دانش گاه
روی پله ها، توی راهرو، دم در بوفه، دخترک را که می بینم، یک جایی ته دلم، حس خوشایندی پیدا می شود. بعد به هر حالی که باشم، یک لبخندی می کشم روی صورتم، و منتظر می شوم که مرا ببیند. بیاید جلو و با همان حالت میان ادب شاگرد و معلمی و صمیمیت هم رشته ای بودن، سلام کند! و فعل های جمله هایش را یکی در میان جمع و مفرد بگوید! و من هم احوالش را بپرسم .
یا که صدایش می کنم که : چطوری شقایق؟
و بعد درباره ی این که دارم چه کار می کنم و چه خوب است که تو هم کمکم کنی و این ها، برایش می گویم.
همین.
از دانشگاه و احوال کارشناسی ارشد، همین را فقط دلم خواست که بگویم.
جز این اش، ملال انگیز می شود!
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۰ ساعت 17:6 توسط فائزه زمانی
|
یاد داشت های گاه و بی گاهی.