غروب روزهای آخر بهار و ترافیک!

آخر بساط امسال تولد مهسایمان، وقتی منتظر بودیم ترافیک سنگین جاده تمام شود و با آسودگی برگردیم به خانه هایمان، یک نفر پیشنهاد نمایشنامه خواندن را پی گیری کرد و نتیجه اش شد خواندن این .

و توی همان ایوانی که نشسته بودیم، خواندن شروع شد . از این که این قدر طول کشید که بعد از تمام شدنش برای جمع کردن بساط و شستن ظرف ها و تمیز کردن اتاق و ... هر 13 نفر در حال دویدن بودیم،  که بگذریم،  با حال و احوال این روزهای جمع، عجیب گره می خورد جمله های این نمایشنامه. هر 13 نفرمان را میخکوب کرده بود. جمله های عادی و داستان غریب. خواندنش پیشنهاد می شود.   پ.ن: به طور جالبی هر نقش کاملا مناسب آدمی شده بود که قرعه به نامش افتاده بود برای خواندن. حتی یک جایی اواخر نمایشنامه در توصیف یکی از نقش ها، درباره سر طاسش حرف زده بود! که تطابقش با دوستی که داشت نقش را می خواند،  خنده ی جمع  را منفجر کرد!

خواب ، رویای فراموشی هاست؟؟

 از خواب دیدن شفاف چهره ی آدم هایی که تا به حال ندیدمشان، و فقط گاه گاهی بهشان فکر کرده ام، یا نکرده ام، می ترسم.

شهرسازی. برنامه ریزی شهری. یا اخبار این مملکت!

می گه : چرا اخبار نمی بینی آخه ؟

و هی توضیح می ده که : این اتفاقا به لحاظ تاریخی مهمه. 

بعد همین طور با هم حرف می زنیم و یک چیزهایی تعریف می کند و یک چیزهایی می گویم و ... 

خنده اش می گیرد که : ظاهرا به اندازه کافی اخبار بلدی! چه طوری می تونی این رشته رو بخونی؟ چه طوری می تونی هنوز هم این رشته رو بخونی و دیوونه نشی؟ 


novecento.

"دقیقا در همان لحظه بود که تابلو از دیوار پایین افتاد. این داستان تابلوها همیشه برای من جذاب بوده است. سال های سال به دیوارند، اما ناگهان بی آنکه هیچ اتفاق خاصی بیفتد، تالاپ، نقش زمین می شوند. آنجا به میخ چسبیده اند، هیچ کس کاری به کارشان ندارد، اما، در لحظه ای، تالاپ، مثل سنگ به زمین می افتند. در سکوتی مطلق، حتی مگسی هم پر نمی زند، همه چیز بی حرکت است و آن ها، تالاپ، کاملا بی دلیل، می افتند. چرا دقیقا در همان لحظه؟ فقط خدا می داند. چه چیز باعث می شود که میخی فکر کند و تصمیم بگیرد که از آن لحظه دیگر توانایی تحمل وزن تابلویی را ندارد؟ ....

.... از آن مواردی است که هر چه بیشتر فکر کنی کمتر سر در می آوری. وقتی که تابلویی می افتد؛ زمانی که صبحی از جایت بلند می شوی و دیگر عاشقش نیستی؛ وقتی که روزنامه را باز می کنی و می خوانی که جنگ شروع شده است ؛ زمانی که با دیدن قطاری به خودت می گویی که باید از اینجا بروم؛ زمانی که در آینه نگاه می کنی و به نظرت می رسد پیر شده ای..."

- افسانه ی 1900- الساندرو باریکو-

پ.ن : چند سال پیش فیلمش را دیده بودم و حالا کتابش را. اولین باری است که کتابی را می خوانم که قبلا فیلمش را دیده ام ( برعکسش زیاد شده) . برایم جالب است.