بود آیا که در میکده ها بگشایند؟ ...
"در روزهای آخرِ اسفند،
در نیم روز روشن،
وقتی بنفشه ها را ،
با برگ و ریشه و پیوند و خاک،
در جعبه های کوچک چوبی ،
جای می دهند،
جوی هزار،
زمزمه ی درد و انتظار...
در سینه می خروشد و بر گونه ها روان .
ای کااااش آدمی ، وطنش را،
همچون بنفشه ها،
می شد با خود ببرد هر کجا که خواست....
ای کااااش آدمی ، وطنش را،
همچون بنفشه ها،
می شد با خود ببرد هر کجا که خواست....
ای کااااش آدمی ، وطنش را،
همچون بنفشه ها،
می شد با خود ببرد هر کجا که خواست....
ای کااااش آدمی ، وطنش را،
همچون بنفشه ها،
می شد با خود ببرد هر کجا که خواست....
ای کااااش آدمی ، وطنش را،
همچون بنفشه ها،
می شد با خود ببرد هر کجا که خوااااااااست...."
می گه بچه ها رو آوردن و اون 3 تا نیششون تا بناگوش باز بوده و اون دو تا رو ولی از یه جای دیگه آوردن.
حدس می زنم که برای باز نگه داشتن نیش(!) کدومشون چه ژانگولری رو روی بقیه و خودش پیاده کرده! حدس می زنم باز دخترک حس کرده که در شرایط بحران باید نقش روی زمین مانده ی دلقک را بردارد و بی رقیب اجرایش کند.
حدس می زنم آن یکی از آن جایی که ما ماه هایت مانده ایم که کجاست؟ انرژی می آورد و خرج خودش و بقیه می کند.
حدس می زنم آن یکی مثل همیشه اش بلند بلند می خندد و خیالش کجاها که نیست...
حدس می زنم آن دو تا که جدا بوده اند از بقیه چه احوالی داشته اند.
می دانم که تمام می شود این بازی درد آور . می دانم.
نمی دانم اما وقتی که تمام شود، توی دل آن 5 تا آدم بی نظیر چه می گذرد.
نمی دانم. حدس می زنم اما....
حدس می زنم.
پ.ن : حافظ می گه : " در میخانه ببستند خدایا مپسند، که در خانه ی تزویر و ریا بگشایند..."
یاد داشت های گاه و بی گاهی.