این کنکور نا معلوم جذاب ما

زبان عمومی و تخصصی ، با ضریب 2  را که توکل می کنم به ناخودآهم و آنچه که از پراکنده خوانی های 23 سال عمرم توی ذهنم ثبت شده.

مباحث عمومی شهرسازی ایران، که ضریبش یکهو از 2 شده 3، را هم که قطعا به اطلاعات عمومی و کتاب های خوانده و نخوانده ی این 4 سال و البته انتظار دارم که انرژی ای که در خواندن این قانون های هر کدام متناقض آن یکی و گوش دادن اخبار لعنتی و روزنامه خواندن و این ها ازم گرفته شده، تبدیل شود به درست زدن تست هایش.

مبانی نظری برنامه ریزی شهری و منطقه ای ، با ضریب 3 را توی آزمون آزمایشی دفعه ی پیش 73 درصد زدم و رتبنه ی این درسم 1 شد. از اراجیف گفته شده توسط دوستان قرن نوزدهمی که باید یادم بماند کدامشان چه نوع بیماری ای داشت و چه حرفی را کجا زده بود و از کدام یکی شان بدش می آمد و درباره حرف کدام یکی شان چه نظری داده بود و نظریه تخیلی اش چه بود، که بگذریم، بقیه اش آزار دهنده نیست. یک منطقی دارد به هر حال و می شود که نگرانش نبود.

تاریخ شهر و شهرسازی، که باز یکهو ضریبش از 3 شده 2 . و خب لابد دلیلش این بوده که تنها درسی است که منابعش محدود است و همه می توانند خوب بزنند.

اگر این امکان وجود داشت که دوستان طراح سوال متوجه این مسئله بشوند که در روند تاریخی شهر و شهرسازی، چه در ایران و چه در بقیه ی دنیا، چیزهایی مهم تر، سرنوشت سازتر، و جذاب تر از معنی کلمه هایی که در یک واو مثلا با هم متفاوت می شوند ، وجود دارد، خیالم از این درس راحت بود. اما خب در حال حاضر، چاره ای جز بالا بردن ضریب توکل ندارم.

ریاضی و آمار با ضریب 2، که یکهو از حالت عادی و بدون پرانتز تبدیل شده است به  "ریاضی ( آمار و فنون برنامه ریزی) " . و بعد شنیده ایم که این یعنی ریاضی حذف است و مثلا لازم نیست حد و این ها حساب کنیم ، آمار مهم تر شده و فنون برنامه ریزی را هم که چون کسی نمی داند از کجا پیدایش شده و منظورشان دقیقا چه جور فنونی است و آن هایی را هم که ما حدس می زنیم و به مدل های کمی و این ها مربوط می شود، علاوه بر اراجیف بودن، دوستان طراح سوال نام آشنایمان هم چندان سر از حساب و کتابشان در نمی آورند، و خب چون مشکل همه است، همگی با هم توکل کرده ایم.

یک مرحله دوم تشریحی هم یک هو اضافه شده که هم چنان هیچ کس نمی داند که چیست و اصلا کی قرار است برگزار شود!

ضمن این که یکی از دوستان طراح سوال، صحبت هایی داشته اند در این باب که از 2 تا گرایشی که یک هو قرار شده از هم جدا بشود ، ( برنامه ریزی شهری و برنامه ریزی منطقه ای) همان سر آزمون باید بگوییم که کدام را می خواهیم و سوال های 2 گرایش فرق دارد و این ها. و دوستان دیگری از همین صنف، فرموده اند که ضرایبی لحاظ می شود و معلوم می شود که کدام را باید بخوانیم . سایرین هم انواع احتمالات را بیان فرموده اند.

و خب لابد آدم در این مملکت حتی حق ندارد که بداند آزمون بی اساسش چه طور قرار است باشد و تصمیمی که هر چه باشد ممکن است خلافش عمل شود را باید دقیقا چه موقعی بگیرد؟ و لابد اصلا درستش هم همین است!!

خلاصه این که جناب خداوندگار،

اوضاع کنکور ما از این قرار است. اوضاع وقت و حال و احوالم هم که بر شما پوشیده نیست.

