فضای شهری!

کلاسم توی دانشگاه که تمام می شود، سریع یک چیزی می خورم و به سمت کلاسم توی یک مدرسه ای آن سر شهر حرکت می کنم.

تا یک جایی سواره از روی زمین، بعد زیر زمین، بعد دوباره روی زمین و این بار پیاده.

تاکسی پیدا نمی شود و از آن وقت هایی است که معلوم نیست وقتی توی خیابان انقلاب تاکسی ها مستقیم نمی روند، پس کجا می روند؟!

بعد بالاخره یک ون ای می آید و من و چند نفر دیگر با قیافه های عجله دار و شاکی را سوار می کند.

می نشینم، و هنوز نفس عمیق " آخیش بالاخره سوار شدم " را به انتها نرسانده ام که چراغ قرمز 90 ثانیه ای پیدایش می شود. و من و 11 نفر مسافر دیگر، به خودمان قیافه ی " امان از این شهر مزخرف" را می گیریم. (و من و 11 نفر مسافر دیگر البته، احتمالا هیچ جای دیگری حاضر نیستیم زندگی کنیم )

تمام که می شود، کمی جلوتر، آقای جلویی، تصمیم می گیرد یک اسفاده ای از وقتش بکند و کرایه اش را حساب کند ، و آقای راننده تصمیم می گیرد پول را دریافت کند، که باد پول را می برد! و از آقای راننده اصرار که بایستد تا آقای جلویی برود و پولش را از وسط خیابان بردارد و از آقای جلویی، انکار.

بعد آقای جلویی دوباره یک اسکناس دیگری را به سمت آقای راننده می گیرد، که آقای راننده، بازی را شروع می کند:

نه آقا! نمی گیرم به خدا!

این جاست که چشم های من و 10 نفر مسافر دیگر از خیابان و در و دیوار در حال عبور مغازه ها و موبایل هایمان بلند می شود، و بی اینکه چیزی بگوییم ، آرام، منتظر می شویم تا مطمئن شویم که تعارف بوده است که آقای راننده دوباره ادامه می دهد :

نه آقا! نه! نصف نصف! شما یه هزاریتو باد برد، منم این پونصدو نمی گیرم.

این جاست که خانم میانسال کناری، به عنوان اولین کسی که وارد بازی می شود، مرا، که همین کنارش نشسته ام و میتوانم صدایش را بشنوم، انتخاب می کند و لبخند زنان، می گوید که : چه آدم با معرفتی!  و من هم از روی نمی دانم چی، لبخند می زنم. و خانم کناری، ادامه می دهد که دوره زمونه ای شده. آدم وقتی آدمای خوب رو میبینه، تعجب می کنه. فکر می کنه همه دارن الکی تعارف می کنن!

چند دقیقه سکوت به محیط برمی گردد. و آقای راننده دوباره شروع می کند و خطاب به آقای جلویی که : " همیشه همین طوری هستی؟ پولو با زحمت در میاری، بعد راحت از دست میدیش؟ "

اما آقای جلویی از این کم حرف ها ست که انگار زیاد هم تمایل ندارد الکی با مردم هم صحبت بشود. و یک اصواتی محض این که بی ادبی نکرده باشد و جواب آقای راننده را داده باشد، از او به گوش می رسد! که نفهمیدیم چه گفت! به هر حال، این بار بازی آقای راننده، نگرفت.

کمی جلوتر، دوباره چراغ قرمز می شود. و باز، من و 11 نفر مسافر دیگر، خودمان را مشغول اطراف می کنیم. که آقای راننده باز شروع می کند. و این بار، خانمی که صندلی جلو، کنار راننده نشسته، به عنوان نقش مقابل، انتخاب می شود. خانم، که ما تصویرش را کامل نداریم، سرش پایین است و او هم مثل ما خودش را مشغول کاری کرده است. که جمله ی آقای راننده خطاب به او شنیده می شود : " خانم می شه این لطف رو بکنین و این چیزی رو که دارین می بافین به من یاد بدین؟"

