خواب در بیداری
دوباره همان خواب را دیدم. همان قدر طولانی و پر ماجرا و عجیب.
باز هم وقتی بیدار شدم ، همان قسمت از خواب، توی ذهنم جولان می داد/ می دهد:
لباس هایی به من داده می شد که خودم را بپوشانم. و من توی دلم، می گفتم : این که لباس های خودم است!
پ.ن: معلوم است بیشتر عمرم را این روزها، خواب ام؟
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۰ ساعت 14:46 توسط فائزه زمانی
|
یاد داشت های گاه و بی گاهی.