ترم دوم
گفته بودم به طور عذاب وجدان داری، زنگ زدم و گفتم نمی آیم و دیگر نرفتم؟
گفته بودم که بعد راه افتادم رفتم بم و درست روزی که باید سر کلاس می بودم ، داشتم توی کوچه های بم قدم می زدم که خانم مسئول پژوهش زنگ زد و به طور واقعا غیر عمدی reject شد!
گفته بودم این رفتارم به نظر خودم آن قدر عجیب و غیر قابل قبول بود که حتی نرفتم حقوقم را بگیرم؟
نگفته بودم این ها را.
وقت نشده بود بگویم.
این قدر که زندگی شلوغ و پلوغ شده .
حالا وسط همین شلوغی ها، خانم مسئول پژوهش زنگ زده است که : ترم دوم تشریف بیاورید و بچه ها با معلم جدید نتوانسته اند کنار بیایند و ما با شرایط شما کنار می آییم و این جور حرف ها.
و این بار دیگر هرچه برایش گفتم که من واقعا وقت نمی کنم و شرایط مدرسه نمی گذارد آن طوری که دوست دارم کار کنم و این ها، کوتاه نیامد.
حالا دوباره قرار شده است که بروم مدرسه شان.
خدا به خیر بگذراند این چند ماه را تا پروژه هایشان برسد و خرداد شود و بازی این مدرسه تمام شود.
پ ن. دارم این ها را می نویسم که یک بچه ای از آن یکی مدرسه sms می زند که برای فردا فلان وسیله را لازم داریم و چه کنیم و تازه یادم افتاد و این ها ...
خدا به خیر بگذراند این اندک زمان باقی مانده تا نمایشگاهشان و پروژه های تمام نشده شان.
فردا، ترم دوم بچه هایم شروع می شود.
یاد داشت های گاه و بی گاهی.