"این کانکس اجاره داده می شود"

دوباره کارم افتاده است به حساب  و کتاب. دوباره رسیده است به خانوار در واحد مسکونی حساب کردن و واحد مسکونی در هکتار پیدا کردن و مدام این عدد های محترم را ضرب و تقسیم کردن و نسبت های جدید و تحلیل های جدید ساختن.

مرکز آمار محترم ، این سایت با کیفیت بسیار بدش را این قدر کم مایه تر کرده که دیگر نمی شود از توی جدول ها اطلاعات به درد بخور مربوط به شهر را پیدا کرد. همه اش در مقیاس های کلان تر است. بعد از کلی گشتن، یک سری جدول پیدا می شود که اطلاعات همه شهرهای استان را دارد به جز بم! پایین همه جدول ها یک بهانه ای برای این کم کاری اش آورده. یا حتی مثلا توی جدول خدمات شهری، با اعتماد به نفس کامل، بهانه هم نیاورده! 

شهرداری اش هم که بعد از یک عالمه این در و آن در زدن و آشنا پیدا کردن و این ها ، آمار درست و حسابی نداشت که بدهد. فرمانداری اش هم که تحویلم نگرفت.و به احتمال ۱۰۰ درصد، اگر هم تحویلم می گرفت، چه می دانست توی این شهر چند تا واحد مسکونی هست آخر؟!  درِ شورای شهرش هم که بسته بود. توی سازمان مسکن و شهرسازی و معاونت مدیریت و برنامه ریزی و این هایش هم نشد به اطلاعات درست و درمانی برسم. این دوستانمان در شرکت مشاوری که طرح بم را تهیه کرده هم که یک رقم از عدد مورد نیاز را هم به کسی نمی دهند!

این شد که دارم توی این اینترنت بی سر و ته دنبال تعداد واحدهای مسکونی شهر بم می گردم!

یک اطلاعاتی متعلق به قبل زلزله یا همان سال های اول بعد از زلزله پیدا می شود و یک سری آمار و ارقام دیگر که مثلا مال شهرستان بم است یا حتی استان کرمان و این جور چیزها. یک سری سایت هم پیدا می شوند که آن سال های اول بعد از زلزله، با یک عالمه گزارش و عکس و  این چیزها شلوغ کرده اند که "بم هنوز بازسازی نشده" و "روند بازسازی کند است" و مردم خانه و زندگی شان روی هوا ست و خیابان ها خراب است و این حرف ها. مثلا ۲ سال بعد از زلزله. یا نهایتا ۳ سال.

اما دیگر نیست. از یک موقعی به بعد، دیگر هیچ چیز نیست. نه کسی شلوغ کرده، نه گزارشی هست از بازسازی، نه حرف های بنیادی و "معماری بومی برای بم" و "آه! بیایید بم را بسازیم" و "بم نیازمند یاری است" و از این چیز ها.

انگار نه انگار!  انگار از یک موقعی به بعد اصلا این شهر، بازسازی شده تصور شده! انگار وعده های خودشان را باور کرده اند که مثلا " تا فلان سال قطعا شهر مثل اولش شده است" یا "بم را دوباره می سازیم، محکم تر، زیبا تر"!

نیست. هیچ اطلاعاتی درباره تعداد واحدهای موجود شهر نیست. وقت هم نیست که خودم راه بیفتم و بشمرم!

همین طور با کلافگی دارم می گردم که یک چیزی پیدا می کنم. نوشته ۲۶۷۷۸ واحد مسکونی بازسازی شده و بازسازی در مراحل پایانی خودش است و این ها. صفحه اش هنوز کامل نشده و خیال می کنم که لابد این یکی جدید است . یک حساب سر انگشتی می کنم و می شود ۰.۷ خانوار در واحد مسکونی و با خودم دارم گفتگو می کنم که چه کاری است آخر؟!  خب همان نزدیک های یک هم می شد ما راضی بودیم و به دلیل هایش دارم فکر می کنم و صد البته از خودم این را می پرسم که حالا این تعداد واحد مسکونی را کدام گوشه ای از شهر ساخته اند که ما چشم بصیرتش را نداشته ایم و ندیدیم و این طور چیزها، که می رسم به جمله بعدی :

