قبل از سفر می خواستم بنویسم.

از این هزار جور  ماجرای این روزهایم. از این که اصلا چه شد که پایان نامه ام داستانش عوض شد. از این که این سفر را چرا رفتم و این ها. از این که چقدر پیر شده ام این روزها.. از ماجراهای این روزهایم و این که یک مدرسه ای را دیگر نمی روم و چه طور شد و چه کردم و این که این روحیه را سراغ نداشتم از خودم. این که تازگی ها فهمیده ام که در یک موقعیت هایی واکنش بلد نیستم. با یک آدم هایی، بلد نیستم راه گفتگو باز کنم و این جور حرف ها.

می خواستم بنویسم از این روزهای شلوغ و پلوغ و احوال پر نوسانم . اما نشد . طبیعی است دیگر! آدم وقتی روزهایش شلوغ و پلوغ است و احوالش پر نوسان، طبیعی است که نشده باشد بنویسد .

بالاخره یک وقتی پیدا می شود که این روزها را بنویسم.

یا شاید هم مثل هزار چیز دیگرُ یک جایی لا به لای این شلوغی گم شوند این حرف ها.