بی عنوان
این که راه بیفتی دنبال مدارک مورد نیاز و پیدا کردن اسم و پر کردن اساسنامه و .... این که یک بخشی از آرزوهایت را رو به اجرا ببینی و روزی هزار بار با همکار های احتمالی ات حرف بزنی و از آنچه که می شود انجام داد بگویی و مدام برای خودت یادداشت کنی که فلان کار را تا فلان موقع باید انجام دهیم، فلان اتفاق ، اگر چه بشود، خواهد افتاد، فلان ایده مال کجای کار است و... این که مدام زنگ بزنی به آدم های باتجربه تر و بپرسی که فرایند ثبت چه شکلی است و ... بعد هم توی اینترنت، هر آنچه را که درباره ی این موضوع وجود دارد، از بر شوی.
این چند روزم را پر کرده بود.
شوق راه انداخته بود انگار برایم.
شوقی که با تلفن زدنی، امشب، فروریخت.
بله! انگار که همین قدر تو خالی ست همه ی شوق های این روزهای من.
پ.ن : دخترک، توی کلاس صبح امروزم، می گفت : آرزوهای دیگران و هدفهاشون نمی ذاره آدم به آرزوهاش برسه.
یاد داشت های گاه و بی گاهی.