این روزها...

بین این همه آدم مهربون ، صاف اومد جلوی من وایساد. یه نگاه به من و یه نگاه به صندلی انداخت و : "تو دوست داری من برات قرآن جدید(!) بخونم؟ ". بعد خودش رو به زور کشید بالا و نشست توی بغلم.

:" .... ان الانسان لفی خسر...الا الذین آمنوا... ...حق  ... و تواصوا بالصبر....."

بعد هم رهام نکرد! : "تو چرا دستات مثل مامانت نیست؟ می خوای من یه کم دستات رو نگه دارم که گرم شی؟!"

یاد یخ فروش معروف می افتم! که نمی فروشد و... "خسران" یعنی این. نه؟

دست هاش گرمند. راست می گوید. همان شبی که صبورانه کلمه هایش را بین نفس های یخ زده ام جا داد هم دست هاش گرم گرم بودند. مثل نگاه امن اش...

بیش از این اش باشد برای خودم!

نیازمند کمی سکوت ام. از خودم. از توصیف آینه ام که هر صبح جمله هایی هست که دیدنشان برقش می اندازد.گرچه در "مهاد امنه و امانه " خوابم نبرده باشد.

نه به خاطر اینکه "کجاست محرم رازی..." ،

برای دیدن و واضح دیدن. برای ایستادن و استوار ایستادن. و حتی شاید این " برای " را هم گفتن زود است.

تا وقتی یک بار کامل بخوانمش. تا عید قربان. کافی ست؟

.......

پ ن . برای مخاطب خاص!! : آرزویم از این طرف طیف فراموش نمی شود که؟ گفتم اش دیگر؟ شنیده شد یا نه،نمی دانم..و دعایی که برایم باید. گفتم اش دیگر؟ گرچه شرمندگی ام از بین رفتنی نیست. ..

پ ن : امروز صبح که بالاخره رکورد خواب این روزهایم را شکستم، بعد از ۴ ساعت تمام خوابیدن که بیدار شدم،شنیدم:

"قل الحمد لله و سلام علی عباده الذین اصطفی" ... 

 

تا عید قربان.

چه دانم های بسیار است....

"کاربری های مختلف نقشه هاتون رو رنگ کنین. فقط معابر و خیابونا و کوچه هاو... بدون رنگ بمونن."

مداد رنگی هایم را می شناسم. چه آنها که آن قدر همه جا را رنگ زده اند انگار رنگ هاشان به چشمم نمی آید.چه آنها که گوشه ی جعبه جا خوش کرده اند و دستم با گرفتنشان آشنا نیست.

چیزی بی رنگ مانده اما.

پل نییست. می دانم. خوب می دانم. خیابان هم نیست. کوچه هم نه. ...

چیزی بی رنگ مانده. چیزی شبیه وزنه ای سنگین .

بی رنگ مانده.

ا   ز   ... ر   ن   گ   ش ... ش   ا    ی   د   ... م  ی   ت   ر    س   م ...

از بی رنگ ماندن اش بیشتر.

می شناسمش، انگار...