مرهم به دست و ما را مجروح می گذاری...
صد هزار جمله ی بی سر و ته تلخ و شیرین ساختم این روزها و خیال هر کدام یک جایی وسط آشفتگی هایم گم شد.
صبر کردم که عید شود. که برکتش تلخی ها را شاید ببرد. یک جایی که دیگر با هر نفسم طعمشان را حس نکنم.
.
امااین تلخ ترین عید زندگی ام بود .
کاش که تلخ ترین بوده باشد.
یعنی که به برکت هر عیدی امیدوارم هنوز.
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور ۱۳۸۸ ساعت 11:1 توسط فائزه زمانی
|
یاد داشت های گاه و بی گاهی.