توی آینه ، به اخم توی صورتم نگاه می کنم و به بغض توی گلویم. دنبال دلیل اش می گردم. دنبال اینکه چه شده است آخر؟ که دوباره بعد از چند روز پیدایش شده. به این چند روزی فکر می کنم که خبری ازش نبوده. انگار که با دغدغه ی ساده ی راه انداختن یک کار تازه و جمع کردن چندتا آدم هم رشته کنار هم و شروع کردن یک کاری که مال خودمان باشد، یک شوقی در من راه افتاده بود.(نمی دانم اسمش را بگذارم شوق یا نه. که شوق، برایم، یک دنیا معنی می دهد.)

این که راه بیفتی دنبال مدارک مورد نیاز و پیدا کردن اسم و پر کردن اساسنامه و .... این که یک بخشی از آرزوهایت را رو به اجرا ببینی و روزی هزار بار با همکار های احتمالی ات حرف بزنی و از آنچه که می شود انجام داد بگویی و مدام برای خودت یادداشت کنی که فلان کار را تا فلان موقع باید انجام دهیم، فلان اتفاق ، اگر چه بشود، خواهد افتاد، فلان ایده مال کجای کار است و... این که مدام زنگ بزنی به آدم های باتجربه تر و بپرسی که فرایند ثبت چه شکلی است و ... بعد هم توی اینترنت، هر آنچه را که درباره ی این موضوع وجود دارد، از بر شوی.

این چند روزم را پر کرده بود.

شوق راه انداخته بود انگار برایم.

شوقی که با تلفن زدنی، امشب، فروریخت.

بله! انگار که همین قدر تو خالی ست همه ی شوق های این روزهای من. 

پ.ن : دخترک، توی کلاس صبح امروزم، می گفت : آرزوهای دیگران و هدفهاشون نمی ذاره آدم به آرزوهاش برسه.