حکایت آغاز و انجام...
بار و بندیلم را جا می دهم توی همان کیف کوچک سفرهای سه روزه ام و راه می افتم.
زود که رسیدم و تا اذان که منتظر ماندم، نامه ی سارا را که خواندم و بعضی کلمه هایش که از جلوی چشمم کنار نمی رفتند، بین آن صداهای بلند که توی مغزم سوت می کشید ،وقتی چیزی برای نوشتن نداشتم، اتمام حجت هایم را گفتم: می بینی که! من آدم تازه ای شده ام!... و یک" فرغنی" محکم تحویلش می دادم...
شب. اوضاع خیلی هم آرام نبود. صداها توی مغزم پیچیدند. سرگردانی ام باز جلوی چشمم آمد.و همه ی آنها که گاهی خیره می مانم به بودنشان. و دلم تنگ شد...
خلوت نبود. و خیال کردم:" اگر یک جایی،برای یک نفر، یک جای خالی بود، همین حالا می رفتم و خودم را خلاص می کردم از این هوای آشنا!"
نیست. و ماندم. و باز خیال کردم:" سحر که بشود همه چیز درست می شود"
سحر که شد، باز اتمام حجت هایم را گفتم: می بینی که! من آدم جدیدی شده ام! و هیـــــــچ خوش ندارم که باز به همیشگی هایم گیر کنم. می بینی که! حتی دیگر می توانم بگویم که "خیلی وقت" است آدم جدیدی شده ام! و هیـــــچ دلم نمی خواهد یادم بیاید که خیلی وقت پیش این روزها، چه بودم و دل نگران چه...
صبح. همان صبح اول. انگار که حسابم را بگذارند کف دستم... نمی دانم چه چیزی را قرار بود به رخم بکشند ؟ باور نکردم خودش باشد.(خواستم باور نکنم.) صدا نمی آمد و کسی هم نمی شناختش. بعید بود خودش باشد! من اما ، با همان اسمش هم انگار، دنبال دیواری گشتم که تکیه دهم.(و یادم آمد که با همان اسمش هم، برایش، آن روزها، سکوتم را شکستم...
نمی دانم دیگر چه چیزی مانده بود که قرار بود با آمدنش به رخم بکشند...تنم یخ کرد. دست هایم لرزیدند. ته دلم گفتم: این همه آدم توی این مملکت هست.آن هم از این نوع! ... دست هایم لرزیدند. و باز، دیواری نداشتم... ( صدایش اما توی مغزم نمی پیچید. صدایش آرام بود و انگار آرام... آرام...آرامم کرد.)
نمی دانم آن نیم ساعتی که از هر دو جمله اش یکی را زیادی می دانست، چه طور گذشت. نمی دانم کجای وجودم را سر جایش نشاند؟ نمی دانم کدام حکومت را در من به کدام حکومت تبدیل کرد؟ ...
خودش بود.اما، آرام تر و کم حرف تر از آنچه برایم گفته بودند. و چقدر حق دادم که وسط احوال پرسی های روزانه، توصیف او را شنیده باشم! و باز انگار که یادم آمد آن روزها، دنبال چه می گشتم؟.. دلم خواست بروم نگاهش کنم و بگویم: آن روزهایم را کجا بودید؟ حالا آمدید که چه بشنوم؟ ... و یادم آمد ، چند صفحه کاغذ صورتی با خط من، که شاید هرگز به دستش نرسیده باشد... و دو جلد کتاب سبز قطور که در همان تعریف واژه های اول جلد اولش می مانم...
نمی دانم کجای سرگردانی ام را به رخ کدام اشتباهم می خواهند بکشند که همین صبح اول، از بین این همه آدم، اوست که این جاست... و یادم آمد که :شاید همین بی دیواری را. همین بی راه حلی را. همین سکوت دائمی را...
ترسیدم. ترسیدم باز دستانم بلرزند. ترسیدم از لابه لای امواج صدای آرامش، صدای دیگری بشنوم. ترسیدم که اشتباه آمده باشم...
این همه آدم توی این مملکت بود! او اما انگار از نوع آنها نبود. خودش بود. آرام تر و آرام تر و ... آرام ترم کرد. و انگار که خلوت شد.
....
سجده ی آخر روز آخر را دلم نمی خواست بلند شوم. سجده ی آخر روز آخر را بلند که می شدم، هنوز دیواری نبود و باید می رفتم...
...
راست می گفت: "خیال برت داشته که رفته ای دور از همه. خلوت که می شود انگار تازه همه چیز را می بینی..."
و تمام این ۳ روز را انگار، به قدر تمام این ۳ سال حرف آشنا شنیدم.انگار که رفته بودم که خودم را ببینم و بی دیواری ام را.نمی دانم کجای وجودم سر جایش نشست؟
این بیرون. هوا به قدر کافی گرم است و اوضاع، به قدر کافی آشفته.
یاد داشت های گاه و بی گاهی.