آخر قصه را برایم بگو کودکم!
نشسته ام طرح درس دفعه ی بعد را مرتب می کنم که این بار قبل از قزوین رفتن با همکار گرام هماهنگ کنم که باز شرمنده ی مهربانی اش نشوم که بی هیچ حرفی با همان لبخندش با طرح درس نپخته ی از امتحان ها و خستگی و خفگی روزگار برگشته ی من هماهنگ شد.
و از بین روش هایی که نوشته بودم، دنبال چیزی می گردم که اندازه ی جلسه ی دوم بچه های مشتاق با نشاط خیال پردازم بشود.
لا به لای کاغذ هایم ، چشمم می خورد به قصه ای که دفعه ی پیش ساخته اند. دوباره می خوانمش و باز از کشف شان کیف می کنم. که خواستند قصه آن جا تمام نشود و با همان نشاط و همیاری شان همگی گشتند و کشف کردند که : "اما " ...
حواسم می رود پیش "اما" هایم . پیش قصه هایی که دلم می خواهد یک " اما " خرجشان کنم.
نشاط و همیاری می خواهد این اما نوشتن اما!
پ.ن : کمی کنکوری شده ام! دو نقطه. دی!
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر ۱۳۸۸ ساعت 11:5 توسط فائزه زمانی
|
یاد داشت های گاه و بی گاهی.