من ار چه حافظ شهرم ، جوی نمی ارزم....
..می گه:" ..من می ترسم...یکی نیس واسه ما دعا کنه؟مثلا کمیل.."
..دعا می کنم........
....
کمیل که می خونی انگار دیگه حست ترس نیست.یه چیزی شاید شبیه صبره....
خیلی صاف باید بشه دلت که تاب بیاری تضرع یه جاهایی از دعا ها رو..
خیلی دلت باید کنده شه از دنیا...
خستگی کافی نیست....
به قدر کافی باید تنها شی واسه فهمیدن اینکه اونی اون بالاست..چقدر پروردگاره...
..
.
.
+ نوشته شده در جمعه چهارم خرداد ۱۳۸۶ ساعت 12:17 توسط فائزه زمانی
|
یاد داشت های گاه و بی گاهی.