حوصله شان سر رفته.

جمع شده اند توی یک وجب جا وانواع روش ها را امتحان می کنند برای انتخاب یک نفر که از جایش بلند شود و لباس هایش را عوض کند و برود بستنی بخرد!!

.

.

.

آرام و قرار ندارند..همه شان انگار دور خودشان می چرخند...

"الو..مامان....خوبین؟..."

"..آره من خوبم.نه زیاد نترسیدم.تو خوبی؟.."

"..همه ی خط ها اشغاله.."

" نمی شد حالا فردا میومد که امتحان ندیم؟!!"

"..نماز آیات کدوم رکعتش ۵ تا رکوع داشت؟"

"..داداشم می گه اطراف حرم خراب هم شده..."

"شیراز که عمرا خبری باشه..الکی نگرانشون نکنم.نه؟..."

"شناسنامه ی من رو ندیدین؟.."

"ساوه خیلی لرزیده..."

"نکنه پس لرزه بود..."

"من بستنی می خواستم!!"

................

.

.

.

ترسیدم.خیلی..خیلی بیشتر از حتی دو،سه سال پیش که مجبور شدیم توی کوچه بخوابیم!..

دلم که اینجا نبود آخر...

.

.

.

صدای مامان آرامم می کند..

"نترسی ها..اما مواظب خودت باش..ناهار که خوردی؟!!..."

و بابا که از کمی آن طرف تر از تلفن.."فالله خیر حافظا.."

رفقا یکی یکی حاضر اعلام می کنند!

چشمه..زهرا..نگین........

و سارا که:"....ayatollel mo'menin"

...

دیر جواب دادی.... باز اما تو  اشکهایم را جاری کردی رفیق.....

.

.

.

هیسسسسسسسسس ...بذار بشنوم حرف مسئول خوابگاه رو...

آهان..

"دانشجویان محترم....لطفا سکوت مجموعه را رعایت کنید..." 

.....