با وجود تمام کتاب های نخوانده، بازخوانی همیشه برایم جالب بوده است. و بعضی وقت ها لازم. هم کتاب هایی که آدم با فاصله ی طولانی دوباره خوانی می کند، و هم کتاب هایی که با گذشت مدت نسبتا کوتاه دوباره خوانی می شوند، آدم را شگفت زده می کنند. انگار که یک جورهایی بازخوانی خود آدم باشد.  در فاصله طولانی. و یا در فاصله ای که خیال می کرده کوتاه است. این روزها، در اوج سرشلوغی کتابی را برای بار سوم برداشته ام که بخوانم و مثل بارهای قبل، در صفحه های اولش، ذهنم هزار جا پریده است. بار اول 19 سالم بود که کتاب را خواندم از آن کتاب هایی است که یک چیزهای خیلی عمیقی را در من تغییر داده است. بار دوم، از روی تاریخی که انتهای کتاب زده ام، انگار که 88 بوده. و بیش از آن که سنم مهم باشد، به گمانم احوال سال 88 مرا به سمت کتاب کشانده بوده است. حالا، در روزهای پایانی 25 سالگی، وسط سرشلوغی های متنوع(!) باز رفته ام سمت این کتاب. شاید هم همین سرشلوغی مرا به سمت کتاب عزیز کشانده. پ.ن: بچه ی دانش آموز راهنمایی که بودم، یک حجم زیادی از کتاب های خوب را خوانده ام. یعنی فکر می کنم همه ی هم دوره هایم همین کار را کرده اند. و این روزها که کتابی دست بچه هایم می بینم، (گرچه اتفاقی نادر است! جز کمک درسی و ...) فکرم می رود سمت کتاب هایی که آن روزها می خواندم و  راستش فکر می کنم که ما، کتاب ها را حیف کردیم! نمی دانم. شاید هم چیزی که حالا هستیم، خیلی هم بی ربط به زمان خواندن کتاب ها نیست. (یادم هست که کتاب هایی که ما در راهنمایی می خواندیم، همان هایی بودند که معلم هایمان می خواندند!) اما گاهی فکر می کنم کاش فرصت بشود که حالا، منِ 25 ساله همه ی کتاب هایی را که در 12،13 سالگی خوانده ام دوباره بخوانم.