آن من که می نشیند، آن من که می رود... آن من که می خرامد و آن من که می رمد....
یک وقت هایی،پیدایش می شود.
دست از سرم بر نمی دارد. سرم را به هر طرف می گردانم، ایستاده یک گوشه ای، همین طور بی حرکت نگاهم می کند. یک طور که انگار پلک هم نمی زند. بعد هی می خواهم به رویش نیاورم که می بینم اش. هی چشم می دوزم به مانیتور، کیبورد، کاغذ، دفتر، کتاب، قابلمه ی غذایی که دارم می پزم، پیازی که خورد می کنم، ظرفی که می شویم، هر چیز. هی چشم می دوزم به هر چیزی که مشغولش هستم و گاهی یک اخم هم می اندازم روی صورتم ، چشم هایم را هم گرد می کنم، یک جور که یعنی من حواسم کاملا متوجه کارم است و هیچ وقت ندارم که به نگاه کسی اهمیت بدهم. یا مثلا هی شوخی می کنم با آدم ها ، هی می خندم. هی برای خودم هر چیزی دلم می خواهد می خرم، یعنی که اصلا هیچ طور نیست. بعد ولی باز حس می کنم سنگینی نگاهش را. ایستاده یک گوشه، دست به سینه. همین طور بی حرکت. فقط گاهی، یک دستش را می گذارد زیر چانه اش. یک ابرویش را هم کمی، می برد بالاتر از آن یکی. ایستاده و نگاهم می کند. هر جا که می روم، او انگار زودتر از من رسیده باشد و خودش را با گوشه ای که می خواهد بایستد، وفق داده باشد، نگاهم می کند.
یک وقت هایی پیدایش می شود.
به بهانه های مختلف. با یک کاغذی که یکهو وسط خرت و پرت هایم پیدا می کنم ، با یک کلمه ای که یکهو وسط یک بحث علمی، می آید روی زبانم، با یک حرفی که یکهو یک بچه ای سر کلاس بهم می گوید، با یک مشاهده ی شهری!، با یک سوالی که یکهو همکلاسی ام سر ناهار توی بوفه ی دانشکده می پرسد، با یک نگاه بی دقت توی آینه دم در موقع بیرون رفتن از خانه ، با یک جوابی که یکهو تصمیم می گیرم به حرف کسی بدهم، با یک خواب، با یک خیال،...
با یک خیال، پیدایش می شود.
یعنی یکهو می بینم که هست. یکهو چشم باز می کنم و می بینم که چند روزی است که پیدایش شده. همین جا. همین جایی که هستم، ایستاده یک گوشه و نگاهم می کند. همین طور بی حرکت. انگار که پلک هم نزند. هی نگاه می کند و هی همه ی حرف هایی را که انگار می خواهد بزند، می شنوم. هی نگاه می کند و من هی به روزمره ی خودم می پردازم و نگاهش نمی کنم.
انگار خواب هم ندارد. موقع خواب هم هر چه چشم هایم را بسته نگه می دارم، باز نگاهش حس می شود. بعد انگار که خواب هایم را هم می گیرد زیر نگاهش. توی کنترلش. هر چند هزار باری هم که از خواب بپرم، ایستاده همان جا و دارد نگاهم می کند.
هیچ وقت هم معلوم نیست که کی می رود. کی دست از این طور نگاه کردن بر می دارد. یک وقت هایی زود، یک وقت هایی دیر. اما همیشه یک طوری است که انگار دیگر نمی خواهد برود.
همیشه همین طور است. وقت هایی که پیدایش می شود، یک طوری بی وقفه نگاهم می کند که قدم از قدم نتوانم بردارم بدون خیالش. یک طوری بی وقفه و عمیق نگاهم می کند که حس می کنم تک تک نفس هایم تحت کنترلش است. یک طوری دیوانه ام می کند. همه ی کارهایم برایم سخت می شوند. همه چیز با یک وزنه ای که نمی دانم چیست سنجیده می شود. همه ی سوال های بی جواب زندگی ام رو می شوند. یک جور گفتگوی دائمی راه می افتد توی ذهنم. همه چیز معنی اش عوض می شود. عوض نه. مهم می شود یعنی. انگار وزن همه ی ثانیه ها را حس کنم. اشکم را در می آورد.
کاری هم نمی کند. همین طور ایستاده یک گوشه، نگاه می کند. گاهی فقط دستش را می گذارد زیر چانه اش. مشکل این جاست که من می شنوم. همه ی حرف هایی را که انگار می خواهد بگوید.
همیشه همین طور است. دخترک، حالا 24 سالش کم کم دارد تمام می شود. درست عین من است. عین همینی که توی آینه می بینم. صورتش، دست هایش، قد و قواره اش. چشم هایش. نه. چشم هایش نه. نگاهش با نگاه روزمره ی من فرق دارد دخترک. همیشه فرق دارد. هر بار که پیدایش می شود.
این روزهای سال،نزدیک بهمن ماه، همیشه پیدایش می شود. با یک خیال...
یاد داشت های گاه و بی گاهی.