تلویزیون روشن است و طبق معمول من فقط صدایش را دارم. درباره ی مسابقات ورزشی معلولان و جانبازان حرف می زند. بعد با یک آقایی مصاحبه می کند که گویا نفر اول در یکی از رشته هاست. می پرسد نفر دوم کیست؟ آقا جواب می دهد که : عراقی است.
و من _تخیل من_ تصور می کنم صحنه ای را که این دو تا آدم رو به روی هم قرار گرفته باشند. و نمی دانم چرا فرض می کنم که هر دو عارضه ی جنگ دارند. و فکر می کنم که چه حسی دارند حالا این ها؟ این دوتا آدم؟
هنوز هم فکر میکنم که عاقبت جنگ، جنگ است. چه برنده باشی و چه بازنده.
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر ۱۳۹۰ ساعت 12:16 توسط فائزه زمانی
|
یاد داشت های گاه و بی گاهی.