novecento.
"دقیقا در همان لحظه بود که تابلو از دیوار پایین افتاد. این داستان تابلوها همیشه برای من جذاب بوده است. سال های سال به دیوارند، اما ناگهان بی آنکه هیچ اتفاق خاصی بیفتد، تالاپ، نقش زمین می شوند. آنجا به میخ چسبیده اند، هیچ کس کاری به کارشان ندارد، اما، در لحظه ای، تالاپ، مثل سنگ به زمین می افتند. در سکوتی مطلق، حتی مگسی هم پر نمی زند، همه چیز بی حرکت است و آن ها، تالاپ، کاملا بی دلیل، می افتند. چرا دقیقا در همان لحظه؟ فقط خدا می داند. چه چیز باعث می شود که میخی فکر کند و تصمیم بگیرد که از آن لحظه دیگر توانایی تحمل وزن تابلویی را ندارد؟ ....
.... از آن مواردی است که هر چه بیشتر فکر کنی کمتر سر در می آوری. وقتی که تابلویی می افتد؛ زمانی که صبحی از جایت بلند می شوی و دیگر عاشقش نیستی؛ وقتی که روزنامه را باز می کنی و می خوانی که جنگ شروع شده است ؛ زمانی که با دیدن قطاری به خودت می گویی که باید از اینجا بروم؛ زمانی که در آینه نگاه می کنی و به نظرت می رسد پیر شده ای..."
- افسانه ی 1900- الساندرو باریکو-
پ.ن : چند سال پیش فیلمش را دیده بودم و حالا کتابش را. اولین باری است که کتابی را می خوانم که قبلا فیلمش را دیده ام ( برعکسش زیاد شده) . برایم جالب است.
+ نوشته شده در سه شنبه دهم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 19:55 توسط فائزه زمانی
|
یاد داشت های گاه و بی گاهی.