مدتی است فهمیده ام، آدم وقتی یک رویکرد حد اقلی به زندگی اش داشته باشد، کم کم ناپدید می شود!
یک ماجرایی در بعضی از برنامه ریزی های شهر، وجود دارد به نام : " رویکرد حداقلی" .
رایج ترین و معروف ترین کاربردش هم تعیین "سرانه " های کاربری های شهری است. سطوح کاربری ها را بر جمعیت تقسیم می کنیم و یک عددهایی به دست می آوریم. بعد هم یک جدول 3 ستونی می کشیم و کاربری و سرانه ی موجود و سرانه ی پیشنهادی را جلویش می نویسیم. که خب یعنی حد اقل. واضح ترین اش هم سرانه فضای سبز است. که کاربردش توی شهر، بیش از این که به تفریح و این ها مربوط باشد، مربوط به زنده ماندن آدم هاست. که خب یک حد اقلی باید درخت و چمن و سبزجات(!) داشته باشد یک شهر که آدم ها بتوانند که تویش نفس بکشند. از آن کمترش می شود معادل بیماری و مرگ و این ها. در واقع این سرانه، این طوری وارد بازی برنامه ریزی شهری شد که، تحت هر شرایطی یک حداقل هایی حفظ شوند.
ریشه ی این سرانه حساب کردن ها هم، بر می گردد به دوران مدرنیسم و داستان هایش. نوع آدمیزاد، به عنوان یک موجودی تلقی شد که خب یک قلب دارد، 2 تا شش، نیاز به آب و غذا دارد و خب طبیعتا یک مقداری جا هم اشغال می کند. از روی همین مقدار جایی که آدم اشغال می کند هم، بعد ها، "مسکن حد اقل" سر و کله اش پیدا شد. (همین حداکثر 75 متر زیر بنای مسکن مهر هم از همین جاها پیدایش شده راستش را بخواهید). حساب کردند که یک آدم برای زندگی به حداقل 9 متر جا نیاز دارد.
برای خیلی چیز ها یک حد اقلی حساب شد. مسکن، مدرسه، فضای سبز، معابر،...
مثلا حد اقل مدرسه این طور حساب می شود که هر یک بچه چقدر جا می گیرد و دفتر مدرسه و دستشویی و این ها را هم بهش اضافه می کنند. یا حداقل فضای سبز واقعا یک حساب های زیستی ای دارد که از آن کمترش سلامتی آدم ها تهدید می شود.
بعد یک وقتی، که معلوم نیست دقیقا کی، این کلمه ی سرانه ی حداقل، تبدیل شد به سرانه ی استاندارد. ( شاید مثلا هر چیز پر مصرفی غیر استاندارد است! و خب یک آدم استاندارد، از یک حدی بیشتر نباید نفس بکشد مثلا! )
خلاصه. در یک فرایند نامحسوسی، این کلمه ساخته شد. و خیلی هم جدی گرفته شد. بعد مثلا هر سازمانی برای خودش یک جدول سرانه های استاندارد ارائه داد. آدم های برنامه ریز هم از روی این جدول ها، چه جدول ها و چه نقشه ها که تولید نکرده اند... کدام شهرها را با کدام شهرها که مقایسه نکرده اند...
بعد حتی فراموش شد که اصلا این سرانه ها چه طور حساب شده بودند. "حد اقل" بودن شان، فراموش شد. (یا به فراموشی سپرده شد شاید.)
یک اتفاق جالبی هم می افتد گاهی. مثلا آدم نگاه می کند توی جدول های پیشنهادی یک طرحی، می بیند که سرانه ی یک چیزی را که موجود بوده، با سرانه های استاندارد (همان حد اقل ها ) مقایسه کرده اند و بعد مثلا دیده اند که زیاد تر است و باید کم بشود مثلا! (در مورد مثال واضح فضای سبز فرض کنید که کم کردن فضای سبز موجود چه معنی ای می دهد در عمل . یعنی مثلا یک درخت هایی را قطع کنیم. به طور مثال! ) بعد گاهی حتی این جمله ها را آدم می خواند یا می شنود که مثلا : فلان سرانه ی موجود، با سرانه ی استاندارد فاصله دارد اما خب، کافی است!
توی این سیستم سرانه، به طبقات و این ها هم معمولا کاری ندارند. به عملکرد ها هم کاری ندارند. صرفا نقشه ی کاربری های همکف کفایت می کند معمولا. (مثلا فرقی نمی کند که گل فروشی است یا بقالی یا بانک یا داروخانه. تجاری است! )
و صد البته، خاصیت بعدی این سرانه بازی ها، این است که وقتی کاربری های یک شهری مساوی آن کاربری های استاندارد (حداقل) می شود، دیگر خیال همگان تخت می شود. یعنی یک جورهایی این حد اقل ها به جای هدف قالب می شوند کم کم.
این چرندیات را نوشتم که بگویم، آدم، بعضی وقت ها، توی یک شرایطی، روال زندگی اش، می شود طبق این رویکرد حداقلی. یک حد اقلی را در کارهای مختلفش برای زنده ماندنش ، در نظر می گیرد. بعضی وقت ها یک خبطی هم می کند و این حد اقل را به آدم ها اعلام هم می کند. و آن ها هم به جای خواسته هایش، می شنوند. بعد طولی نمی کشد که یک جور نامحسوسی، این حد اقل، تبدیل می شود به استاندارد! بعد ممکن است بعضی ها حتی از این کلمه ی استاندارد، برداشت " ایده آل" هم بکنند. و خب، قرار نیست که آدم به همه ی ایده آل هایش برسد که! نتیجه اش به گمانم چندان دور از ذهن نیست.
"تو اصلا همیشه آدم ایده آل طلبی بودی." " همیشه با خودخواهی سر ایده آل هات پافشاری می کنی." " تو آدم یکدنده ای هستی که حاضر نیستی از خواسته هات کوتاه بیایی." و ...
همین.
شب به خیر!
یاد داشت های گاه و بی گاهی.