از میان روزها
زنگ می زنم به آقای راننده مینی بوس که بیاید دنبالمان. نمی آید!: “خانم خیابون شلوغه! شب عیدی!”
به یک آقای راننده ی دیگر هم زنگ می زنم و همین جواب را می شنوم.
مسابقه دارد تمام می شود و دخترک ها هم اعصاب ندارند! چندتایشان که کارشان تمام شده مدام بهانه می گیرند که : خانوم ... نمی ریم؟
بقیه هم طفلکی ها بدجوری خسته اند. از صبح به لطف شرایط احمقانه ی این مسابقه، نشسته ایم و هنوز معطل ایم .
فکر می کنم به این که با این شلوغی و خستگی و راننده ای که نمی آید چطور برویم حالا! مثلا چندین تا آژانس بگیرم، بعد آن وقت من که نمی توانم چندین تکه شوم بروم توی این ماشین ها که! بچه ی مردم گم بشود چه!
مسابقه که تمام می شود بهشان راستش را می گویم: بچه ها، من زنگ زدم به راننده و این طور گفتم و این طور شنیدم...
بهانه نمی گیرند! سریع شروع می کنند به فکر کردن. یکی شان که موقع تلفن زدن ها، کنارم نشسته بود، پیشنهادِ با مترو رفتن را می دهد و بقیه هم کم و بیش قبول می کنند.
به خانم مدیر زنگ می زنم که بگویم دارم یک همچین کاری می کنم و بچه ها را با مترو برمی گردانم. تلفنش در دسترس نیست.
به نظر می رسد راه دیگری نداریم. راه حل بچه ها را قبول می کنم و قرار می شود با مترو برویم. به هرحال هرچه باشد همه شان با هم سوار یک وسیله می شوند و از راه بندان هم در امان می مانیم. برایشان توضیح می دهم که داریم با مترو می رویم و سعی کنید مراعات ملت را بکنید و مواظب هم باشید...
قطار را گذاشته اند روی سرشان! از همان در ورودی ایستگاه! تا خروج. بلند بلند خاطره تعریف می کنند و دل به دلِ هم می دهند و قاه قاه می خندند.
با ایما و اشاره بهشان می گویم که کمی آرام تر باشند اما چندان اثر ندارد! هر بار دو ثانیه آرام می شوند و دوباره یکی شان شروع می کند به غر زدن درباره شرایط ناعادلانه مسابقه و بقیه برای آرام کردنش خاطره خنده دار تعریف می کنند.
نمی شود بهشان چیزی گفت. خسته اند. شرایط مسابقه هم حسابی اعصابشان را به بازی گرفته. بعد هم، من ته دلم از این که دخترک ها دارند انرژی از دست رفته ی هم را بازیابی می کنند خوشحالم. نشسته ام و حواسم هست کسی جا نمانده باشد و لبخند میزنم و مدام مخاطب شان می شوم. چه می شود گفت؟
مترو هم آن قدر شلوغ نیست اما همان چند نفری که نشسته اند، یکی پس از دیگری چشم غره می روند. به من! یعنی راستش دخترک ها اصلا این چشم غره ها را نمی بینند که! معلوم است که نمی بینند. من هم وقتی دبیرستانی بودم، نمی دیدم!
خانم ها هی به من چشم غره می روند و من حس مادری را دارم که بچه های قد و نیم قدش دارند در یک فضایی مثل سینما! بلند بلند حرف می زنند و می خندند و نمی تواند و دلش هم نمی خواهد ساکتشان کند!
لبخند می زنم. مدام مخاطب شان می شوم و کم کم گم می کنم که در لحظه باید به حرف کدامشان گوش بدهم! لبخند می زنم و گاهی هم با دست و ایما و اشاره بهشان می گویم که کمی آرام تر باشند! سعی می کنم من هم چشم غره های مردم را نادیده بگیرم! اما نمی شود. واقعا نمی شود.
انگار آدم از یک سنی به بعد، دیگر خیلی کارها را نمی تواند انجام بدهد. شاید درست از وقتی که آن روپوش جادویی مدرسه را از تنش در می آورد.
نمی تواند هر وقت دلش خواست بخندد و هر چیز را دلش خواست نبیند. هر جا دلش خواست پهن شود کف زمین و هر جا دلش خواست بی هوا بدود. نمی تواند به هر آدمی هر چیز دلش خواست بگوید و این طور خوش دل، خاطره ی بلند بلند تعریف کند. نمی تواند ساده دلانه، بی پروا، به همه ی آدم های اطرافش نگاه کند و باهاشان گپ و گفت کند. نمی تواند انرژی از دست رفته اش را به این راحتی ها بازیابی کند.. .
به این چیزها فکر می کنم و به دخترک ها لبخند می زنم و کار دیگری ازم ساخته نیست!
من آن روپوش جادویی را مدت هاست که از تنم درآورده ام... مدت هاست.
یاد داشت های گاه و بی گاهی.