زندگی!!

 

 

تازه آب و جارو کرده ام.

هنوز بوی نم اش نشاط بر می انگیزد.

نشاط حرکت.

بعدترها شاید فکر کنم که این هم حرکت نبوده انگار...

 

پ ن : شوخی های دوست عزیز ی باعث شد به فکر بیفتم که تا چه موقعی وقت هست!!

و بیشتر اینکه می خواهم ببینم که چقدر می شود در کنار نوع دیگری از زندگی، دغدغه هایت را پر و بال بدهی و آرزو هایت را واقعی کنی...

فعلا یک قدمش را می خواهم بر دارم. قرار شده این ترم با خودم آرام پز(!) ببرم خوابگاه!!!!!!

پ ن.جدی تر از متن : رمضان مبارک.

زمان ادامه دارد و ....

وقتی بعد از این همه وقت بخواهی بنویسی همین می شود دیگر!

مثل این می ماند که بخواهی برای دوست تازه ای ، یک باره، از چیزی بگویی که ریشه اش به قبل از دوستی می رسد! شوقی،بغضی،دلیل لبخند یا سکوتی در لحظه،...

اولش باید از صندوقچه ی خاطره هایت(!) یک سیر پیوسته را تکه تکه تعریف کنی. آخرش هم به توصیف مقصودت نمی رسی! که باز هر کلمه تا کجا ها که نمی بردت...

سخت ترش هم هست ها!وقتی دوست قدیمی را بعد از مدتی ببینیی و بپرسد " چطوری؟"

خیلی راه باید بروی تا رسیدن به جواب احوال پرسی...

عجیب آیینه می شود. آیینه  ی همه ی تعلقاتت.

.

.

.

این روز ها هم گذشت.

تابستان،

روزهای طولانی که سر جای خودشان می گذرند! با اتفاقات رنگارنگ طبیعی!! دوستانی که می آیند و می روند...

 

رجب ی که متفاوت عبور می کند.

خواب های آگاهانه ام...(شده خواب ببینی و بدانی که خوابی؟! اما خیلی هم دلت نخواهد بیدار شوی. یا نتوانی.)

 

سفر عجیب.

نظاره ی دفتر هایی که "فقط صفحه های اولشان پر است!"... و حسی متفاوت با هر بار.

 

"نرگس"...

دغدغه ی آموزشی.

آرزوهای رها شده و راه هایی که نیمه رفته به نظر می آیند.

پله هایی که انگار برای رفتن روی هر کدامشان یک راه کامل باید بروی.با آغازی جدید شاید.

(جهتش را نمی دانم ها! بالا میروم یا پایین؟ یا گاه بالا و گاه پایین. روی عمودی بودن محور هم حتی اصراری ندارم!!)

 

تابستان امسال هم گذشت.

انتخاب واحد که می رسد این را خوب تایید می کند.

جشن فارغ التحصیلی هم که جای خودش را دارد...(با هر کیفیتی)

 

گذشت.

اول مهر امسالمان هم دارد می آید و این بار حال خوش تری دارم...

 

شکر خوشبختی ام را خواستم بگویم، یادم افتاد هر بار که شکر می گویم (یا نیاز به گفتنش را حس می کنم و ...) انگار نبودن چیزی را تصور کرده ام. یعنی که حس رضایت نسبی.

دلم خواست بدون چنین تصوری رضایت حس کنم. یعنی که حتی برای تصور نبودن موهبت ها هم لحظه ای متوقف نشده باشی. قوی ، شاکرش باشی.

 

آرامش از چنین توانایی ناشی می شود؟

نمی دانم.

 

 

"تسبیح را دانه هایش می سازند. دانه هایش را باید شمرد ذکری اگر گفتنی باشد. اما یک نخی همیشه باید اتصالشان را حفظ کند که قابل استفاده باشند. "

 

این را بلدم! پراکنده و بی ربط نوشتنم را بگذار گردن عادل نبودنم در تکه تکه کردن آن سیر پیوستته که می رود تا به جواب احوال پرسی برسد!...

و گر نه نخ تسبیحم را محکم حس می کنم. باور کن!!