درد های دیگر آدم ها . یا : مفاهیمی در دنیا هستند که به هیچ چیز بستگی ندارند.

در چارت درسی مهندسی شهرسازی، یک عنوان درس 5 واحدی هست که در 5 ترم متوالی، تکرار می شود. : "طرح شهرسازی"

در طول این 5 ترم، در هر کدام این طرح ها ، قرار است که بخشی از مهارت های کار حرفه ای شهرسازی آموخته شوند.

یک ترم به آشنایی با مفاهیم اولیه ای که می شود در وضع موجود شهر ها بررسی کرد، می گذرد.

یک ترم وضع موجود شهر دقیق بررسی می شود و مشکلاتش شناسایی می شود.

یک ترم برای همان شهر شناخته شده ،هدف توسعه تعیین می شود و راهبرد ها ارئه می شوند.

یک ترم یک بخشی از همان شهر شناخته شده ،که مشکلاتش و راهکارهای حل مشکلاتش  در نسبت با کل شهر معلوم شده اند، به صورت کامل (تفصیلی) طراحی می شود.

یک ترم هم یک زمین خالی را می دهند دستت طراحی کنی که ببینی اگر مشکلات نباشند، چند مرده حلاجی !

 

کلاس طرح 1 مان را زیاد دوست نداشتم. استاد لیست نقشه هایی را که باید تهیه می کردیم ،اعلام می کرد و هر گروه برای شهری که انتخاب کرده بود، نقشه می کشید. و سر کلاس هم نقشه هایمان را رنگ می زدیم. بعد مثلا یک نقشه ای را اگر در شهر انتخاب شده ات می ساختی، خالی می ماند. (مثلا نقشه ی پراکندگی کاربری فرهنگی و تفریحی یا گاهی فضای سبز یا ... ) شهر انتخاب شده ی ما هم از همان ها بود که نقشه کم می آورد! (محمود آباد نمونه. با فاصله ی کمی، غرب قزوین) آخر سر هم همان شد. جای نقشه های خالی شهر انتخاب شده ات ، توی نمره خالی ماند!

 

طرح 2 و حالا طرح 3 مان ، تنها کلاسی است که حس شیرین شاگرد کلاس بودن را باز برایم تداعی می کند. انگار که کلمه های قدیمی باز توی ذهنم نفس می کشند . "حضور موثر" مثلا.

گرچه بعضی هم کلاسی هایم ،راضی تر بودند اگر استاد نقشه های لازم را لیست می کرد، یا مثلا "مبانی برنامه ریزی شهری" یا "مبانی طراحی شهری" درس می داد. (2 درس دیگر ما که از قضا کلاسشان خیلی هم راضی مان نمی کند. )

من اما توی این کلاس خیالم پرواز می کرد.و انگار که دلم به بینش ساختن خوش می شد.

می شد هر چه به ذهنت می رسد بلند بگویی و حس کنی که استادت دلش می خواهد فکرت را تکمیل کند. و بشنوی که بقیه ی هم کلاسی هایت توی ذهنشان چه می گذرد.

گفتم که این درس، به هدف آموزش مهارت هایی از کار حرفه ای گذاشته شده.

هم کلاسی های من ، روزی، هم کارهایم خواهند بود.

و گاهی سر کلاس هم، باورمان می شود.

کارهایمان را که روی میز می گذاریم، یا روی برد، یا روی پرده ی ویدئو پروژکتور، باید خودمان را بگذاریم جای حاضرین جلسه ای جدی در یک جای جدی! شهرداری، وزارت مسکن، سازمان نوسازی، یا هر جای دیگری. شورای عالی معماری و شهرسازی حتی! یک جایی که طرح را قرار است ارائه کنی و نقد شود و تصویب.

یک بازی است. یک بازی شیرین! که باید نقشت را به بهترین شکل اجرا کنی.

(و من هر بار از این حرف استادمان کیف می کنم که با گفتنش همه مان را دخیل می کند. : "بچه ها، حواستون باشه همیشه شما اونی که قراره طرح بده و دفاع کنه نیستین، ممکنه جای کسی باشین که می خواد طرح رو تصویب کنه. باور کنین این هم یه بخشی از رشته تونه. "

 و بعد از تک تک بچه ها نظرشان را می پرسد. کیف می کنم که حواسش به همه هست . و صدای بعضی از هم کلاسی هایم را انگار، اولین بار سر این کلاس شنیده ام!

بازی جالبی است.

کم کم می شود حدس بزنی که هرکس چه طور نقشش را اجرا می کند. تحلیل هایش را برچه اساسی می گوید؟ ، با چه چیزهایی کلاهش در هم می رود؟ چقدر روی نظرش پافشاری می کند؟ با چه استدلال هایی قانع می شود؟ چه چیزهایی را اولویت می دهد؟ از جواب کدام سوال ها در می رود؟ کدام سوال ها را منتظر است که بپرسی؟ مخاطب اش را چه کسانی می داند؟ ... حتی اینکه از چه رنگی توی نقشه خوشش نمی آید؟

می شود حدس زد که در کدام مفاهیم با کدامشان هم نظری و با کدامشان نه.

