"چه برسد به دیدن خط های جدید؟ توی این فرصت های کوتاه و دیر به دیر، توی صورت دوست هایت همان خط های آشنای قدیمی را که ببینی و بشناسی هم غنیمت است..."

 

نشستم و چشم دوختم به خط های آشنای قدیمی.

گفتم. شنیدم. خط به خط زمزمه های قدیمی را دیدم.

سبک . نرم. روان. آرام حتی...

خندید. خندیدم. خط های آشنای چهره اش را هنوز هم می شود دید.

خط های چهره ام گم نشده اند.

دلم تنگ بود.

دیدم : میان شلوغی خط خطی های جدید گم نشده ام.

آینه ام گم شده بود...