صبح،

 بالاخره توانستم که یک وقتی از استاد گرامی بگیرم و بروم درباره ی ایده ی این روزهایم حرف بزنم.

 گپ دو ساعته و هزار تا سوال از فکرهایم که ایده به حد ممکن روشن و جزئی شود. به عادت دوست داشتنی همیشه اش.

و بالا و پایین کردن تک تک جمله هایم ، به عادت دوست داشتنی همیشه اش، که همه ی کلمه ها و هدف هایم معلوم شوند.

بعد هم، به عادت دوست داشتنی همیشه اش، شرح جنبه های گوناگون و گزینه های مختلفی که می توانم برای کارم در نظر بگیرم و دفاع استاد از کارم، برای خودم ، در برابر خودم .

آخر سر هم، حرف این که این روزها همه بیکارند و شوخی همیشگی مان با آمار!

 

ظهر،

با سارای از خارج آمده مان! قرار ناهار گذاشته بودیم. که بعد از تقریبا یک سال،همدیگر را ببینیم و حرف بزنیم و باخبر شویم از حال هم.  

گپ 2 ساعته ی توی کافه ی خالی طبقه دوم ساختمان.

حرف از تفاوت ها و تاریخ و شهر و کارهایمان .

حرف از مسیری که احساس می کند اشتباه نمی رود.

حرف از این که برای هم کلاسی هایش در جهان اول! ، حرف دارد برای گفتن.

قرار کار مشترک و مقاله ی مشترک و رد و بدل کردن کتاب و ...

 

کی واقعا الان احساس می کند این شادی خندان دیدن یک دخترکی که سارا ست را، سارایی که ازسر خیابان که دست تکان می دهد ، تا وقتی به آغوشم می رسد، تا آخر خداحافظی، خندان است و صدایش پر انرژی. کی واقعا احساس می کند لذت شنیدن قهقهه های سارا سر ناهار را؟ کی این لذت دیدن چهره خوش سارا را حس می کند؟ که به قول خودش، مدت ها بود، یادش رفته بود می شود این طور از زندگی رضایت داشت.

این روزها، شادی های عمیق زندگی، همین لذت های کوچکند. و کمیاب.

این قدر کمیاب که وقتی اتفاق می افتد، آدم برایش این جا بنویسد.

به جز گرمای طاقت فرساش، راضی ام از امروز.

 

شب،

البته،

شام چی باید پخت؟ فعلا اولویت اول است!