نوشته ی زهرا را می خوانم،  دلم می ریزد...

توی ذهنم می گویم، فردا می روم می بینمش. مثل هزار دفعه ی دیگر...

زنگ می زنم به زهرا که بپرسم اوضاعش چه طور است. reject می کند.باز ترس دلم را پر می کند....

چند دقیقه بعد، زنگ می زند که : " فائزه... آقای غیاثی فوت کردن... الان... به بچه ها خبر بده...."


فردا می روم ...