غروب روزهای آخر بهار و ترافیک!
آخر بساط امسال تولد مهسایمان، وقتی منتظر بودیم ترافیک سنگین جاده تمام شود و با آسودگی برگردیم به خانه هایمان، یک نفر پیشنهاد نمایشنامه خواندن را پی گیری کرد و نتیجه اش شد خواندن این .
و توی همان ایوانی که نشسته بودیم، خواندن شروع شد .
از این که این قدر طول کشید که بعد از تمام شدنش برای جمع کردن بساط و شستن
ظرف ها و تمیز کردن اتاق و ... هر 13 نفر در حال دویدن بودیم، که بگذریم،
با حال و احوال این روزهای جمع، عجیب گره می خورد جمله های این نمایشنامه. هر
13 نفرمان را میخکوب کرده بود. جمله های عادی و داستان غریب.
خواندنش پیشنهاد می شود.
پ.ن: به طور جالبی هر نقش کاملا مناسب آدمی شده بود که قرعه به نامش افتاده
بود برای خواندن. حتی یک جایی اواخر نمایشنامه در توصیف یکی از نقش ها، درباره سر
طاسش حرف زده بود! که تطابقش با دوستی که داشت نقش را می خواند، خنده ی جمع
را منفجر کرد!
یاد داشت های گاه و بی گاهی.