به حس نمی دانم و نباید این روزهایم می خندی ...
سر کلاس به بچه هایم گفتم : "راضی بودن با قانع شدن خیلی فرق داره. توی شهرسازی هدف اینه که مردم راضی باشن، نه قانع."
بچه هایم سر تکان دادند و آن یکی که در خیالش کلاهش با رضایت در هم رفته بود، به نشانه ی تایید تکرار کرد که :" راضی باشن. " و ایده اش را دوباره گفت. لبخند زدند و بحث را ادامه دادند وخیال هایشان را ریختند وسط گود کلاس.
کلاس تمام شد و در صف تاکسی، به حرف هایشان و حرف هایمان فکر کردم، sms هایم را جواب دادم. ته دلم لرزید . که آدم، گاهی، شاید لجبازانه، رضایتی را به خودش حرام می کند. بعد یک روزی شاید، به قناعتی ناگزیر شود. یا به حسرت رضایتی ...
پ.ن: به حس نمی دانم و نباید این روزهایم می خندی و من که عاشق خنده هایت هستم، توی چشم هایت نگاه می کنم و می گویم :نخند... و بعد ته دلم از نخندیدنت می ترسم. نگاهت می کنم و خنده هایت انگار با همیشه فرق دارد...
یاد داشت های گاه و بی گاهی.