قصه الغربه الغربیه
قلمم خشک شده بود! این بار دوست عزیزی به جای من نوشت. تا ببینیم که کی دوباره می تونم بنویسم مثل قبل.
فائزه.
نمیدونم چرا اینجوریه . اما مثل اینکه ناف ما آدما رو با درد و غم و حس غربت بریدن . داستان پدرم یادتونه که روضه رضوان به دو گندم فروخت و بعد که از بهشت ردش کردند نشست و اینقدر زار زار گریه کرد تا گفتند اگه بچه خوبی باشی وقتی مردی بر میگردی؟ این از اون اولش و اینم از این روزگارانی که همش داستان فراق و دوری و یاد گذشته هاست . سهروردی خوندین ؟ دیوانه کننده است باحس غربتش . تعریف عشقش . یاد گذشته های خوبش . یه داستانی داره به اسم قصه الغربه الغربیه و یکی دیگه به اسم رساله فی حقیقه العشق . بخونید تا بدونید بابا اصلا مثل اینکه ذاتی انسانیت همینه و به قول فلسفیا ذاتی یه چیز که دلیل نمیخواد . بعضی وقتا دیدی یه چیزی میاد توی گلوت جا میگیره و همینجوری مثل درد چنگ میندازه و دایم دلت رو بالا و پایین میکنه ؟ نمیدونی ایراد از کجاست اما میدونی که باید یه چیزی گم کرده باشی . نه اینکه یه کسی. یه چیزی . اصلا خود این چیز و کس برای خودش داستان داره . خوب که فکر کنی همیشه دنبال یه چیزی میگردی و این چیز رو فکر میکنی دراندرون کسی پیدا کردی . برای همینم هست که میچسبی به طرف . اما میفهمی که اشتباهی روی دیوارش یادگاری نوشتی . پس اون آدمه مهم نیست اون چیزی مهمه که تو داری میگردی تا پیداش کنی وبتونی که این درد و غم غربت رو حتی یه ذره هم تخفیف بدی . بعدم میبینی که دل به هرکی دادی از سادگی دادی !!!! خلاصه این درد و غم غربت همیشه هست . توی شعر توی داستان توی فلسفه توی زندگی روزمره توی جون و رگ وپی آدما خونه کرده . به جای اینکه بخوای خودتو بزنی به یه راهی که بگی نه من اینجوری نیستم بهتره بگردی و راهی پیدا کنی که این بغض گلوت بذاره نفس بکشی . خداییش چند بار تا حالا درد تنهایی و با همه وجودت لمس کردی و فهمیدی هیچ کی هیچ کی تو رو نمیفهمه . خنده های زورکی و اشکای یواشکی ... خوب حتی اگه یه بارم باشه معلومه که تو هم باید یه فکری برای این غم غربت و حس تنهاییت بکنی . بیخودی هم بند و بلای یکی دیگه نشو که اون خودشم پیاده تر از خودته و تنهاست . ولقد جئتمونا فرادا کما خلقناکم اول مره . همه میگن ای آدم تو تنهایی بعدش خودت میگی نه ؟ جدا که خیلی رو میخواد !! نمیدونم چرا ولی برای من که این حس همیشه و هر روز هست اما هر روز اسمش رو یه چیزی میذارم و اسم کلی اش هم دلتنگیه . دلتنگ روزها و دوستای رفته . شاید توی همون روزا و پیش همون دوستام باز این دلتنگیه بوده اما حالا بعد این که گذشته اون روزا و اون دوستان نیستن بار دلتنگی خودتو میندازی روی دوش نبودنشون . وقتی به دور و برت نگاه میکنی و میبینی رفتند میدونی که اونا هم حال و اوضاع خوشی ندارند ولی میگی اگه اون بود اگه ... حکایت غریبیه . غم غربت غربی . حالا چرا غربی اینم خودش داستان داره !! هر دم آید غمی از نو به مبارکبادم ! یه چیزی یادتون باشه که هر کی غمش بیشتره بیشترم داره ظاهر سازی میکنه چون بیشتر میترسه دستش رو شه . البته بیشترم داره تلاش میکنه که درآد از این غم و درد و حسرت . اما چه چاره با بخت کوتاه ؟ بوی ماه رمضون میاد و سحر و افطارش شاید بشه که مهمونت کنند و اونجا یه ذره از دلت ببرند این درد و غم عالمگیر رو . سحر که پا میشی توی اون ظلمت شب حیرون میمونی که داری دنبال چی میگردی ؟ دنبال اون ارامشی که همه ی غم و درد تنهاییت رو میشوره و میبره . همه ی ترسهات رو همه ی دلنگرانیهات رو همه ی تنهاییت هات رو و همه دلتنگی هات رو که نمیتونی به کسی بگی .
سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند ....
محمد کشوری
یاد داشت های گاه و بی گاهی.