این همه دانشگاه هست آخر!

بعد از کلی کلنجار رفتن با سیستم پرداخت اینترنتی مابه التفاوت هزینه که دوستان بعد از 3 ، 4 ماه که از ثبت نام گذشته، تازه تصمیم گرفته اند قیمت آزمون را بیشتر کنند، کارت ورود به جلسه ام را گرفتم .

همان جایی که کنکور کارشناسی را دادم. همان دانشگاه. همان دانشکده.

به نظرم بعید نیست بروم و ببینم روی همان صندلی مزخرفی که کنکور لعنتی کارشناسی را دادم، باید بنشینم.

هیچ بعید نیست.

هیچ چیز بعید نیست اصلا.

کلا!



5 شنبه 8 صبح

صبح، sms رسیده که :

" کنکورتو بده ما راحت شیم دیگه! "

انگیزه ی خوبی است برای خوب امتحان دادن به نظرم!

تعادل روحی و روانی!

آن قدر جزئیات دقیقی دارند این خواب های این روزهایم،  که سخت است برایم از بیداری تشخیصشان دهم. باورم می شود. بدجوری باورم می شود. صبح که بیدار می شوم، تا چند ساعت هنوز توی احوال داستان خوابم!

چند دقیقه پیش، به کسی داشتم فکر می کردم، یک هو به خودم گفتم، چرا باید این طوری می مرد آخر؟

بعد خنده ام گرفت از خودم و گفتم که : دختر جان! این آدم الان سر حال و سالم است و خوش و خرم و تازه، تو را هم که نمی بیند، خوش تر است!

زدم زیر گریه...

 

این بار دیگر رکورد بود! خواب مال چندین شب پیش بود !

 

از آنچه می بینید، به شما نزدیک ترند...

این یادداشتی است که تابستان 88 ، نوشته بودم و حالا دوباره، پیدایش شده.

صبح ، توی تاریکی ، موقع بیرون رفتن از خانه، چشمم به آینه می افتد. چیز زیادی معلوم نیست اما، توی تصویر ناواضحم، خط های چهره ام توی ذوقم می زنند. به خودم خنده ام می گیرد و توی پله ها به این فکر می کنم که آثار سن و سال، کم کم توی صورت من هم پیدایشان می شود.

و خیال می بافم که اگر می شد از توی خط های چهره آدم ها خاطره هایشان را دید، چه می شد؟ مثلا اگر هر خطی به یک دلیل معلومی ایجاد می شد.

.....

کاغذ ها را آماده می کنم. دوباره یک نگاهی به 2 تا سوالی که نوشته ام می اندازم و به جواب های نامعلوم و نظرهایی که از بچه ها خواهم شنید، فکر می کنم.

می روم بالای منبر و کمی برایشان نطق می کنم و سوال هایشان را جواب می دهم و یک مسئله را باهم حل می کنیم، بعد کاغذها را می دهم دستشان .

3 زنگ پشت سر هم برای 3 گروه همین بازی ها را تکرار می کنم.

.....

آرزو، بغل دستی روزگار دانش آموز بودنم، که بعد از مدت ها، امروز این جا دیدمش، آخر زنگ سوم می آید که خداحافظی کند. کمی با هم گل می گوییم و گل می شنویم، بعد نگاهم می کند، و یکی یکی می شمرد که قیافه ام چه تغییرهایی کرده. و چیزهایی را هم که از توی چهره ام پیدا نیست، می پرسد!جواب که می دهم، نفس عمیق می کشد و لابد خیالش راحت می شود که هنوز من یکی دچار تغییرات عجیب و غریب نشده ام !

....

توی تاکسی نشسته ام و حواسم پیش احوال خودم است. بیرون را نگاه می کنم که بفهمم کجای راهم. نوشته : کوچه عبادی*.

توی ذهنم صدای راحله تکرار می شود که : فائزه حتما زنگ بزن یه سر بریم ببینیمش. خدای ناکرده اگه اتفاقی بیفته...

و یادم می آید آخرین بار که دیدمش پیر شده بود. و مرا درست نمی دید که بشناسد. گفتم : سلام آقای غیاثی! فائزه ام. و یک چیزهایی ردیف کردم که متوجه بشود کدام فائزه ام.

بعد، به حافظه ی آدم ها فکر می کنم و این که برای هر آدمی، چه ها باید گفت تا بشناسد. برای هر آدمی، کی ام من؟

بعد هم یاد حافظه کوتاه مدت رفقا می افتم و شوخی همیشگی ام که : پیر شدی! حافظه ات خراب شده...

خنده ام می گیرد.

نگاهم می افتد به آینه ی تاکسی.

خط خنده ام روی صورتم مانده.

روی آینه نوشته :

"...از آنچه می بینید، به شما نزدیک ترند..."

 

*عبادی، کوچه ی درمانگاه آقای غیاثی است. دبیرستانی که بودیم، خیلی از روزها بعد از مدرسه می رفتیم آن جا. با مهرناز و راحله و ارمغان و ... و آقای غیاثی، میزبان دخترک هایش می شد.

 

.      پ.ن : توی چهره ام، حسابی پیدایشان شده است حالا. عوارض سن و سال! در آستانه آغاز 24 سالگی...


پ.ن .2 : نگویم از این که آن روزها هنوز زنده بود... بهتر است.

 

 

 

جناب آقای حافظ!

 نوشته :

" مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید...."


سارا خوب نوشته بود وصف این احوال را.


پ. ن : عیسی دمی کجاست حالا واقعا؟ که احیای ما کند...