خیال خوبی ها ، درمان بدی ها نیست، بلکه صد چندان بر زشتی آن ها می افزاید...
یک موقعی، گفتم، "برای خودم عزیز نیستم. " و نمی دانم منتظر بودم چه بگویی. بپرسی که "چرا؟" یا یک حرف خوب بزنی و از آن فلسه بافی های دوست داشتنی ات را بشنوم، یا هیچ چیز نگویی حتی. نمی دانم.
گفتی : "برای من هستی..."
و بعد، انگار که در ادامه ی جمله ات بخواهی بگویی ، یا در دلت گفته باشی، یا اصلا برایت بدیهی باشد که "مگر همین کافی نیست؟" ، حرف را عوض کردی.
و من انگار که واقعا برایم کافی باشد، یا دلم خواسته باشد که باور کنم که کافی ست، یا این که سرِ زخم قدیمی ای ام، باز شده باشد، احوالم عوض شد.
بی اینکه تو، تعجب آن شب من را، از شنیدن این حرف، هرگز دیده باشی.
حالا، این روزها، بازهم، عزیز نیستم برای خودم. نمی دانم از آن شب، بیشتر یا کمتر، یا بد تر، یا سخت تر، یا عادی تر ... نمی دانم. اما، به اندازه ی امروزم، به اندازه ی نیمه های 23 سالگی ام، عزیز نیستم برای خودم.
و دیگر، هیچ چیز ، نیست که کافی باشد. که احوالم را عوض کند. نیست. و من به اندازه ی کافی وقت دارم که به قول تو، حال خودم را بد کنم، یا بدی ها را مرور کنم، یا، چه می گفتی دقیقا؟ آها! "شیرینی همه چیز را با فکر ها و ترس هایم، تلخ کنم." شیرینی هایی که دیگر، خاطره شان ، حالم را بد می کند. که من آن حرف های آخر را، هرگز، فراموش نمی کنم. مثل همه ی حرف های دیگر. مثل همه ی لحظه های دیگر. که از این حافظه ی لعنتی پاک نمی شوند. یا لا اقل مثل چندتا خاطره ی آرام، درست نمی نشینند سرجایشان. چه می گفتی؟ " آدم اگه هر لحظه همه چی یادش باشه دیوانه می شه خب! هیچ تصمیمی نمی تونه بگیره."
اوضاع که آرام می شود و آشفتگی های اطراف، تمام می شوند، تازه می شود دید که چه مانده است.
عزیز نیستم برای خودم. و این، سخت ترین احساس زندگی ست. که روی زمین میخکوبم می کند. که هیچ چیز نیست انگار که انرژی از دست رفته ی هر روز را تامین کند. انگار که کسب انرژی هایم، دیگر قابل محاسبه اند.
عزیز نیستم این روزها برای خودم. بی اینکه تو، هرگز، ببینی...
پ.ن. مثل آن فعالیت کتاب فیزیک که حساب می کردیم هر غذایی چقدر انرژی دارد و هر کاری چقدر انرژی می گیرد و همیشه هم، انرژی مصرف شده ی روزانه، بیش از انرژی کسب شده بود. این روزها، تنها منبع کسب انرژی ام انگار که غذا ست!
یاد داشت های گاه و بی گاهی.