و البته، اشتباه های هرکس را هم می شود خوب به خاطر سپرد.

 

کلاس طرح 2 و طرح 3 ام را دوست دارم. که استاد می گذارد آدم حرفش را تا آخر بگوید. حتی اگر در برابرش موضعی دارد. (که دارد. آخر استاد هم یک جوری هم کار ماست دیگر!) و اگر برای سوال های کلی آدم گاهی جواب مشخصی ندارد، از شنیدنش، و بحث کردنش، و به جریان افتادن حرف های همه، فرار نمی کند. (بعد شاید سوالت اساسا بی جواب بوده باشد)

و البته، کیف می کنم وقتی قاطع، آخر بحث که جواب پیدا نشده، مفاهیم مطمئنی را توی ذهن آدم می کارد. کیف می کنم وقتی سر معنی کلمه ها می گذارد بحث راه بیفتد. و سر شکل حرف زدن هایمان و سر طرز نگاه کردن هایمان به کار و روش هایمان در نقد و ...

کیف می کنم که جلسه ی اول کلاس ، شرح درس مصوب دانشکده را می دهد دستمان و قانون کلاس را جاری می کند.

.....

امشب، دیگر تلویزیون مناظره پخش نمی کند. پاسخ به کارشناسان و گفتگوی ویژه و بقیه ی برنامه های انتخاباتی را هم همین طور.

اگر هم پخش می کرد، شاید، دیگر می شد حدس زد که هر کس قرار است چه بگوید. دیگر روش بازی هر کس معلوم شده بود. اساس تحلیل هایشان، اولویت هایشان، مخاطبشان، معنی کلمه هایشان، و اینکه کلاه هایشان کجا ها گیر می کند! انگار اشتباه های هم را خوب به خاطر سپرده بودند.

امشب دیگر کسی برایمان بازی نمی کند. حالا انگار که نوبت ما باشد . ما که یک نقشی از این بازی را باید اجرا کنیم.

من اما، مدام یاد این حرف استاد طرح شهرسازی ام هستم که :" مردم انتزاعی ترین مفهوم دنیا ست. "

یاد روسای جمهور احتمالی مان هستم که همه شان دوست داشتند باور کنیم که مخاطب شان مردم است.

نوبت بازی ما ست اما، من این بازی را دوست ندارم. شاید نقش قضاوت کردن و تصویب کردن را برای این بازی هنوز خوب یاد نگرفته ام.

آخر توی کلاس طرح، من که قضاوت می کردم و کسی که دفاع می کرد، یک اندازه اطلاعات خام داشتیم. استاد هم همه مان را یک جور نگاه می کرد. فکر همه مان را یک اندازه می خواست که تکمیل کند. نمی گذاشت ایرادی از هم بگیریم که به هیچ درد نخورد. تلافی کردن معنی نمی داد. نمی گذاشت بهانه بیاوریم و عوامل دیگر را موثر تر از واقعیت بدانیم. وضع موجود شهر را نمی گذاشت بیش از اندازه اش جدی بگیریم. این قدر که قانون هایمان را جدی نگیریم. (مثلا در سلسله مراتب راه ها ، یا جای مدرسه که کنار شریانی نباید باشد، یا ...)       

آخر یک سری مفهوم خالص بود که بارها توی کلاس درباره شان حرف زدیم. باور کردیم که در دنیا مفاهیمی هست که به هیچ چیز بستگی ندارد. مفاهیمی که تنها مال ما نیستند. زمان ندارند. واقعی اند. . اختیار خدشه دار کردن شان را نداریم. یک چیزهایی مثل حفظ محیط زیست، عدالت، ارزش های تاریخی ...

من این بازی را دوست ندارم. اصلا توی ذوقم خورده. اولش خیال می کردم می شود از شور و نشاط همگانی کیف کرد. خیال می کردم باز می شود لذت همان کلمه ی دوست داشتنی ام را ببرم .(حضور موثر.)

من این بازی را دوست ندارم. دلم می خواست یک استادی حواسش به همه ی نقش های بازی بود و یک جایی بهشان می گفت که :" حرفتان را بزنید ،اما اخلاق نقد داشته باشید. "

دلم می خواست یک استادی توی گوش همه فرو می کرد که :" این همه با نشانه ها جنگیدن به هیچ جا نمی رسد ". دلم می خواست یک استادی بود که همه را یک جور نگاه کند. دلم می خواست آدم ها دوست داشتند فکر هم را تکمیل کنند.