من، و 10 نفر دیگر، باز چشم هایمان، و این بار، کمی سرمان، به سمت بالا حرکت می کند. و من، که تصویر بهتری نسبت به نفرات پشت سری دارم، و از قضا حدس هم می زنم که خانم چه چیزی دارد می بافد، نگاه می کنم، و مطمئن می شوم که از این دستبند/بند کیف/جاکلیدی/ گل سر/( و هزار جور کاربری دیگر هم دارند این موجودات!) ها ست که ما هم وقتی راهنمایی بودیم می بافتیم، و حالا هم، سر کلاس که می روم، دخترک ها از این ها می بافند. (فهمیدید کدام ها؟ از همان هایی که با نخ کاموا بافته می شود عمدتا. البته با بند کفش هم شده! )

بازی آقای راننده این بار حسابی می گیرد!

خانم، استقبال می کند و یک جوری که انگار هزار سال است مربی از این ها بافی است، شروع به تدریس می کند! و آقای راننده، با دقت به دست خانم نگاه می کند و سوال هم می پرسد که : "خب حالا چه طور باید رفت رج بعدی؟ " و خانم هم جواب می دهد.

من و 10 نفر دیگر، این عقب نشسته ایم، و فضا، عالی است! همه ی افراد، ( واقعا همه، حتی آقای کم حرف جلویی) خودشان را به سمت جلو و کمی مایل به چپ، کش داده اند، و نگاه ها، با دقت، دست خانم را نشانه می رود! ( تصور کنید آدم هایی را که صندلی های عقبی نشسته اند ) آن وسط یک آقایی از آقای راننده می پرسد که :"می تونم پیاده شم؟" و "بله آقا" را که می شنود، همچنان سر جایش به صورت تا شده،  ایستاده، و چشم از دست خانم بر نمی دارد! که صدای یک آقای دیگری ، از صندلی عقب به گوش می رسد که : " آره آقا. می شه پیاده شی. 80 ثانیه مونده! " و یک آقای دیگر: "می خوای بده پولتو خورد کنم". آن جلو، همچنان آموزش برقرار است و افراد هم به نشانه ی "آها ! پس اینا این جوری بافته می شن!" سر هم تکان می دهند.

چراغ سبز می شود،آقای راننده، تشکر می کند : " ممنون خانم. متوجه شدم. لطف کردین" و  سایرین، در یک حرکت تقریبا هم زمان، خودشان را از حالت کشیده شده به جلو و چپ، خارج می کنند. و شروع می کنند به معاشرت بی موضوع با هم. یک طور که انگار آمده اشند پارک!

 

و من : "ممنون آقا. پیاده می شم."

 

خواستم یادداشت کوتاهی بنویسم در این باب تخصصی که " وسایل حمل و نقل، در کلان شهری مانند تهران، که مردم مدام در حال جا به جا شدن از این سر تا آن سر شهرند، به لحاظ عملکردی، مانند نوعی فضاهای شهری اند." که این داستان از آب در آمد.

دیگر زیاده گویی است اگر درباره ی دنیای زیر زمین بگویم. نه؟

 

دانش گاه

روی پله ها، توی راهرو، دم در بوفه، دخترک را که می بینم، یک جایی ته دلم، حس خوشایندی پیدا می شود. بعد به هر حالی که باشم، یک لبخندی می کشم روی صورتم، و منتظر می شوم که مرا ببیند. بیاید جلو و با همان حالت میان ادب شاگرد و معلمی و صمیمیت هم رشته ای بودن، سلام کند! و فعل های جمله هایش را یکی در میان جمع و مفرد بگوید! و من هم احوالش را بپرسم .

یا که صدایش می کنم که : چطوری شقایق؟

و بعد درباره ی این که دارم چه کار می کنم و چه خوب است که تو هم کمکم کنی و این ها، برایش می گویم.

همین.

از دانشگاه و احوال کارشناسی ارشد، همین را فقط دلم خواست که بگویم.

جز این اش، ملال انگیز می شود!