...همان است که بود...
"چه برسد به دیدن خط های جدید؟ توی این فرصت های کوتاه و دیر به دیر، توی صورت دوست هایت همان خط های آشنای قدیمی را که ببینی و بشناسی هم غنیمت است..."
نشستم و چشم دوختم به خط های آشنای قدیمی.
گفتم. شنیدم. خط به خط زمزمه های قدیمی را دیدم.
سبک . نرم. روان. آرام حتی...
خندید. خندیدم. خط های آشنای چهره اش را هنوز هم می شود دید.
خط های چهره ام گم نشده اند.
دلم تنگ بود.
دیدم : میان شلوغی خط خطی های جدید گم نشده ام.
آینه ام گم شده بود...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۸۷ ساعت 12:54 توسط فائزه زمانی
|
یاد داشت های گاه و بی گاهی.