چند وقت پیش می خواستم درباره ی این بنویسم که یکی از لذت های عمیق زندگی، و گاهی حتی تنها لذت زندگی، کارکردن کنار آدم هایی است که جدا از این که کار مشترک را خوب می فهمند، نگاه کردن کار خودشان هم خوشایند است. یک جورهایی ته دل آدم را روشن می کند. می خواستم از این بنویسم که حالا، من بخش زیادی از این لذت را از دست داده ام.

بعد، چند وقت بعدتر، می خواستم این طور بنویسم که یکی از دلایل ماندن آدم توی این مملکتی که به قول سارا دارد ذره ذره از بین انگشتانمان بیرون کشیده می شود، کارهایی است که می شود انجام داد. و بعد بنویسم که چقدر انجام این کارها بدون آدم هایی که باید همکارش باشند، سخت می شود. و انگار این دلیل هم ذره ذره از کف مان می رود.

حالا بعد از چند وقت، فکر می کنم که وقتش رسیده که این ها را بنویسم. نه چون گفتنش فایده ای به حال کسی دارد. نه چون حرف هایم شسته رفته رفته شده اند. شاید فقط به این خاطر که امروز، آستانه ی تحملم سرآمد. انگار که تلنبار شدن این حرف ها، هر روز نوع جدیدی از ناراحتی را برایم رونمایی می کند.

همین. خواستم ماجرا را توضیح بدهم، اما دیدم که از هزار روز پیش باید گفت. فقط این که حالا، بعد از جلسه ی سخت امروز، بعد از این که هزار بار برای خودم تحلیل کردم که این ناراحتی خارج از حد تحمل دقیقا بابت چیست؟ بعد از این که از جلسه بیرون آمدم و جایی برای شکستن بغضم نبود، بعد از این چندماهی که مدام مجبور شده ام همه چیز را برای همکارانم توضیح دهم و بیش از همه چیز خودم را، بعد از هزاران بار لعنت فرستادن به سیستم مزخرفی که به عمق استخوان آموزش این مملکت نفوذ کرده، بعد از تلاشم برای اثبات این که ناراحتی ام جنبه ی شخصی ندارد،بعد از این که 10 بار خودم را بین ادامه دادن و ادامه ندادن کار توی این مدرسه و این سیستم جابه جا کردم، حالا، بعد از همه ی این ها، فکر می کنم که این ناراحتی از جنس دیگری است. از جنس نداشتن لذتی است که یک وقتی طعمش را چشیده ام. از جنس نداشتن آن هایی است که باید همکار باشند. همان هایی که دیدارشان هم کفایت می کرد. همان هایی که وقتی نیستند، آدم می رود در اقلیت. و آستانه ی صبرش سرمی آید.

حالا فکر می کنم که این ناراحتی، از جنس تنهایی است...


رفقای عزیز دور از دستی که ایرادی هم نمی شود به رفتنتان گرفت... آغوشتان کجاست؟