"جشنواره ی بپز و بخور" ، پرسه های گاه و بی گاهی در لوازم التحریر فروشی ها و روان نویس بنفش کم رنگ، خل بازی های آخر شبی خوابگاه، یک پیچ جدید در روسری، یک لیوان بزرگ چای داغ، ...

یا: شادی های خودساخته ای برای زنده ماندن.

 

زنگ می خورد. بچه هایم می روند  و من می روم آبدارخانه. از خانم عباسی می پرسم : من اگه چای زیاد بخوام از کجا لیوان بردارم؟ و با صفورا که همان جا نشسته و ناهارش  را می خورد کمی درباره ی این که یک لیوان بزرگ چای بیشتر جواب می دهد یا دو لیوان کوچک چای، حرف می زنیم !

یک لیوان بزرگ چای می ریزم.

بعد، تقریبا بی مقدمه می گوید: خوبی؟ چرا این جوری نیستی، این جوری ای؟! (با دست هایش به ترتیب یک چیزی شبیه نوار قلب آدم زنده و یک خط صاف را نشان می دهد)

آرام می گویم: خوبم. و می نشینم و لیوان چایم را می گذارم روی میز.

بعد یکهو نطقم باز می شود. نطقمان باز می شود. کمی به خبر سهمیه ی متاهلین در کنکور ارشد و دکترا که من صبح در روزنامه ی تازه از توقیف ِ مضحک درآمده خواندم ، می خندیم و بعد حرصش را می خوریم.

و بعد ادامه می دهیم که : لعنت به این اوضاعِِ معلوم نیست فردایش چه می شودِ مملکت که انگار مثل یک عاملی در طول همه ی عوامل دیگر، وسط هزارجور نوسانِ روحی و ذهنی و جسمی و هر چیز دیگرِ هر روزه و هر لحظه ایِ آدم،وسط هزار جور خیال و ایده و فکر و برنامه و تلاش و هر چیز دیگر،حال آدم را جابه جا می کند و انرژی اش را در هزار مرحله تلف می کند. وبعد کمی جبر جغرافیایی را لعنت کردیم .

صفورا بلند می شود و یک لیوان چای برای خودش می ریزد.

 می گویم : نمی دانم واقعا آیا راه زندگی کردن این است که آدم مدام جایش را عوض کند یا نه؟

می نشیند و از این می گوییم که انگار واقعا 4 سال خیلی هم کم نیست. و من به این فکر می کنم که 4 سال ، هیچ کم نیست برای این که از روی 22 سالگی آدم بگذرد . از روی جوانی آدم.و مثلا بعدش آدم باید بشود یک دختر 26 ساله که تصمیم های مهمی از زندگی اش را گرفته. و به بازیِ همیشگیِ "شرایط" با تصمیم های آدم فکر می کنم.

بلند می شوم و یک لیواِن دیگر چای برای خودم می ر یزم و دوباره می نشینم رو به روی صفورا که دارد حرف می زند.

می رسیم به درست و غلطِ تصمیم ها و هزار چیز دیگر و ... این واژه ی عجیب و غریب "رضایت".

از دلیل های فعلا نرفتنمان می گوییم. و از نه گفتن های نیازموده که نباید و حواسمان باشد و ... 

بلند می شویم به سمت دفتر راه می رویم و ادامه می دهیم که : باید زنده ماند. و از جشنواره ی بپز و بخور جمعه مان مثال می زنیم و 37 نفر آدمِ هر کدام یک سر و هزار سودا و شادیِ خود ساخته مان و ... رضایت. و زنده ماندن. و ساختن.

خداحافظی می کنیم و به روال هفته های قبل با خانم پورزکریا تا سر بلوار پیاده روی می کنیم. (هی! مرضیه. یادته روزایی رو که هر بار با دیدن خانم پورزکریا یادشون می افتم؟ )

از بچه ها می گوید و کلاس اجتماعی و مثال هایی که دلش می خواهد بزند و نمی شود! و از آدم هایی که انگار دیگر از در کنارشان بودن لذت نمی برد.

می رسیم سر بلوار. می روم توی صف تاکسی. یاد پوستر جشنواره مان می افتم که : برای آن که هوای دلمان تازه شود...

تا خانه، به دلم فکر می کنم و هوایش. و قصه ی شادی های خود ساخته را برای خودم مرور می کنم...

 

پ.ن: این جا و این جا را اگر بخوانید دستتان می آید که "جشنواره ی بپز و بخور" دنیایش دست کیست!   

پ.ن 2 :  دو لیوانِ بزرگ چای از آن 2 گزینه ی دیگر بیشتر جواب می دهد!

پ.ن3 : هر چه نگاه کردم هیچ کدام از آدم های اتفاقی خیابان تو نبودی... قضیه ی انبساط و انقباض دنیا انگار جدی است!!