زندگی در کوچه ی سمت چپی
گرمای این روزها و خستگی اش بهانه می شود. بهانه ای برای فکر کردن به "بها" . بهای همین زندگی هر روزه. همین عمری که می رود. همین لحظه هایی که می گذرند و گاهی ساعت ها حرف دارند برای گفتن. یا برای نگفتن...
به "بها" که فکر می کنم، دنبال "شیوه" می گردم. شیوه ی این گذر. این گذشتن.
دنبال چیزی که این هرروزه هایم را به هم وصل کند.و به بهایشان. دنبال چیزی که قانعم کند لابد. که پاهایم را روی زمین محکم نگه دارد.
دنبال شیوه می گردم و چیزی که نمی دانم چیست،که عمرم را پر کند.و مگر چاره ای جز "همین راه رفتن" هرروزه هست؟ که راه بروی و نایستی و بگردی و بهایش را هم بدهی و آخر روز، باز همانی باشی که فردا هم خواهد گشت؟ و خواهد گذشت. و مگر پایان هر سفری همین نیست؟ که رسیده باشی به مبدا . به همان جای اولت.
گرمای این روزها و خستگی و صدالبته سرگردانی اش، بهانه می شود. و من گاهی دلم می خواهد که توی شلوغی آدم ها و زندگی هر روزه شان، وقتی خیالم در دنیای دیگری سِیر می کند، صدای آشنایی نیاید. که از بازی کردن می ترسم.از بازیگر شدن. از خنده ای که به قولی " چشم هایمان را تنگ می کند .برای ندیدن. یا دیده نشدن. "
گاهی دلم می خواهد که صدای خودم را هم نشنوم. که صدای خودم مگر از صداهای آشنا خالی ست؟ گاهی دلم می خواهد سکوت کرده باشم.
نمی دانم اما، کجای سکوت است که لب های آدم را باز ، خندان می کند و چشم هایش را تنگ. نمی دانم چه می شود که گاهی، همین گریز از بازی کردن ،آدم ها را بازیگر می کند. و پاک کن، می شود ابزار اصلی شان. و آدم ها را جا به جا می کند. نه برای بودنشان در جایی تازه. برای نبودنشان در جای آشنا و شاید پر تلاطمِ خودشان.
نمی دانم که از بها می ترسیم یا صداقت را باور نداریم که گاهی، به اختیار، پاک کن دست می گیریم و خاطره پاک می کنیم و خانه مان را در کوچه ی سمت چپی می سازیم. به خیال دنیایی تازه شاید.
اما،مگر دست چپ و راست آدم ها، چقدر برای خودشان ناشناخته است؟ و مگر چقدر طول می کشد تا بشنویم که:" خودت را دریغ کرده ای" ؟ و مگر این دلیل و بهانه که "دست من مگر کجای دنیا را عوض می کند؟" چقدر باور کردنی است؟ برای کسی که جهت یابی اش خیلی هم بد نیست و دست راست و چپش را خوب می شناسد.
از بها می ترسیم یا صداقت را باور نداریم یا همین گذشتن را ، که گاهی خط های به جا مانده ی پاک کن را نادیده می گیریم . و سنگینی شان را. و خیال می کنیم که شیوه ای یافته ایم.
گرمای این روزها و خستگی اش بهانه می شود. و من، گاهی، وسط کوچه ی سمت چپی که نشسته ام، چشم می دوزم به خانه هایش. و انگار که از همان چشم های تنگ شده هم می شود دید که، ساکنان خانه هایش، خیلی هم نا آشنا نیستند...
زندگی در کوچه ی سمت چپی انگار، خیلی هم دوام نمی آورد. که همیشه ، ندیده گرفتن و نشنیده گرفتن، سخت تر از ندیدن و نشنیدن است. و آنکه "خودش" را ندیده و نشنیده می گیرد، ساکن این کوچه می شود ، نه آن "میز و صندلی" هایی که جا به جا یشان می کند.
و مگر آخر کار، آن که "بها" یی پرداخته ، کدام ِ این "آدم" هاست؟
---------------
پ ن : این مطلب را برای وبلاگ یک دوست قدیمی نوشتم.که گویا سرعت عکس العملش پایین آمده! فعلا این جا هم باشد که ... "تا چه قبول افتد و..."
یاد داشت های گاه و بی گاهی.