دوباره همان خواب را دیدم. همان قدر طولانی و پر ماجرا و عجیب.

باز هم وقتی بیدار شدم ، همان قسمت از خواب، توی ذهنم جولان می داد/ می دهد:

لباس هایی به من داده می شد که خودم را بپوشانم. و من توی دلم، می گفتم : این که لباس های خودم است!

 

پ.ن: معلوم است بیشتر عمرم را این روزها، خواب ام؟