معلمی ، برایم، حیات خلوت است.

1. از در مدرسه ی جدید می آیم بیرون و باز به دیوارهای پر از پلاکاردش نگاه می کنم.



به حرف های خانم مسئول پژوهش، که یک جاهاییش شبیه حرف های دیروز خانم مسئول پژوهش آن یکی مدرسه بود، فکر می کنم. به شکلی از معلم بودن که من عادت دارم و به محیط هایی که من عادت دارم فکر می کنم و به این مدرسه های جدید. به این که آن جا چه می گذرد و چه مرض هایی را سال هاست که با خودش می کشد و صد البته، به آن دلخوشی هایی که آن جا برای من دارد. به محیط های جدید فکر می کنم و آن مهارت هایی که من انتظار دارم که در آن ها باشد و نیست. و به این که چقدر تجربه ی تازه خواهم داشت و چقدر آدم جدید خواهم دید . به نوع نگاه مدرسه ها فکر می کنم و به چیزهایی که انگار معلوم نیست کی به همه شان یکسان رسیده (به قول لیلا مثل طاعون!) و هزاران بار به تفاوت ها فکر می کنم.

از آن جایی که دنیا بسی کوچک است، این جا هم آدم های آشنا می بینم. یکی از سال پایینی هایم در مدرسه که با شوق سلامم کرد و قبل از این که اسمش یادم بیاید، اخلاقش را یادم آورد. و یک نفر که قبل ترها، همکار بوده ایم و بعدترها رفیق تفریحات سالم!



2. ---



همین.

اولش آمدم که چیزهایی را که توی مغزم می گردند و توی روزهایم می گذرند، بنویسم و شماره هم بزنم که فکر کنم یک نظمی داشته ! اما به آخر "یک" اش که رسیدم دیگر دلم "دو" ش را نخواست. دلم نخواست که "دو" به بعدش کلمه شود.

که اول مهرها، احوال دیگری است. که می شود دقایقی تمام آنچه را که می گذرد، -یا نمی گذرد- رها کنم و دل خوش باشم. دل خوش ِ حتی sms های گاه و بیگاهی دخترکانی که گرچه گاهی دغدغه هایشان از دغدغه هایم دور می شود اما شادی شان ، عجیب شادم می کند. انگار که آن انرژی که توی بالا و پایین پریدن هایشان آزاد می کنند، بی کم و کاست می رود توی تن من.

اول مهرها احوال دیگری است. که به قول مهسا ، ذهن آدم وقتی می شنود اول مهر شده، هوس محاسبه می کند. محاسبه ی خواسته هایش، آرزوهایش، تجربه هایش...

اول مهر ها احوال دیگری است. "دو" به بعدش را نمی خواهم بنویسم. همین قدر نوشتن کافی ست. این روزها، معلمی کردن برایم "حیات خلوت" است...

پ.ن 1 : این اولین اول مهری است که دیگر، آن طرف میز نیستم. دیگر نه دانش آموزم و نه دانشجویی که سر کلاس برود!احوال عجیب و غریبی ست. انگار که وزن همه ی تصمیم هایم، برنامه هایم، کارهایی که برای تجربه کردن انتخاب می کنم، وزن همه چیز انگار بیش تر از روزگاری است که هم آن طرف میز بودم و هم این طرف.

پ.ن 2: غزل! دخترکم! اگر یک وقت این جا را خواندی، باور کن که من آن قدر ها هم بدقول نیستم! ببخش که امروز نیامدم. یک روزی می آیم آن مدرسه و شاید آن پروژه را هم با هم راهش انداختیم!

پ.ن 3: امسال 4 تا مدرسه می روم که شاید بشود 5 تا! چرا پس گفتم که کنکور و پایان نامه دارم و بم نمی آیم صفورا؟ هان؟

پ.ن 4 : توی فرم گزارش عملکرد یکی از این مدرسه ها، یک قسمتی گذاشته اند که وسایل مورد نیاز جلسه بعد را علامت بزنیم. جزء گزینه ها نوشته که :" فلاپی" !! یادم رفته بود اصلا که چنین وسیله ای هم یک روزی وجود داشته!!

جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است...

دلم می خواست که تا ابد رو به روی آن کاشی های فیروزه ای بنشینم. همین.