انسانم آرزوست...
" به شکوه آنچه بازیچه نیست بیندیش.
من خوب آگاهم که زندگی،
یک سر،
صحنه ی بازی ست.
اما، همه کس برای بازی های حقیر آفریده نشده است.
.
.
.
مرا به بازی کوچک شکست خوردگی مکشان.... "
"نادر ابراهیمی. بار دیگر شهری که دوست می داشتم."
" به شکوه آنچه بازیچه نیست بیندیش.
من خوب آگاهم که زندگی،
یک سر،
صحنه ی بازی ست.
اما، همه کس برای بازی های حقیر آفریده نشده است.
.
.
.
مرا به بازی کوچک شکست خوردگی مکشان.... "
"نادر ابراهیمی. بار دیگر شهری که دوست می داشتم."
عصر، حافظ باز می کنم که یک فالی گرفته باشم. مثل همیشه بی نیت.
و برای بار هزار و یکم ، از روی شعر هم می خوانم!
ما ز یاران، چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم.
تا درخت دوستی بر کی دهد،
حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم...
گفتگو آیین درویشی نبود؛
ور نه با تو ماجراها داشتیم...
شیوه ی چشمت فریب جنگ داشت،
ما ندانستیم و صلح انگاشتیم
گلبن حسنت نه خود شد دل فروز
ما دم همت بر او بگماشتیم
نکته ها رفت و شکایت کس نکرد ،
جانب حرمت فرو نگذاشتیم
گفت خود دادی به ما دل حافظا!
ما محصل بر کسی نگماشتیم...
دلم می خواست تا ابد توی آن فضایی که به قول منصوره فقط ۳ ساعت و نیم اکسیژن دارد، بمانم. و لذت چشم دوختن و لبخند زدن به صداقت خالص دخترک های دبیرستانی را به خورد تک تک سلول هایم بدهم.
دلم می خواست صداهای بیرون را نمی شنیدم...