 

شب های آخر می شد دست آدم ها را خواند. روش بازی هر کدام از آن 4 نفر معلوم شده بود. اما، دلم می گیرد از حدس هایی که برای هر کدامشان می زنم. از این نگاه عجیب و غریب به این واژه ی مظلوم   "مردم" ، که انتزاعی ترین مفهوم دنیا ست.

من این بازی نا برابر را دوست ندارم. بلد نیستم نقش قضاوت را با اطمینان اجرا کنم. دلم می خواست یک استادی، این بازی را آرام تر می کرد.

دلم می خواست، آخر بازی که من می مانم و سوال های بی جوابم، یک سری مفهوم بی مکان بی زمان ، دست نخورده مانده بود. یک چیزهایی مثل صداقت. مثل اعتماد. مثل آرامش. مثل ارزش های تاریخی. ...

 

پ.ن. : رای ام را هدیه داده ام. به ارزش های دیگری که برایم مانده و به هیچ چیزی بستگی ندارد.

پ.ن.2 : وقتی نوشتم، فهمیدم که گویا تلویزیون هنوز کارش تمام نشده.

پ.ن.۳ : این را هم بخوانید.   http://maaghdaee.blogfa.com/post-61.aspx

انتظار فرج از نیمه ی خرداد کشم...

حال این روزهایم را نمی دانم. اما خوش نیست.

انگار که منتظر باشی اما هر چه گشته باشی پیدا نشده باشد که منتظر چه چیزی. و هر لحظه یک جایی از دلت را کنکاش کنی که پیدا شود. و آخر هر بار گشتن از خودت بپرسی مگر منتظری اصلا؟ و یک جایی بخوانی که :" ما آرامش را در دنیا قرار نداده ام و انسان ها در دنیا دنبال آن می گردند..."

حال این روزهایم شاید، حال انتخابات باشد! که هوای سنگین بازی هایش نمی دانم از چه وزنی در من سنگین تر است که نگاه ها و حرف ها و جهت گرفتن های آدم ها این طور توی چشمم می زند و نمی دانم به خنده های عجیب و غریب رئیس جمهور باید خندید یا عصبانی بود یا هر چیز دیگری ؟ و آن آدم های دیگر هم.

حالم این روزها شاید، حال بالا و پایین رفتن جمله هایی است که نمی دانم کجای مغزم می کوبند؟ حال نگاه کردن به بازیگرهای قصه است و بازی کردن و از بازی فرار کردن هایم. که نمی دانم کجای این نوسان ها می ایستم؟

حال این روزهایم حال خستگی هایم باشد شاید. که برای خودم بهانه می گیرم و نمی دانم کجای کارم مانده که متهمش نکرده باشم.

حال من این روزها شاید ، حال یادداشت های ننوشته است. که نمی دانم اگر نوشته می شدند، کجای روزگار بودم و کجای روزگار اگر بودم، حالم این روزها خوش بود؟

حال این روزهای من، شاید، حال خیال های نیمه کاره ام باشد. که خط قطعش را انگار هزار برابر پر رنگ تر از تفاوت ندانسته ی این طرف و آن طرفش کشیده ام و نمی دانم کجا کشیده ام؟

حال این روزهایم شاید، حال طرح درس نوشتن باشد حتی. حال ساده ی همیشگی شک و تلاش. که چه طور و چه قدر یاد دادن هایمان را ترجمه کنیم که اندازه ی کودکی شود که یاد باید بگیرد. که یاد باید بگیرم.

حال من این روز ها شاید، حال دیدن هر لحظه ی ادعاهایم باشد. حال یک شب معمولی و بحث بی سر و ته آدمی که حرف هایش را خیلی هم جدی نگرفته ام هرگز. حال حکم دادن به خودم و بحث تمام شده و دل تنها مانده ی من. که بعد از همان نیمه شب تا هزار روز بعدش، هرلحظه از خودم بپرسم تا کجا دوام می آوری؟ و دلم بخواهد که جواب نداشته باشد.  

حال این روزهایم شاید، حال درس خواندن ها و پروژه بستن ها و هدف چیدن های پیاپی است. حال خراب کردن خانه های مردم روی نقشه و تعریض خیابان هایش! حال آخر کلاس های خسته که هنوز سوال دارم و نمی دانم دلم جواب می خواهد یا نه؟ حال خط هایی که صاف کشیدنشان برایم سخت می شود گاهی.

دست هایم که می لرزند، خنده ام می گیرد. و توی دلم می گویم یک روزی آدم 60 سالش می شود و لرزش دست و دلش توی لرزیدن های 60 ساله بودن گم می شود. و دلم می لرزد از خیال گم شدن هایم. دلم می خواهد چشم بدوزم توی چشم های خودم و بشود که باور کنم که می شناسمش.

حال این روزهایم نمی دانم کدام این هاست یا کدام حال ننوشته ام.

حالم این روزها حال دلتنگی است.

با چشم های کدام "من" ام نگاهت کنم که دلم را صاف کنی؟