راستش حوصله ی سربالایی های شهید و بهشتی و جو عجیب تربیت مدرس را ندارم. همین کتاب هایی هم که از جناب استاد معروف علم و صنعت خواندم، از تحملم خارج بود، دانشگاه هنر هم چندان با روحیاتم سازگار نیست. علامه طباطبایی را هم هنوز نتوانسته ام هضم کنم که چه طور ممکن است چنین رشته ای در چنین دانشگاهی.

قزوین هم باور کن که دیگر حوصله اش را ندارم و خب بگذار اصلا یک آدم های دیگری هم با پدیده ی دانشگاه بین المللی آشنا شوند. یک آدم هایی که ندانند 2 تا استاد برنامه ریزی شهری آن جا وجود دارد که یکی شان هم از قضا دارند عطای مملکت را به لقایش می بخشند. 

در مورد اصفهان وشیراز هم باید عرض کنم که واقعا دلت می آید آیا که من در این سن و سال، برای یک کارشناسی ارشد ناقابل همه ی کار و زندگی ام را تعطیل کنم و بروم ؟

همان آش شله قلم کار دانشگاه تهران را لطفا عطا کن، یک طوری با مصیبت هایش کنار می آیم. 

با تشکر.

ضمن این که یک نفر لطفا به من بگوید چه وقت هوس طراحی شهری خواندن است؟

ترم دوم

گفته بودم یک مدرسه ای می رفتم که زیادی خسته ام می کرد؟

گفته  بودم به طور عذاب وجدان داری، زنگ زدم و گفتم نمی آیم و دیگر نرفتم؟

گفته بودم که بعد راه افتادم رفتم بم و درست روزی که باید سر کلاس می بودم ، داشتم توی کوچه های بم قدم می زدم که خانم مسئول پژوهش زنگ زد و به طور واقعا غیر عمدی reject شد!

گفته بودم این رفتارم به نظر خودم آن قدر عجیب و غیر قابل قبول بود که حتی نرفتم حقوقم را بگیرم؟

نگفته بودم این ها را.

وقت نشده بود بگویم.

این قدر که زندگی شلوغ و پلوغ شده .


حالا وسط همین شلوغی ها، خانم مسئول پژوهش زنگ زده است که : ترم دوم تشریف بیاورید و بچه ها با معلم جدید نتوانسته اند کنار بیایند و ما با شرایط شما کنار می آییم و این جور حرف ها.

و این بار دیگر هرچه برایش گفتم که من واقعا وقت نمی کنم و شرایط مدرسه نمی گذارد آن طوری که دوست دارم کار کنم و این ها، کوتاه نیامد.

حالا دوباره قرار شده است که بروم مدرسه شان.

خدا به خیر بگذراند این چند ماه را تا پروژه هایشان برسد و خرداد شود و بازی این مدرسه تمام شود.


پ ن. دارم این ها را می نویسم که یک بچه ای از آن یکی مدرسه sms می زند که برای فردا فلان وسیله را لازم داریم و چه کنیم و تازه یادم افتاد و این ها ...

خدا به خیر بگذراند این اندک زمان باقی مانده تا نمایشگاهشان و پروژه های تمام نشده شان.

فردا، ترم دوم بچه هایم شروع می شود.


برف.

دلتنگي هاي آدمي را باد ترانه ای می خواند ,


روياهايش را آسمان پر ستاره ناديده می گيرد


و هر دانه برفی ، به اشكی نريخته می ماند ...

پرتغال.

"اتل و متل،
نااااازنین دل،
زندگی خوبه وُ مِهربـــــونه

عطر و بـــــوش هَمین،
غَــم وشاااادی،
کـــــوچیک و بُزرگِمـــــونه..."


برف و باران احوال آدم را تازه می کند.

گوش کردن مداوم آهنگی که بغل دستی سالیان مدرسه ی آدم برایش بفرستد ، بیش تر.

خواندنش توی وبلاگ رفیق عزیز، هم.

تعادل پایدار!

فشار درون و بیرون که برابر می شود، سیستم به تعادل می رسد.

به تعادل می رسم...