پیرمرد چشم ما بود ....

نوشته ی زهرا را می خوانم، دلم می ریزد...
توی ذهنم می گویم، فردا می روم می بینمش. مثل هزار دفعه ی دیگر...
زنگ می زنم به زهرا که بپرسم اوضاعش چه طور است. reject می کند.باز ترس دلم را پر می کند....
چند دقیقه بعد، زنگ می زند که : " فائزه... آقای غیاثی فوت کردن... الان... به بچه ها خبر بده...."
فردا می روم ...
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آذر ۱۳۸۹ ساعت 14:11 توسط فائزه زمانی
|
یاد داشت های گاه و بی گاهی.