادم نبود چند شنبه است و باید بروم برای شرکت سفر و این ها...
به پهنای صورت ، لبخند زدم.
صبح بالاخره یکی با خواهش و تمنا، راضی شد که برود که کلاسم بی معلم نماند و بهشان پلان کشیدن یاد بدهد که عقب نیفتند.
حالا بعد از چند روز، به این فکر می کنم که،
از شیرین ترین لحظه هاست. این که حس کنی یک جایی از شهر، که نمی دانی کجا، یک آدمی را داری، که بعد از چندین سال ندیدن و نشنیدن، بتوانی بی مقدمه، بهش بگویی فردا به جایم برو سر فلان کار. و او هم، جوابت را بدهد و همیاری مند. بی هیچ گلایه ای. بی این که بگوید که "آخر دختر جان، بعد از این همه وقت، نصفه شبی آمده ای می گویی به جایم برو سر کار؟ و لا اقل خودت را هم مردمی جلوه نمی دهی که اولش سلام و احوال پرسی کنی!"
از شیرین ترین لحظه هاست. حتی اگر صبحش مجبور شوی یک آدم دیگر را پیدا کنی و بفرستی به جایت.
از شیرین ترین لحظه هاست. این که حس کنی یک نفر را داری، که واقعا از این معاشرت چند دقیقه ای بی مقدمه ی نیمه شبانه، خوشحال شود و خوشحالت کند.
از شیرین ترین لحظه هاست. این که یک نفر را داری، که بعد از چند سال، زنگ بزند و بگوید، آن شب، خوشحال شده از این بی مقدمه حرف زدنت. از این به اشتراک گذاشتن دردسرهای روزمره ات. و حس کرده که هنوز انگار که اندازه ی بچگی هایمان نزدیکیم.
یک روزی از رمضان ، رفیق عزیز، آمده بود سر کوچه ی کلاس کنکور که تا قبل از این که کلاس من شروع بشود، کمی با خبر شود از احوال من.
یک گوشه ای پارک کرد و همان توی ماشین،مثل همیشه، نصفه و نیمه و پراکنده، و به قول خودش به صورت فشرده حرف هایی زدیم.
ایستاده بود کنار خیابان و برای معدود ماشین هایی که آن موقع صبح، پیدایشان می شد، دست تکان می داد که برسانندش. و از شانس بدش، یا از روی نمی دانم چه چیزی، کسی سوارش نمی کرد. ایستادن و راه رفتن، برایش سخت بود. و بعد تر فهمیدیم که حرف زدن هم.
رفتیم سوارش کردیم. آرام سوار شد . و به سختی، برایمان توضیح داد که کجا می خواهد برود. و به همان سختی، تشکر کرد.
رسیدیم. پیاده که شد، کارتش را بهمان داد و با همان سختی، و برایمان گفت که این برای تشکر است و این جور حرف ها.
پیاده که شد، کارتش را نگاه کردیم. نوشته بود : "توت فرنگی" . مثل همه کارت های دیگر یک شماره تلفن هم گذاشته بود و توضیح این که خدمات کامپیوتری و ساخت power point و این چیزها. کیفور بود قیافه های ما.
پیاده شد . و حال آن روز ما را عوض کرد.
امروز، باز احوالم، مثل همان روز رمضان، تعریفی نداشت. این هوای آلوده هم انگار همه بدحالی های آدم را تشدید می کند.
خانه که رسیدم، باید می نشستم برای دفاع پایان نامه ام، power point ام را تکمیل می کردم. با احوال ناخوش. سر درد دار. و وقت کم.
درباره یک موضوع دیگری ، (بحث کار کردن آدم ها و این ها) دوباره خاطره آن روز یادم افتاد. و باز، کیف کردم از یادآوری اش.
آقای توت فرنگی، این بار هم، احوالم را عوض کرد.
کاش زودتر یادش می افتادم و می دادم این اسلایدها رابرایم بسازد.
دوباره، همان خطبه ی نهج البلاغه، عیدانه ام می شود.
این بار اما، از آن اطمینان روزهای جوانی، خبری نیست . از آن لذت عمیق ، چیزی نمانده.
یک چیزهایی، هرگز، قابل ترمیم نیستند انگار.
"من عرف من اخیه، وثیقه دین و سداد طریق، ..."
هنوز دعایم برای تو همان است اما...
برای خودم ، نمی دانم.
1. رفتم کنکور آزمایش دادم. بی این که این مدت ثانیه ای وقت کرده باشم که برایش درس بخوانم. جدا از بار منفی این خیال همیشگی که "آخرش من آیا میرسم که این ها را بخوانم یا نه؟ " ، حس جالبی ست درس نخوانده سر امتحان رفتن! آدم تشخیص می دهد که کدام سوال سخت است و کدام آسان! و کدام بیخود و این ها، ولی خب قاعدتا نمی تواند هیچ سوالی را حل کند.
2. امیدم به این است که بالاخره 3 شنبه که برسد این پایان نامه و دفاعش تمام خواهد شد.
3. توی راه برگشتن از آزمون، سمیه از پایان نامه ام پرسید و کمی برایش گفتم و کمی با هم درباره بم و مشتقاتش حرص خوردیم .
می ترسم از این که این احساس که همه ی ما انگار به دنبال موقعیت شغلی یا اجتماعی یا نمی دانم، یک چنین چیزی هستیم تا کار واقعی، در من عمیق و عمیق تر شود.