آخر های وقت، توی کلاس کنکور 5 نفره مان، دیگر حوصله ی من، و حوصله ی بقیه هم، سر رفته است.

آقای معلم کنکور دارد توضیح می دهد که "پارادایم های مختلف برنامه ریزی شهری هر کدام چه طورند و چه نقدهایی بهشان وارداست." از این چیزهایی که از روی اسمشان ه م می شود حدس زد!

می رسد به "پارادایم برنامه ریزی استراتژیک- دموکراتیک" و درباره " مشارکت مردمی" و این ها حرف می زند . بعد یک چیزهایی را میلیون ها بار تکرار می کند. رسیده ام به مرحله ای که ممکن است هر لحظه بلند بگویم که "تمومش کن!"

بعد یک چیزی می گوید که حال و هوای آن لحظه ی مرا عوض می کند. گهمه ی مشکل ما اینه که آموزش عمومی شهرسازی نداریم. آموزش عمومی که بهترین حالتش اینه از سطح کودکان و نوجوانان باشد. به خاطر همین نمی شود روی مشارکت حساب کرد. حتی در مرحله ی بهره برداری! چه برسد به اجرا و طرح و تحلیل و شناخت و این ها" بعد باز می افتد روی دور چندین بار تکرار کردن.

و من دیگر به لبخندی فکر می کنم که روی صورتم نشست و سریع ، جمعش کردم. لبخندی که انگار از سر شنیدن تایید بوده باشد. 

انگار که همه ی آدم ها، برای آنچه که به آن مشغول اند، نیازمند تایید نظری هستند. انگار که من، برای آنچه که به آن مشغول ام، نیازمند تایید ام! و یک جمله ی ساده ی بدیهی، یا یک جمله درست و غلطش معلوم نیست، یک لبخندی از سر تایید شدگی ، روی صورتم می نشاند.

انگار که نیازمند تاییدم.