وی افزود: "در حال حاضر دیگر هیچ کانکسی برای اسکان موقت زلزله زدگان در بم و بروات وجود ندارد"  

از حد تحملم دارد خارج می شود این صحبت ها! دلم می خواهد بروم به آدمی که این حرف را زده بگویم که : دوست عزیز! بیناییت مشکلی دارد آیا؟ یا بم نمی دانی کجاست؟ یا تاکید جمله ات بر روی واژه ی "موقت" بوده و منظورت این است که کانکس ها تبدیل به محل اسکان دائم شده اند برای یک آدم هایی؟ خوب بود این را هم می گفتی که کانکس اجاره داده می شود حتی.

دود از کله ام بلند می شود که صفحه کامل می شود. تاریخ مصاحبه، در آخرین مراحل تکمیل صفحه، نقش می بندد : ۱۳۸۶ !!

چه بگویم دیگر ؟ چه بگویم ؟

 

پ.ن : شاهکار ذکر شده را استانداری اعلام کرده بودند.در مصاحبه ای.

 

تسلی...

 توی تاکسی، دارم sms  را می نویسم درباره جلسه دفاع پایان نامه ام که به یک آدم هایی بفرستم. این دخترک هم یکی از ان آدم هاست.

هنوز نفرستاده ام که sms  می رسد. می فرستم و بعد می روم که بخوانمش.

نوشته : "مامانجون توی آنژیو حالش بد شده براش دستگاه شوک آوردن فائزه ..."

جواب می دهم و حرف می زند و باز جواب می دهم و حرف می زند ...

از تاکسی پیاده می شوم. می روم بالای پل عابر و دستم پر است و موبایلم توی دستم جا نمی شود.

از پل می آیم پایین. یک کمی وسایلم را جمع و جور می کنم. موبایلم را نگاه می کنم. نوشته : " مامانجونم رفت..."

دلم می ریزد.

زنگ می زنم. که نمی دانم چه بگویم. چه باید گفت آخر؟ بگویم : " تسلیت می گم صفورا" ؟  بگویم : " خدا رحمتش کنه" ؟ چه باید گفت آخر؟

تلفنش را بر می دارد. می گویم :" سلام . خوبی صفورا؟ ..." و حرف می زنیم کمی. با همان صدای لرزانش. که کم می شنود آدم از صفورا. کم می شنود این صدای لرزان را.

نمی دانم چه ها گفتیم . نمی دانم آن طرف تلفن، چهره ی دخترک چه طور بود. نمی دانم دور و برش آدم ها چه ها می گفتند. نمی دانم توی دلش چه می گذشت.  تمام امروز،اماُ، تصویر آن بعد از ظهر را ذهنم مرور می کرد. تصویر بم، انجمن، و صندلی عقب آژانس که دو نفری نشسته بودیم و دخترک مدام تلفنش زنگ می زد و بغضش را می خواست که نگذارد جاری شود انگار. آن روز هم نمی دانستم چه باید بگویم. و همان صدای لرزان صفورا که : " مامانجونم مثل دخترش شد..."

این روزهای شلوغ یک سر و هزار سودا

قبل از سفر می خواستم بنویسم.

از این هزار جور  ماجرای این روزهایم. از این که اصلا چه شد که پایان نامه ام داستانش عوض شد. از این که این سفر را چرا رفتم و این ها. از این که چقدر پیر شده ام این روزها.. از ماجراهای این روزهایم و این که یک مدرسه ای را دیگر نمی روم و چه طور شد و چه کردم و این که این روحیه را سراغ نداشتم از خودم. این که تازگی ها فهمیده ام که در یک موقعیت هایی واکنش بلد نیستم. با یک آدم هایی، بلد نیستم راه گفتگو باز کنم و این جور حرف ها.

می خواستم بنویسم از این روزهای شلوغ و پلوغ و احوال پر نوسانم . اما نشد . طبیعی است دیگر! آدم وقتی روزهایش شلوغ و پلوغ است و احوالش پر نوسان، طبیعی است که نشده باشد بنویسد .

بالاخره یک وقتی پیدا می شود که این روزها را بنویسم.

یا شاید هم مثل هزار چیز دیگرُ یک جایی لا به لای این شلوغی گم شوند این حرف ها.